خرید بک لینک

پرچنان:
کامنت یکی از خوانندگان پرچنان:
«برای من که یارم ترکم کرده این نوشته ها زخمه.
یاری که اهل این کارها هم بودیم و ار این حرف ها و کردارای قشنگم بلد بودیم در حق هم تا لحظات آخر. بیشتر اون البته بلد بود و من از اون داشتم یاد میگرفتم. پابند مهربونیش شوم ولی تصمیم گرفت بره با کس دیگهای یا بهتره بگم تصمیم گرفت از من بره تا به ادم بعدی برسه.
هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز پرچنان که وبلاگ محبوبم بود و با اون وبلاگ آدمایی که هیچ وقت ندیده بودمشون رو میدیدم و همدردی میکردم یا حسهای خوبو تجربه میکردم باهاش، حالا منو یاد خودم بندازه که دیگه خودم نیستم و نمی شناسمش و یاد داشته هایی که دیگه ندارم.
میدونید شما فرضو بر این می گیرید که همه یار دان. بعضی آدمها اونقدر دلشون شکسته که سالهاست دلی ندارن که یاری داشته باشن اون یار قدیم دلو برداشته شکونده. بهتره بگم دلی ندارن. گاهی میگم خوش به حال اونها که مثل مرغ امروز از این فارغ میشن دو روز دیگه میرن با دیگری انگار نه انگار ادم قبلی وجود داشته و یار قدیم ساده لوحی داشتن که حرفای قشنگی تو سینهش کاشتن. کاش دنیا همینقدر که شما میگی قشنگ بود. کاش هیچ یاری هیچ یاری رو ول نمی کرد. کاش میشد این محبتا و حرفا و کردارا که می گیدعشقوصادقانه یا پایدار کنه. یارم خودش معلم این آموزههای ارتباطی بود و بذر محبتو تو دلم کاشت رفته و شاید دیگه یادش نیست اسمم چی بود و اصلا براش مهم نیست زنده م یا مرده. واقعا دوست داشتن این قدر تهیه این قدر همه چی الکیه؟
حالا هر چه قدرم تو دلتون بگید ماها بی دست و پاییم که یاری جور نمی کنیم برای خودمون ولی به قول محمد صالح اعلا دوست داشتن تند تند نمیشه. همه ی ادم ها مثل هم نیستن و ما بعضی از زن ها متاسفانه خیلی دیرتر از مردها فراموش می کنیم و شیفت و دیلیت کردنمون خیلی طولانی تره. جایگزین کردن ادمی با ادم قبلی برای بعضی تیپای شخصیتی این قدر ساده نیست. شما مردها شاید همزمان می تونید چند نفرو دوست داشته باشین ولی با یکی زندگی کنید و بهش محبت کنید و به اون قبلی ها چندان فکر نکنید ولی برای ما سخته. هر چند من به اینم نقد دارم.
شما بنویسید شاید شما برحقید من با اجازه تون کم کم از وبلاگتون خارج شم تا ببینم کی زخمم خوب می شه.هرچندقبل جداییم این قدر اینجا رو دوست داشتم که جزو دلخوشی هام بود. حالا که دلخوشی چندانی در زندگی ندارم اینجام پَر.»

این کامنت را خواندم و به فکر فرو رفتم. تا حدودی غمین شدم که چرا یکی اینگونه جهان را زیست میکند. غمین شدم از غمگین کردنش.
با خود همچنان اندیشیدم آیا من جلوه های از فخر فروشی دارم؟ از این فخر فروشی ها که آدم ها با مال و مکنتشان نشان میدهند من به نوعی و سبکی دیگر در حال انجامم؟
نمیدانم. در خود آگاهم و نیتتم از نوشتن این نوع جستارها این نبوده و نیست. اما شاید در ناخودآگاهم باشد. نمیدانم، شاید نیاز به زمان و کامنت های بیشتری دارم.
هدفم از نوشتن این نوع جستارها این است که نگاه تا حدودی شاعرانه به زندگی  را در عمل و زندگی خودم نشان دهم. اول از همه عینی و عملیاتی و کاربردی  در زندگی خود کرده باشم. در جهانی که روزگار و آب و هوا و اقتصاد و سیاست روز به روز ویران تر میشود با به گونه ای دگر زندگی را نگریستن بتوان  در لحظه حضور بودن را به عینه عملیاتی کرده باشم.
باری شاید همه آنچه نوشتم توجیه باشد.
اما به این کامنت هنوز 1ی دارم. اجازه دهید از پنداره ام خاطره ای بیان کنم و با آن ادامه مسیر دهم.
 روز ختم بابا بود. هشتم محرم. جلو مسجد ایستاده  و به انبوه آدمها تسلیت گو دست میدادم. خطیب که آشنا بود بالای منبر خطابه اش را بیان میکرد. خدایش رحمت کناد که او نیز دیگر نیست.
تصویر سازی عالی از مردی بیابانی در تموز مردادماه  صحرا عرب داشت که یخ میفروخت و به جمعیت بازار التماس میکرد از او یخ بخرند که اگر نخرند دیگر سرمایه ای ندارد و خطیب بعد از تصویر سازی عالی و روایت بسیار جذاب قصه، رو کرد به حضار و گفت این زمان و وقت و زندگی همان یخ وسط مردادماه صحرای عرب است. بجنبید بیش از آنکه سرمایه تان آب شود.
هنوز طنین سخنانش در گوشم مانده.
با توجه به این خاطر به این خواننده میگویم: با همه آنچه که نوشتید، این زندگی شماست که چون سرمایه ی یخی در حال آب شدن است، مثل آن مرد عرب یخ فروش در قصه آیا  کنشگر بوده ایم؟
 فردی آمده و رفته و جنسیت مردانه و زنانه و خاطره و صالح علا و... همه اینها هست اما این زمان ما دیگر نیست. در حال آب شدن است. آیا مشاور و روانشناس و روانپزشک و صدها راهکار دیگری که ممکن است به من در جهت  عمیق تر کردن کیفیت زندگی کمک کند را امتحان کرده ام؟

این یخ زندگی در حال آب شدن است. این اکنون. این لحظه. این زمان.
 به جز و ولز آن یخ فروش فکر کنیم و آن  را در پنداره مان تصویر سازی کنیم. از این سوی باز به سوی آن دکان دار بسوی مردان و زنان داخل بازار میرود و التماس میکند از او یخ بخرند. آیا کنش ما چون آن  مرد درون تصویر ذهنی مان هست؟ آیا جز و ولز کرده ایم؟
  من در این سالها از یک فرد روانپزشک چیزی چون شاگرد او به کمک پادکستهایش بسیار استفاده کرده ام. دکتر آذرخش مکری. ایشان یک سخن  و تلاش اعلا دارد، اینکه موضوعات را پیچیده کند و ببیند. موضوعات ساده نیستند. با ساده کرده تیپ شخصیتی، درون گرا برون گرا، ما مردا، شما زنها، ما بی یارها، شما یاردار ها،... ساده سازی نکنیم. اتفاقاً پیشنهاد این استاد عزیز را میدهم و پیشنهاد میدهم موضوع را پیچیده ببینید. چون پیچیده دیدم به کمک انواع کارشناسان شاید بتوان به قسمت های از کنه ماجرا رفت و آن را بازسازی کرد.
 و در نهایت پوزش از خوانندگانی که  ناراحتشان کردم.

https://t.me/parrchenan

برچسب: نویسنده: طاها اکبری تاريخ: شنبه 7 خرداد 1401 ساعت: 23:04

صفحه بندی