آشنایی، ترس از غریب بودن، آشنا شدن، آشنا بودن، چشم آشنا بودن. انگار ارتباط تنگاتنگی بین ترس منظرچشم یا آسودگی منظر چشم وجود دارد. این که در مسیر صعود به قله دماوند، مه شدید باشد و تو در منظری غریب، خود را گرفتار ببینی، این که فرد غریبی خودش را به گروه سه نفر ما برساند تا در آشنایی که با یک سلام و خدا قوت در لحظات قبلش اتفاق افتاد، با هم به قله برویم، این که حکم قضایی کودک را به سختی اجرا کنی چرا که کودک تمایل ندارد از محیط نا امن خانه که به جسم و روانش، آسیب رسانده جدا شود و تنگ به پاهای عزیزاش بچسبد و غریبه ای او را از عزیزش بکند، چرا که نمیخواهد از آشنا به غریبه ستان گرفتار آید، ذهنم را درگیر کرده است. این که این تضاد آشنا- غریب و هجوم انسان به واژه آشنا را می توان امری برخواسته از تاریخ تکاملش دانست؟ ترس از جنگل ها و حیوانات درنده و تاریکی، او را به سمت آشنایی هر چه بیشتر کشانده. یا ترسی از جنس اندیشه بوده، ترسی از جنس مرگ آگاهی، این که با هر چه بیشتر آشنا بودن، با منطقه، محله، کوچه ، آدم ها، این آگاهی را که روزی مرگ به سراغش می آید را به فراموشی موقت بسپارد. و مرگ از جنس غریبه هاست، دیالکتیک آشنا - غریب را آیا میتوان در دیالکتیک زندگی - مرگ قرار داد؟
این سوالات وقتی به ذهنم هجوم اورد که با چمبر در حال گذر از آبمیوه فروشی شلوغ شریعتی بودم. این آب میوه فروشی یک نگهبان جوان دارد که سعی و تلاش دارد عبور و مرور خیابان مختل نشود و جای پارک برای ماشین هایی که میخواهند توقف کنند و بروند آب میوه گیری پیدا میکند. نمیدانم یکسال پیش بود یا بیشتر، هنگامی که از کنارش میگذشتم یک سلام و خسته نباشید به من کرد، از آن تاریخ هر وقت از کنارش رد میشوم سلام میکنم و او خداقوتی تحویل میدهد. آخرین خداقوتی که بهم گفت آن سوالات بالا در ذهنم چرخید. گویی انسان به دنبال آشنا است، غریبه زدایی است. لحظه لحظه. از هیبت چه فرار میکند؟ به کدام دلیل، غریبه زدایی میکند؟
@parrchenan
برچسب: آشنا,غریبه,
نویسنده: طاها اکبری
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 14:03