خرید بک لینک
برم به موتورش لگد بزنم؟
پسرک، چهار پنج سال بیشتر نداشت، با مزه بود. به همراه مادربزرگش، آمده بود به ما کلید خانه ای که حکم، ورود داشتیم را بدهد.
چند مامور کلانتری را همراه خود کرده بودیم. پسری هجده ساله ای ، برادر خود را ظاهرا پس از مصرف شیشه، مورد ضرب و شتم قرار داده و هنگامی که همکارانم برای بازدید به آدرس رفته بودند، آنها را هم تهدید کرده بود و به تعقیب آنها پرداخته بود. هر چه درب آپارتمان را میزدیم، کسی در را باز نمیکرد. مامور کلانتری گفت کسی در خانه نیست؟ اما موتور پسر، جلو خانه قفل بود، گفتم آدمی که به موتور معتاد شده باشد، برای خرید نان هم، با موتور جا بجا میشود. او احتمالا در خانه است. در نهایت کلید ساز آمد و قفل درب شکسته شد که صدای ناله ای آمد و سرانجام ، پسر درب را باز کرد، برادر یازده ساله اش را حسابی کتک زده بود. بچه را از خانه خارج میکنیم. ماموران هم برای یافتن خلاف ها، و دیگر چیزها، از پسر، بازجویی میکنند. در نهایت یک قمه و ادوات مصرف پیدا میکنند. تازه هجده سالش شده است. میرویم کلانتری. در ماشین پیرامون حمله به همکارانم و ضرب کودک با او هم صحبت میشوم. سر بالا جواب میداد که مامور کلانتری، باز ، نواختی بر او می ورزاند. پسر دیگر تنها تنهاست متوجه شده که هیچ پناهی و عقبه ای ندارد. درماندگی و یاس را در چشمانش میشود خواند، حالا باب رفاقت را می آغازم. خودش، سرگذشت و کودکی دهشتناکی داشته است. میگه آقا نمیخوام از گذشته حرف بزنم. حالم را بد و بدتر میکند. شاخی که نداشت را شکسته اند. تنها پشتیبانش آنجا من هستم، فقط یک چیز را میخواهم فهم کند، هیچ گاه دیکر به زنان حمله ور نشود، از حکم قاضی و چرایی بیخ پیدا کردن ماجرایش و هجوم این همه مامور به او میگویم و همه آنها را ربط میدم به حمله ای که به بانوان همکارام کرده است. این که درست است که گذشته بدی داشته اما خودش هم امروز خیلی بی عقلانه رفتار کرده است. او روزی دوباره به جامعه باز خواهد گشت، بگذار ، اگر میشود هزینه خشونت علیه زنان را در ذهنش چند برابر ترسیم کنم. همکار صبح که او به تعقیبش پرداخته بود میرسد و در نهایت تصمیم میگیرد از او شکایت نکند. میخواهیم به او نشان دهیم که این لباس ۱۲۳ نه از جهت رنج سازی که برای کمک کردن است. نا امید و مستاصل میخواهد با من در ارتباط باشد. قبلش گفته ام برای ترک کردن روی من میتواند حساب کند. تلفنم را روی دستش مینویسم. او را همچون بچه های خودم در شبانه روزی دیدم. انسان جوانی با گذشته فاجعه بار. کار امثال من مددکار دقیقا پناه دادن، تغییر جهت دادن به همین آدم هاست. با همه خطرات و سختی هایش.

پاسخ کودک را میدهم: برو بزن
چند ثانیه بعد پسرک پنج ساله، خندان باز میگردد که دو تا لگد زدم به موتورش.
آن روز به اندازه چندین سال خشونت تاریخ گذشته و زنده و در حال اجرا، غیر قانونی و شبه قانونی، دیدم . حوصله هیچ ضرب و شتمی را دیگر ندارم. کمی مرخصی لازمم.

@parrchenan

برچسب: ماندگان, نویسنده: طاها اکبری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:03

صفحه بندی