
پشت چراغ قرمز خواب آلود و خسته و نیمه کلافه از گرما در حالیکه شیشه های ماشین در شعر تابستان تهران پایین بود ایستاده و منتظر چراغ سبز بودم پسرکی آمد گفت شیشه را پاک کنم، با نیمه تکانی مختصر با سرن اشاره کردم که نه نیاز ندارم. او هم از حال و روزم فهمید که از من برایش مشتری در نمیاد.نگاهی به داخل ماشین کرد و یک چیزی گفت. اینبار به کلام آمدم که نه نمیخواهم. در این گمان بودم که بر تمیز کردن شیشه اصرار میکند.دوبار با صدای بلند تری چیزی گفت و به جایی اشاره کرد. خیلی متوجه نمیشدم چ...
ادامه مطلب