دیگر مرز واقعیت و خیال را زیاد تشخیص نمیدهم. خانم ، خوش صحبت است و گویی در دل یک فیلم هستم اصلا داخل فیلم اینجا بدون من. آنجا که معتمد آریا به صابر ابر میگوید بیا با گاز خودکشی کنیم.
شما آنها را در فیلم میبینید و ما در حقیقت.
پدر و مادر شب هر دو رگ دستشان را از دو جا میزنند. نزدیک های صبح پشیمان شده و به دوستانشان اطلاع میدهند و در نهایت هنوز زنده بودند.
با فرزند خانواده که مصاحبه کردم،پسر بسیار قوی و محکم و منطقی یافتمش. سوالی تا برایش واضح نمیشد، جواب نمیداد و تقریباً این دقت را در کمتر کودک چنین سنی تا به حال دیده بودم.
حیف این خانواده و این کودک و این تربیت که قایق زندگیشان در طوفان اقتصادی اینگونه در گرباد قلضم پر هیبت و سهمگین در حال درهم شکستن است.
هیچ راه کاری برای آن نداشتم. پیشنهاد بایگانی دادم):
اما قسمت دوم آن برایم پر بها بود.
گاهی که در مغازه که هستم، از پرونده ها به برادرم تعریف میکنم. وقتی داستان این زندگی را برای او تعریف کردم، ناگهان ترسی، دلهره ای، وحشتی در چهره و نگاه و تن صدا و خطوط چهره برادرم نمایان شد:
سهیل بیا کاری کنیم، اگر بدانیم و کاری نکنیم این پولی که خانه میبریم« حرام »میشود ها.
کمی آرامش کردم و توضیحات بیشتری دادم.
اما ای کاش این نگاه ترس و حیرت و تعجب و وحشت را همه ما انسانها داشتیم، در ما نهادینه شده بود.
اگر داشتیم وضعیت امروزمان این نبود.
ای کاش خود را در برابر خانواده و شهر و سرزمین و زمین و هستی، مسئول میدانستیم.
آن وقت معنا و ترس نهفته در این شعر را بیشتر درک میکردیم
«آسمان بار امانت نتوانست به دوش کشید»
قرعه کار به من دیوانه زدند.
@parrchenan
پرچنان...ما را در سایت پرچنان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 232