از دور یک ارتفاع سیاه خود نُمایی میکرد. به نزدیکی کوه رسیدیم، کوهی با سنگهای سیاه و یک تکه.
با ماشین به بالای کوه رسیدیم. تا چَشم کار میکرد، دشت بود و دشت. و این کوه تنها نقطه مرتفع منطقه بود. راستش تا به حال کوهی در وسط دشتی، این چنین یکه و تنها ندیده بودم.
تنها بود و با همه چشمانش به دشتی که روزی آب هامون،دور تا دور دامنش را فرا میگرفت می نگریست. در اسطوره هست که نطفه زرتشت در این دریاچه بود و روزی که مادر او تن به آب زد، حامله شد. اسطوره ای چون عیسی. کمی دقیقتر.
اواخر هر سال و ایام عید، گویی آب هامون دوباره به پای کوه میرسد.
قدم بر سطح کوه گذاشتم. اولین چیز که نظرم را جلب کرد، سنگ مسلخ و سنگ سیاهی بود که خون ریخته شده قربانی ها آن را سیاه تر نُموده بود.
در آثار مذهبی آن قدم زدیم و سپس به کهن دژ رسیدیم و مهندس باستان شناس، از تکنیک های خشت کاری و فنی آن گفت. فضای دژ بسیار اسطوره ای بود. در بالای صحن ایستادم و تصویر ذهنی کردم، این که آتش مقدس روشن است و مردم در صحن جمع و فرمانروایشان بر آنها نظاره گری میکند.
مهندس باستانشناس گفت:
شب اینجا و سکوتش و ستارگانی که گویی از آسمان بر دهانت میریزند دیدنی است.
دیدنی تر، حتی.
به بشر و چند هزار سال تمدن و داستان و اسطوره و افسانه ای که در تک تک این سنگها و خاک و کوه و دشت جریان گرفته فکر میکنم. بشر راه خود را از آن سنگ سلاخی شروع کرد و به تکنیک ساخت پناهگاه و دژ رسید و تا به ما و اکنون ما.
گذشتگان بشری کم کاری نکردند، در تکامل از موجودی که فقط توانست روی دو پا راه رود فراتر رفتند، به شکار و شمارکری بسنده نکردند و تکنیک آموختند و با افسانه و اسطوره چسب خود با پیشینیان و پسینیان را ریختند و صفتهای انسانی را غنا بخشیدند و مهر و محبت و ... را در موجودی که زمانی فقط کارت و سنگ سلاخی میفهمید و می تاخت ریختند و رساندند به ما
مارکز حرف نابی زد
جوری زندگی کنیم که هر گاه خواستیم دنیا را ترک کنیم، ببینیم از هنگامی که تحویل گرفتیم تا هنگامی که تحویل می دهیم دنیا را یک قدم بهتر کرده باشیم.
پیشینیان این چنین کردند
تا باد ما نیز.
عشایر پایین دست کوه، آنچنان دلبسته اینجا هستند که در خانه و شهر نمی توانند ماندگار شوند.
روزی اگر دوباره آمدم در چادر شان مهمان خواهم شد
روز ششم
@parrchenan
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری