خانه دوست کجاست ( روز دهم زاهدان )

خرید بک لینک
Soheil R:
اما دلایل مددکاری از جهت خاص کردن کمک به یوسف.

۱. یتیم بود
دوستان شما همه خانواده داشته اید ولی
من تجربه سالها مربی کودکان بدسرپرست و بیسرپرست بودن را داشته ام
و لمس کرده ام درد یتیم بودن دیگری را
۲. یتیم بود
۳. یتیم بود

۴. نگاه ویژه رسول ا.. به ایتام در قرآن کریم و احادیثش( در واقع این آموزه دینی را پر اهمیت قرار دهیم)
۵. برادران بزرگش معتاد بودند و تجربه به من نشان داده وقتی فرزند بزرگ راهی را در پیش بگیرد دیگران خانواده هم همان راه را احتمالأ میروند خواه نیک خواه بد

۶. ما چه راهی داشتیم که در فرصت اندکمان به او بفمانیم تنها راه نجاتش از ادبار و بدبختی درس است و درس است و درس است
۷. ما با دوچرخه به روستای آنها رفته ایم
این دوچرخه امضایی از تاریخ حضور پر رنگ ما در روستا خواهد می ماند
اینکه دوچرخه را جدی بگیریم
و سبک زندگی سبز را میشود جدی گرفت
۸. محیط منطقه مواد مخدر متأسفانه بسیار زیاد و ارزان و بسیار راحت در دسترس است
ما شاید با این کار انگیزه ای باشیم برای اویی که یتیم است و برادران معتاد دارد که دیگرانی به من توجه دارند، پس من راهی دگر در پیش گیرم.
عزیزان اسلحه ما پر فشنگ نیست تک تیر است، قطار فشنگ نداریم، تک تیر بجا مانده از سنت شاید.

۹. روحیه جمعی ما با حداقل هزینه جمع شد
ما شدن را احساس کردیم
من و تویی نبودیم
ما بودیم
فقیر و غنی
جوان و سن دار
زن و مرد
مذهبی و غیر مذهبی
اما
انسان و انسان
همه در۴۳۹۱ تومان خلاصه بودیم
بیش و کم نداشتیم

۱۰. ما ما شدیم

۱۱. دیگران دیگر روستا را درگیر زندگی او کردیم
حاج نصرالله قرار شد جدی با برادرانش صحبت کند
آیا این کار را قبلا کرده بود
در واقع شاید روستا به زندگی یوسف و یوسف ها حساس شود، از دولت مطالبه کند.( تجربه ساخت دستشویی سنگان را یاد دارید، ما سه ملیون تومان جمع کردیم اما ناظم قوی آنجا به واسطه این استارت توانست هزینه ساخت دستشویی را از معادن اطراف بگیرد)
اگر قرار باشد پایه کمکی دوچرخه او را باز کند
حاجی آن را باز خواهد کرد، ( گویی پدری میتواند بکند)
روستا شاید بیشتر حواسش به او بشود
وقتی بگویند
سه نفر یک روز آمدند و حواسشان به یوسف ما بود
ما هم کمی حواس بدهیم

و دوازده
این که ما به یوسف فرصت و حق انتخاب داده ایم
اگر اینگونه کردی به ما نامه بنویس
این که میتوانی ارتباط خود را از طریق نوشتن با ما برقرار داشته باشی
و نامه را به حاجی بده
انسان با ایمانی که مستطیع بوده و به حج رفته
و اگر خود یوسف بخواهد میتواند این ارتباط برقرار باشد
ضعیف و قوی کند
دیگر اوست که کاپیتان آینده خود و ما خواهد بود
در واقع پیگیری ( یکی از ابزار مددکاری) به نوعی میتواند انجام گیرد اگر خودش بخواهد

روز دهم

@parrchenan

تازه مدرسه میرفتم که بابا برای ترخیص کالا دائما می آمد زاهدان، چند هفته می ماند و سپس باز میگشت. ما می ماندیم و مامان. شبهای سرد پاییزی اوایل هفتاد، مادر دست من و داداشم را میگرفت و میبرد مخابرات. یک سکوی بلند بود که شش باجه زرد رنگ تلفن داشت و روی آن نوشته بود، شهرستان. مادر تلفنی که از بابا در زاهدان داشت را میگرفت و پس از چند بار، در نهایت وصل میشد. صدای خر خری که فقط قرار بود پیام، تبادل کند. کی می آیی؟ چطوری؟ سلام میرسانند. برای آنکه، ارتباط قطع نشود باید دایما سکه در آن می انداختی. من وظیفه داشتم ، سکه دست مامان بدهم که او در خط سیاه بالای تلفن بی اندازد و ارتباط حفظ شود ناگهان تق. ارتباط قطع میشد و سکه از زیر تلفن بیرون می افتاد. و دگر وصل نمیشد که نمیشد. بعد صدای سکه ای به شیشه باجه که یعنی زود باشید.
نمیدانم چه کسی گفته بود سکه پنج تومانی برنجی مدت زمان بیشتری از ارتباط را فراهم میکند و من هر روز که به مدرسه میرفتم، به دنبال سکه پنج تومانی بودم که شکل نقشه ایران بر روی آن بود. آن هم از نوع زرداش و نه سفیدش.
روزگار گذشت و خانه ما هم تلفن دار شد و میشد از خانه تماس گرفت.
آن شب که در خانه حاجی نصرالله در روستای حُرمک مهمان بودیم، بچه هایش او را حاجی صدا میکردند. یاد حاجی خودم افتادم و این روزها که زاهدانم یادش زیاد به سراغم می آید. یاد دوستان تجاری هندی مقیم زاهدانش. آنها هم، همچون حاجی، خاطره شده اند.

این پاییزها که زود زود میآیند و میروند، بر حجم خاطرات می افزایند. همین و همین.

شب دهم
شب سرد پاییزی زاهدان

@parrchenan

پرچنان...

ما را در سایت پرچنان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 162 تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:35

صفحه بندی