وارد اداره شده و کودکی را مشاهده کردم که همکارانم از خانواده ای نابسامان گرفته بودند، با هم رفیق شدیم. با این گوزن ها بازی میکرد، تا به حال این نوع بازی را ندیده بودم، نیاز به جست و خیز داشت، هوس این نوع بازی به سرم زده بود هوس آنکه جست و خیز کنم، بهار سرخوشم کرده است. گفت: «تو هم بیا سوار دیگری شو و با من مسابقه بده». مسابقه دادیم. با گوزن خودم سواری کردم و باختم اما با گوزن او بردم.
باید میرفتم ماموریت خداحافظی کردم، بغلم نیامد. گفتم دلت برامون تنگ نمیشه؟
مکس کرد.
گفت:
«میام بچه تو میشم». جا خوردم، انتظار این حرف را نداشتم. گفتم من زن ندارم که. گفت:« اشکال نداره». گفتم من چهل روز یهو میروم مسافرت، کی برات غذا درست کنه؟ گفت: «اشکال نداره، خودم املت درست میکنم»!!
با نگاهی به نقاشی اش که مرا و خودش را، خانه و آفتابش را همه را در حاشیه کشیده بود و متن پر از خالی بود، میشد حدس زد متن زندگی کودک، پر از هیچ است.
دندان شیریش لق بود و دهانش گاهی پر از خون میشد.
@parrchenan
پرچنان...
ما را در سایت پرچنان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 202
تاريخ: سه
شنبه
15 اسفند
1396 ساعت: 18:18