جلسه گزارش کاری و سفر عزیزانی بود که کتاب ها را به منطقه مهرستان
بلوچستان برده و
کتابخانه را برپا کرده و تحویل مسیولین آنجا داده بودند.
بعد از برنامه رکاب زنی خانه دوست کجاست، تصمیم بر آن شد که در منطقه کتابخانه ای تأسیس شود، هر نفر، پولی گذاشته و یکی از عزیزان، مدیریت این پروژه را در دست گرفته و از طریق شورای کتاب کودک، کتاب تهیه شد و ... در نهایت کتابخانه دوست در خوابگاه دختران و پسران مدارس شبانه روزی مهرستان برپا شد.
خانم ناهید از شوق و ذوق بچه ها نسبت به کتابخانه می گفت، از این که حتی تاکسی سوار میشدند و نگاه متعجبانه آنها را میدیدند که دو نفر خانم در شهرشان هستند و بعد توضیح میدادند که برای افتتاح کتابخانه آمده اند و بعد میگفتند از شما پول نمیگیریم، شما مهمان ما هستید. از حس شهروند یشان ،از امنیت منطقه ، از مهربانی شان ...گفتند. از شوق بچه ها به کتاب و...
جلسه بسیار بسیار بسیار پر بار و پر از مهر و انرژی بود.
بشخصه نیاز داشتم به چنین روزنه ای، به چنین نسیمی، به چنین نوری.
منبع نوازشی عظیمی بود که خود را از آن محروم نکردم.
یک نگاه متعجبانه به دوستانی داشتم و دارم که هزینه این کتابخانه را پرداخت کردند، دل نگران کار بودند، اما در این جلسه به هر دلیل شرکت نکردند.
این که خودت را محروم کنی از نوازش کاری که خود قسمتی از آن بودی را راستش نمیفهمم.
معتقدم رضایت از زندگی همچون پازل هزاران پیکسلی است، قسمتهای زیادتر این پازل در چنین فضاهایی قدرت شکل گیری دارد، مواجهه با آدم های خوب این روزگار در چنین مکانها و چنین پروژه هایی اتفاق می افتد و نیوشیدن از چشمه محبت آنها دقیقاً در همین جا اتفاق می افتد. قدر این بهشت گون فضاها ومکانها و آدم هایی که کشف میکنیم را بدانیم.
با خودم فکر میکنم آن دوستانی که تمایل به مشارکت داشتند اما به دلیل فیلتر تلگرام آگاه نشدند با دیدن فیلم ذیل چه حسرتی بر جانشان خواهد نشست.
دوستانی که تمایل به مشارکت در زمینه های بیشتری در این دو کتابخانه و شاید ادامه کتابخانه سازی دارند میتوانند در این لینک:
https://t.me/joinchat/AvQTmBGLLdY2RuXEOF9J_g
همراهی کنند
@parrchenan
شیفت قبل بازدید از منزلی رفتم که مرد خانواده، آدم بسیار بسیار ساده با هوش متوسط بود، تا دست دادم با او، دستم را بوسید، گفت شما که می آیید خانه ما، دلم روشن میشه، بار دومی هم بوسید. بار سوم تا آمد اقدام کند محکم دستم را کشیدم عقب، آهنگر بود و خلاصی از دست او به زور زیادتر نیاز داشت.
در جلسه گزارش کار کتابخانه دیروز گفتم چی میشد آقای هالو می بودم و دست ناهید خانم که مدیریت کار را بر عهده گرفتند میبوسیدم
@parrchenan
پرچنان...
ما را در سایت پرچنان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 230
تاريخ: سه
شنبه
1 اسفند
1396 ساعت: 19:23