پرچنان

متن مرتبط با «کوزت و ژان والژان» در سایت پرچنان نوشته شده است

رواقی

  • نیلوبلاگ

    دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشدکنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمی‌گذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج هزار تومان از آن رخ نشان میداد. اولین موتور...

    ادامه مطلب
  • مطالب این چند وقت که در اینجا نگذاشته بودم

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشدکنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمیگذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج هزار تومان از آن رخ نشان میداد. اولین...

    ادامه مطلب
  • کوچولو

  • نیلوبلاگ

    دو روز است که نام یکی از بچه هام در پندارم می آید و میرود و من اما از او هیچ نام و نشانی ندارم.سالهای دوری مربی بهزیستی بودم.یکی از بچه ها چند روز پیش زنگ زده بود و حساب کتاب های آن زمانش با من را میخواست تصفیه کند. حال و روزش خوب بود و رو به رشد. پیشنهاد دادن آن را شیرینی این رشدش حساب کند اما قبدل نکرد. او برای آنکه به خودش ثابت کند خودش را نیاز داشت حسابش را تصفیه کند. دیشب پس از مدتها تلویزیون را روشن کرده بودم. شبکه پویا بود و لالایی ها و قصه های آخر شبش.پرتاب شده ام به زمانی که شبانه روزی ...

    ادامه مطلب
  • گراز وحشی

  • نیلوبلاگ

    داستان گراز وحشی احسان عبدی پور را شنیدم یاد گفتگو هایم با راننده وانت و اسنپی افتادم:یک نیسان آبی قبراقی است و معلوم بود به آن رسیده است. بارم را که زدیم افتادیم در ترافیک تهران و گفت و شنودهایم شروع شد. از خاطرات سربازی و تویوتایی که در آن دوران دستش بود گفت و حرف زد و عکسهایش را نشانم میداد و میگفت سرم را با حرف هایش درد آورد که من مشتاقانه ادامه سخنش را طلب میکردم. اما از روزی گفت که وانت سابق اش را در شهریار دزدیدند.احازهددهید از زبان خودش روایت را بیان کنم: «دیوانه شده بودم، یک چاقو در پر ...

    ادامه مطلب
  • قسمت دوم اسنپی

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:قسمت دومبه راننده اسنپی تازه کار در تهران اما چند پیشنهاد دادم. اما اجازه دهید قبل از آن به موضوعی دیگر اما مرتبط بپردازم. به طبع سالها نوشتن و خواندن، برای من واژه پر بهاست. با واژه ها انسی دگر دارم، و لذت واژه برای من چون سرکشیدن پیاله می کهن است. در بین همه واژه ها اما یک واژه در پیشانی سپهر باور واژه شناسی ام مینشیند و آن واژه «شریف» است. و در همین سپهر دشنام ترین دشنام هایم، واژه «بیشرف». رانندگان تاکسی اینترنتی که نه دستی در تاکسیرانی و زد و بند های آن داشتند و نه تحمل بیکاری و بیگ...

    ادامه مطلب
  • دوران همدلی

  • نیلوبلاگ

    کتاب دوران همدلی درس های طبیعت برای جامعه ای مهربان ترفرانس دِ وال برایم کتاب بی نظیری بود . اجازه دهید کمی از ماجرای آشنا شدنم با این کتاب بگویم. کتابی را بصورت جمعی میخوانیم که در قسمتی از کتاب همدلی را مشروط تعریف کرده که دو رو از یک سکه دارد. قسمتی از آن که مهربانی است و روی دیگرش، بیرحمی!! استدلال های قانع کننده ای برایم میآورد و گیج تر میشدم. من سالها مددکار اجتماعی بودم و همدلی یکی از اصول و رکن های این شغل است و حالا از زاویه ای دیگر نیز آن را مورد ارزیابی میکنم من دو روز در هفته باشگاه...

    ادامه مطلب
  • دویدن

  • نیلوبلاگ

    یکمشغول دویدن صبحگاهی در پارکی خلوت یا بهتر است بگویم خلوت شده هستیم. من و دوستم، یک خانم که مشغول پیاده روی است و مردی دیگر. ما مجبوریم از بین هشت نُه سگ ولگرد که سه چهار تای آن بسیار گنده هستند و پوزه و فکی بسیار بزرگ دارند عبور کنیم. سنگ بدست مشغول دویدنم. مرد چهارمی از کیسه ای که آورده وسط پیست، اشغال مرغ ها را درآورده و سگها را تغذیه میکند. وقتی ما در حال عبور از بین آنها بودیم ، سگها، ما را مهاجم ارزیابی کرده و نزدیک بود به ما بپرند. مرد غذا دهنده با این جمله که کاری ندارند به غذا دادن مشغ...

    ادامه مطلب
  • سفرنامه خوزستان

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:باز آمد باز آمد. فصل سفر باز آمد:دوچرخه ها را جلوی انبار توشه قطار به صف کرده بودیم، کارگر حمل، با اشاره چشم به چرخها پرسید: مخوان کجا بِرَن؟( میخواهند کجا بروند؟)پاسخ دادیم اندیشمک. اول بار بود فاعل سوم شخص غائب پیرامون دوچرخه میشنیدم. گویی که جاندار است. گویی که انسان است.گویی بچه های یک خانواده هستند و از طرف مدرسه به اردویی میروند. برایم عجیب بود که اینگونه با این فاعل مورد پرسش قرار میگیریم، ما نه آنها ( چنبر و گُلبه( دوچرخه هایمان))کار تحویل را انجام دادیم و از مسئول پشت میز نشین که...

    ادامه مطلب
  • قله پرسون وu200c سه پست دیگر

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:معمولاً کفش و کوه کوهنوردی زمستانه ام از اواسط آبان جایش را در کمد کوه تثبیت میکرد، اما امسال تا اواخر دیماه به تاخیر افتاد.در واقع برف نبود که کوهستان، شوق حضور بطلبد.برای من زمستان و کوه بی برف مثل چلو بی خورشت است.باری این هفته چکاد پرسون را صعود کردیم. دشت گرچال ( دشت هویج) مثل همیشه برف نداشت ، از آن برف هایی که تنه درخت های بید کنار چشمه را بپوشاند و تنها شاخه ها از برف بیرون زند. آن قدر برف کم بود که نیاز ندیدیم از مسیر زمستانه صعود کنیم و همان مسیر تابستانی را انتخاب کردیم، مسیری...

    ادامه مطلب
  • موسیقی

  • نیلوبلاگ

    در جایی نشسته که درب مترو خراب بود و باز نمیشد. بعد از سه ایستگاه نوایی که مینواخت همه ما مسافران را گرفت، حتی دستفروشان نیز که به واگن وارد میشدند لحظاتی توقف کرده و همین که توجه جمع را سوی او میدیدند از آن عبور کرده و روزی خود را در ولگن های دگر جستجو میکردند. در کار و ساز و نوای خود خِبره میزد. در لحظاتی هم مبلغ خوبی از مسافران دریافت کرد.باری چند روز پیش یکی از بچه های سابقم که در بهزیستی مربی اش بودم پیام داد که یک bitساخته است و برای یک نوازنده کانادایی ارسال کرده و او ازش خریده و به دنبال...

    ادامه مطلب
  • بوستان

  • نیلوبلاگ

    از وقتی هوای تهران ناشریف شده است عملا امکان دویدن صبحگاهی و رکابان شدن تا دکان را ندارم و برای آنکه بدنم به بی تحرکی عادت نکند و همچنان هورمون های شادی بخش که بدان گویی معتاد شده ام در شیمی خونم جریان داشته باشد هفته ای دوبار به باشگاه بدنسازی رفته و آنجا میورزم.باشگاه داخل همان پارکی است که در آن میدویدیم و در جوار همین باشگاه و داخل همین پارک، کتابخانه نسبتاً خوبی نیز هست که اگر زمانی و فرصتی داشته باشم میروم داخل و پرسه در بین کتابها میزنم و امانت میگیرم. از این لحاظ که این بوستان پکیج کاملی...

    ادامه مطلب
  • بوسه

  • نیلوبلاگ

    در صندلی دندانپزشکی نشسته ام و دکتر دندان پزشک با آن مته ها و فرزها مشغول بر روی لب و دهانم است. گاهی درد احساس میکنم و مجبور میشود چندباره بی حسی تزریق کند. خانم دکتر در حالیکه زیر نور پروژکتور که مستقیم به چشمانم میخورد گم است میگوید بهتون نمی آمد اینقدر حساس باشید!! در حالیکه دهانم چون تمساحی که شاخه درختی را جای لک لکی، به اشتباه بلعیده، باز است تنها نگاهم به آن نور است.از مطب بیرون می آییم در حالیکه چهار پنج دندان را پر کرده ام، حوصله وسیله نقلیه عمومی ندارم. کنار خیابان می ایستم و میگویم: ...

    ادامه مطلب
  • تحلیلی چند از رمان موزه معصومیت

  • نیلوبلاگ

    رمان موزه معصومیت نوشته اورهان پاموک کتاب را چند سال پیش مرحوم حمید یکی از یگانه ترین دوستانم که فقدانش را گاهی به گونه ای حس میکنم که گویی کسی گریبانم را تنگ گرفته، امانتم داده بود و اما مُرد و نشد بهش پس بدهم و پیرامون اش ساعتها در وقت خلوتی شیفت گفتگو کنیم.رابطهی من با رمانی که گرفته باشدم اینگونه است که گویی جزئی از آن میشوم و آن را زندگی میکنم. با غمهایش غمینم و با هیجاناتش پر هیجان.رمان، آنی داشت که با آن حسی بیش تر از یک رمان معمولی گرفتم، گویی به شخصیت کمال خان داستان نزدیکی یا قرابتی دا...

    ادامه مطلب
  • ثواب

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:خسته از کار و جا به جایی اجناس خریداری شده به خانه مامانم سری میزنم.مشغول تماشای مراسم ختم پروانه معصومی بود که از صدا و سیما پخش میشد. معمولاً تلاش دارم گفتگو های سیاسی با ایشان نداشته باشم. مامان به کلام آمد که مراسم این بازیگر بود، دقایقی بعد از عکس هایی توضیح دادم که نشان از خالی بودن تشییع جنازه او حکایت داشت و مقایسه ای بین مراسمات این چنینی دیگر هنرمندان و انبوه افرادی که در آن شرکت میکنند، کردم. پاسخ مادرم اما جالب بود از جنس عمق سنت بود. مامان پاسخ داد: ممکن است هزاران آدم برای ت...

    ادامه مطلب
  • دوچرخه در باران

  • نیلوبلاگ

    روز بارانی یک خانواده دوچرخه سوار زمانی بود که به تنهایی رکاب زده و دوچرخه وسیله حمل و نقلم در تهران بود. اما اینک سروچمانم نیز به این جرگه وارد شده است و مقصد های خود را بیشتر با دوچرخه اش( گُلبه) طی مسیر میکند.دوچرخه سواری نیز میتواند سلوکی باشد برای خود و دوچرخه سوار سالک، اگر که در معنای دقیق واژه و نه استعاره ای آن به کار بریم. باری صبحگاهان با چنبر( دوچرخه ام) سر کار رفته و اینک که زمان بازگشت به منزل فرا رسیده باران شدیدی این شهر بزرگ را فرا گرفته است.یادم آید او نیز با چرخش رفته و اینک ...

    ادامه مطلب
  • آناتومی یک سقوط

  • نیلوبلاگ

    تحلیل فیلم آناتومی یک سقوط که امسال جایزه کن را ربودتلاشم آن است که مختصر و مفید بنویسم. این فیلم دو پیام بزرگ برایم داشت که دومی ذیل اولی می آید.ما در دنیای پس از نیچه که باور به مرگ خدا داشت، زیست میکنیم دنیای مدرن. تا قبل از این دو قرن اخیر ما ملاک نیک و بد، حق و باطل را به راحتی داشتیم و آن ملاک خدا بود و کسانی بودند که سخن خدا را بیان میکردند اما جهان ، بخصوص دنیا غرب دیگر اینگونه نیست. ملاک مطلق خدا در یافتن نیک و بد یا حق و باطل وجود ندارد. همه چیز نسبی است و منقطع، یک سونات کامل یک موسیق...

    ادامه مطلب
  • نکو

  • نیلوبلاگ

    معمولاً عادت داشتم و دارم که اگر قرار بر دیداری بود، به دوستان یک دلِ دیگرم نیز پیام دهم و جمعی پربار تر را سر قرار حاضر کنم .از این خصلت شادانم چرا که حس و مهر بیشتری را در حضار آمده به قرار ایجاد میکند.چند صباح قبل فرصتی پیش آمد و دوستانی که یکی دو سال بود ندیده بودمشان را در چنین وعده گاهی ملاقات کردم. در ابتدای جلسه دوستان ناآشنا را بهم معرفی کردم. ابتدا برای هم غریب میآمدند. اما یکی از دوستان با تنگ کردن چشم و فوکس بر چهره دوستی دیگر گفت آشنا میزنی. پس، از من توضیحات اضافی خواست. از اینکه ...

    ادامه مطلب
  • وانتی

  • نیلوبلاگ

    با توجه به این فضای کشتاری که این چند روز در فضای خاورمیانه از افغانستان تا مدیترانه هست و پندارم را به خود مشغول کرده خیلی دل و دماغ نوشتن نداشتم. پوزش از دیر به روز رسانی پرچنان. این هفته دو اتفاق جالب برایم پیش آمد که هر دو در دسته روایت های وانتی ام جا میگیرد: روایت اول: بار را زدیم و سوار ماشین شدیم. پسر خوش برخورد و سرزبان دار و مودبی بود و بلافاصله گفتوگو را با هم شروع کردیم. بر روی پل ورودی به سمت امام علی بود که متوجه شدیم هر دو هم رشته هستیم و یک رشته دانشگاهی را خوانده ایم. رشته ما کم...

    ادامه مطلب
  • تاتر شب روی سنگ فرش خیس

  • نیلوبلاگ

    انتظار نداشتم اکبر رادی این مقدار و با این جزییات ریز، فرهنگ ایرانی را شناخته باشد، چیزی چون یک جامعهشناس.وقتی این نمایش را دیدم دنبال کلیدی گشتم که قفل فهم آن را گشاید و یافتم: عدم امکان گفتگوهمه نمایش آن بود که اقشار گوناگون و مطرح در جامعه امکان گفتگو و فهمیدن هم را ندارند. علی رغم مجالس متعددی که دکتر مجلسی! جهت گفتگو بین دوستان و همسایه و آشنایانش برپا میکرد امکان گفتگو سازنده و فهمیدن یکدیگر صورت نمیپذیرفت. گفتگو بین خودش، خواهرش، همسرش نیز هم. اکبر خان بدرستی ارجاعات متعددی به حافظ داد.حت...

    ادامه مطلب
  • دو جستار

  • نیلوبلاگ

    در اسنپ نشسته ام و اول تلاش میکنم بخوابم.معمولاً تنها زمانی که در روز فرصت دارم قیقوله ای کرده باشم همین زمان ظهر است که در استنپ نشسته ام.اما خوابم نمیبرد دایم پنداره های( خاطرات) کودکی ام جلو چشمانم رژه میرود خاطرات بابا و پیکانی که اوایل دههی هفتاد تهیه کرد و به پراید که در دهه هشتاد تبدیل شد.طاقت نمی آورم و به راننده مشاهده ای که از طریق حس بویایی کرده بودم را بیان میکنم:« آقا ماشینت خیلی بوی نویی ( نو) میدهد»پاسخ میدهد ده روز است که ماشین را از کارخانه تحویل گرفته است.شنگول میشوم و تبریک گف...

    ادامه مطلب