از نیمه های شب بود که باد شروع شد و وقتی سحرگاهان پا به حیاط مسجد گذاشتی
رقص نخل ها را زیر آسمان اینگ پر ستاره تر شب با نوای باد دیدی، گیسو جمع میکردند و به این سو آن سو میریختند.
روز سوم هم در نوای باد گذشت. به امیر می پرسم؟ تا چند روز باید زیر باد قلاژ قلاژ کنیم تا زبانش را بفهمیم؟ بفهمیمم چی میگه؟ با ما چیکار داره؟
امیر پاسخ میدهد که یکی از دوستانش که فهمیده عازم سفر بلوچستان است، پرسیده آنجا مگه چه دارد؟
آن جا هیچ ندارد
و ما به دنبال همین هیچستانیم.
بدنبال سهراب.
همین که جایی باشیم که با نور خورشید روشن شود و با نبود آن لباس قیر قون شب بتن کند
و باد همچنان نوا سر مینهد.
یاد سالروز تولدم می افتم که در محل کار کاچی خوردم. یکهو پرتاب شدم به آخرین روز پدر. خاله ام کاچی درست کرده بود و برای او آورده بود. وقتی که اولین قاشق را خورد گفت به به. بعد از مدتها غذایی برایش لذیذ آمد. چشانده بود و اینک می چشید.
نوای باد برایم شاید معنا میشود. از بودت لذت ببر. بچَش و بچَشان تا قبل رسیدن به هیچ.
بوی نان تازه پخت در نانوایی اول صبح را در نفس عمیق خود بگیر و بچش و همان جا با همسفران، پتی پتی، بخور.
بیابان است دیگر
گویی به اولین ملاقات آدم و خاک، تو را یاد آور میشود. که ای پسر، تو مسافری.
از این رباط* دو در چون ضرورتست رحیل
رواق و تاق معیشت چه سربالا و چه پس
حافظ
*کاروانسرا
روز چهارم
@parrchenan
پرچنان...
ما را در سایت پرچنان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 164
تاريخ: دوشنبه
6 آذر
1396 ساعت: 11:35