خرید بک لینک
عزیز ما یوسُف

وارد روستای حُرمک شدیم. نخلهایی که بگ گراند آن را کوه های اینک طلایی شده به واسطه غروب آفتاب تشکیل میداد نظرمان را جلب کرد و عکس گرفتیم و داخل شدیم.
بچه های ده از دور پیدا بودند، دوستان ما دوچرخه سواران در روستاها، این بچه ها هستند. همانها که زودی می آیند و دور و برمان جمع میشوند و ما را راهنمایی میکنند.
اما هیچ کدامشان نیامد
رفتم سراغشان.
یکیشان دست بسینه و فکورانه روی پرچین مزرعه نشسته بود و داشت کجکی نگاهمان میکرد
رفتم جلو
: سلام
دست دادم
اسم شما چیست؟
یوسُف.
کلاس چندمی؟
اول
و بعد با بقیه بچه ها هم کلام شدم و دست دادم
یوسف راهنمای ما شد کهu200d خانه دهیار را نشان دهد.
بعد که رفتیم خانه دهیار و او نبود گفت:
بیایین خانه ما
و چند بار این تعارفش را تکرار کرد. نشان میداد در این تعارف جدی است. رفتیم سمت مسجد. شرایط ماندن در مسجد نبود. از مسجد خارج شدیم و او بود که در انتها درب مسجد را کیپ کرد، به قول امیر، « حس مسئولیت فوق العاده در کودکی هفت ساله». دست به سینه و سر به جلو راه میرفت.اول به او بابت راهنمایی ما برای رفتن به خانه دهیار، کتاب دادم و بعد زیر درخت کُر گز کهن روستا با هم کتاب خواندیم. به واسطه او، کل بچه های روستا از ما کتاب گرفتند و تقریباً همه کتابهایی که خانم علیپور زحمت تهیه آن را کشیده بودند، تمام شد.
از برادر و خواهرانش میپرسم
جواب میدهد
ازپدرش
: مرده
چرا ؟
:من چه بدانم
نازکای دلم ترک برداشت.
دایم حواسش به ما بود تا در نهایت در خانه حاجی نصر ا.. استقرار یافتیم.
و تا آخرین لحظه گفت چرا خانه ما نیامدی؟
از حاجی وضع خانواده یوسُف را میپرسم.
: خوب نیست.

و تا صبح که مخواهیم، حُرمک را ترک کنیم
درگیر یوسُف ایم. جوانمرد، لوتی و با معرفت ترین بود. با همه خردی اش.
و نازکای دلم آن جا و آن لحظه که همه غمهای عالم رنج های آدم و آه و دم در آنی به نام آینه دل رنگ میگیرند جمع میشوند به یوسُف
به این که چون محمد بن عبدالله او نیز یتیم است و دنیای پیش او چگونه خواهد بود
برای او میخواهم کاری کنم.
برای جوانمردیش، و اینکه شاید این کار ما حکم تیرکی باشد زیر این نهال ژن خوب که راست قامت رشد کند.

دوچرخه داری؟
در حالیکه سرش را چپ و راست میکند, : نه


ما فردا در زاهدان خواهیم بود برای دیدن اماکنش.
میخواهم برای او دوچرخه بخرم
و یک کیف مدرسه که داخل آن مداد و پاک کن و تراش و مداد رنگی و دفتر نقاشی و کتاب رنگ آمیزی و دفتر مشق و کتاب داستان داشته باشد.
و به کمک معتمد محل به دست او برسانم
به همراه نامه ای که خواهم برای او نوشت.

او یتیم است اما میخواهم بهترین دوچرخه روستا از آن او باشد.

دوست داشتم همه ۲۴۳ نفر ما در این کار سهم داشتیم که اگر این باشد شاید نفری ۲۵۰۰ تومان بیشتر نشود.
به نوعی، یوسُف
همان پسرکی باشد که اینبار ما خانه اش را یافتیم( فیلم کیارستمی)
پسر گروه ما
گروه«خانه دوست کجاست»

اگر کسی تمایل به همراهی داشت اعلام کند.
تا پس از تهیه دوچرخه با ایشان، هزینه را تخس کنم.


روز هشتم

@parrchenan

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 11:35

صفحه بندی