میخواستم باد شوم، رها، آزاد، بی سرزمین
اما،
اما آدمی زاد است دگر، باد نیست، دل دارد، خنده ای محبتی، لطفی، همچون دمی که بر آتش نیمه خاموش میزنند و میگیرانندش، گیر میشود، گرمای آتش را حس میکند، هر چقدر بخواهی باد باشی، نمیشود.
تنها ،یک روز کامل دیدمش، اما دلتنگش شده بودم. دلتنگ خنده هایش، خاطراتی که از دوران معلم بودن خود با دانش آموزان بیان میکرد، صفا و صلح درونی که داشت و کودک بسیار زنده ای که هنوز در وجودش جست و خیز میکرد، نظرم را جلب کرده بود.
کودکان ده، با یونلیت، تفنگ درست کرده بودند و داشتند در کوچه خاکی روستا، تفنگ بازی میکردند،
پسرک با تفنگ یونلیتی خود به ماشین او شلیک کرد و او دستش را بالابرد به نشانه تیر خوردن.
شب اول که آمد و ما او را دیدیم، اول سراغ تپلک را گرفت. کودک درونش چقدر سرخوش بود.
و صفای وجودش، زلال است همچون چشمه ای، نه در کوهستان، که در بیابان. که نه در رنگ و سبزه و صخره کوهستان، که در زردی خاک و شن بیابان.
خوشا کودکانی که او معلمشان بوده است.
خوشا کودکانی که از چَشمه او نوشیده اند.
هین رکابیدن ،دلم برایش تنگ گرفت. کنار جاده ایستادیم و زنگش زدیم.
شاید اگر امریکا بود و اینجا هالیوودی داشت، و من هم کارگردان بودم، از زندگی او فیلم میساختم و نقش اول ، نقش او را تنها به تام هنکس میدادم. تنها او بلد است نقش او را وقتی که درخشش خاصی در چشمانش هست و از خاطرات معلمی و شاگردانش میگوید را بازی کند.
اگر روزی گذرتان به زابلجان او خورد، با او یک چای نوش کنید. آدمی است که دلتان با او گرم میشود و چایتان سرد.
چه خوب شد معلم بودی .
جناب احراری
سوغات سفر سیستانمی.
الگویی برای زندگی ام.
روز ششم
@parrchenan
برچسب:
نویسنده: طاها اکبری