پرچنان

متن مرتبط با «وانت» در سایت پرچنان نوشته شده است

وانتی

  • نیلوبلاگ

    با توجه به این فضای کشتاری که این چند روز در فضای خاورمیانه از افغانستان تا مدیترانه هست و پندارم را به خود مشغول کرده خیلی دل و دماغ نوشتن نداشتم. پوزش از دیر به روز رسانی پرچنان. این هفته دو اتفاق جالب برایم پیش آمد که هر دو در دسته روایت های وانتی ام جا میگیرد: روایت اول: بار را زدیم و سوار ماشین شدیم. پسر خوش برخورد و سرزبان دار و مودبی بود و بلافاصله گفتوگو را با هم شروع کردیم. بر روی پل ورودی به سمت امام علی بود که متوجه شدیم هر دو هم رشته هستیم و یک رشته دانشگاهی را خوانده ایم. رشته ما کم...

    ادامه مطلب
  • وانت

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:در خبرها آمده بود گرم ترین روز سال است و خرید زیادی را در بازار انجام داده بودم و منتظر وانت، که با یک وانت مزدای خسته توافق کردم. بارها را سوار کردیم و راه افتادیم. راننده تاکید داشت مسیر را به او بگویم، پس از دقایقی گفت سواد ندارد و نمیتواند چیزی بخواند و پرسشی سخن را ادامه داد که، میدانی چرا؟ چون بی پدر و مادر بزرگ شدم. گرمای آفتاب که به مغز سرم خورده بود رخت بر بسته بود و از سنگینی کالاها که سبک شده بودم سخنش را ادامه دادم که چرا؟ و گفت پدر و مادرش در حادثه ای کشته شدند و تا نوجوانی ن...

    ادامه مطلب