خرید بک لینک
پرچنان:
یکی از خصیصهای رویه شکنی، عادت شکنی، که در روزه داری اتفاق می افتاد، آن است که متوجه میشوی به چه چیزی معتاد هستی. من سالهای سال آدم سحر خیز، اما خواب آلودی بودم. در دوران مدرسه چه گچ هایی که از معلم جلو تخته سیاه، به سمتم پرتاب نشد. چه برنامه های کوه و در چه جاهای ناهمواری که نخوابیدم. پشت نیسان در حال حرکت در جاده ای ناهموار. حتی ایستاده در مترو. تا اینکه در نهایت بدنم را به قهوه عادت دادم و توانستم از این خواب آلودگی که یکی از خصوصیاتhsp هاست رها شوم.
روزهای روزه داری و عدم مصرف قهوه، خواب زده هستم و هر جا گیر بیارم، یک چُرتی میزنم. فهمیده ام بدنم تا حدودی به قهوه، وابسته شده است و آن سرخوشی که هر روز با دوچرخه داشتم، قسمتی از آن را مدیون قهوه هستم.


این عکس، رکاب زنی روزهای آخر سفر دو هفته پیش است. سرما خوردگی داشتم و رکاب به سختی میزدم. قبل از رسیدن به این روستا، آخرین قهوه تلخ را هم خوردم و تا اثر خود را بگذارد به این بچه ها رسیدم. باز حلقه ای تشکیل شد و زمان گذشت و از شیب تند و خاکی جاده توانستم گذر کنم.
حال کامل نداشتم و بچه ها حلقه زده بودند که امیر این لحظه را ثبت کرد

@parrchenan

دخترک به آقایان روی خوش نشان نمیداد و بیشتر با خانم ها ارتباط برقرار میکرد. زرنگ بود و باهوش. اما این نقاشی کردن معجزه میکند. وقتی که از طریق نقاشی میشوی عمو. خلاقیت اش را کشف میکند. وقتش در اداره و کارهای اداری، جهت و سمتی پیدا میکند. سرگرم میشود. حس مفید بودن میکند. با تعاریف تو از نقاشی، " حس من خوبم، تو خوبی"، پیدا میکند و وقتی که نقاشی اش را به تو هدیه میکند، حسی پیدا میکند. این که در قبال کمکی که تو به او کرده ای، او هم در قبالش، هنرش و خلاقیتش را بر تو بخشیده است. مساوی هستیم دگر. منتی سر یکدیگر نداریم.گاهی برای ارتباط با کودک، نقش خنگول میگیرم و او از این که معلم یک خنگول شود، حس خوبی میگیرد.
***
بازدید از منزل رفته ایم، همسایه مدعی شده بود که کودک منزل مورد آسیب است و صدای فریاد میآید.
وقتی که وارد منزل شدیم. پدر و مادر و کودکان کر و لالی یافتیم که پسرک این خانه بیش فعال نیز بود و اگر صدایی از حنجره در می اورد، جور دیگری برای همسایه، فرض میشد. ارتباط در سکوت ولی با حرکات تند و سریع دست ، بین پدر و پسر، برایم جالب بود. یک بابا گفتن ساده، اگر کر و لال باشی، یعنی بلند شوی دستانت را باز کنی و تکان دهی، گویی میخواهی هلیکوپتر امداد تو را ببینید. پسرک را ترسانده بودند که اگر درس نخوانی، ما می آییم میبریمش. ابتدای کار حسابی ترسیده بود. در آخر قول گرفتم از او که درس هایش را بخواند.

@parrchenan

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 12:02

صفحه بندی