
آشنایی، ترس از غریب بودن، آشنا شدن، آشنا بودن، چشم آشنا بودن. انگار ارتباط تنگاتنگی بین ترس منظرچشم یا آسودگی منظر چشم وجود دارد. این که در مسیر صعود به قله دماوند، مه شدید باشد و تو در منظری غریب، خود را گرفتار ببینی، این که فرد غریبی خودش را به گروه سه نفر ما برساند تا در آشنایی که با یک سلام و خدا قوت در لحظات قبلش اتفاق افتاد، با هم به قله برویم، این که حکم قضایی کودک را به سختی اجرا کنی چرا ک...
ادامه مطلب
یک گزارش اورژانسی بهمان اعلام میشود که یک خانواده معتاد به همراه کودک خود کنار خیابان هستند. به محل اعزام میشیم. همین که خانواده را میبینم، مادر کودک را میشناسم، میگم تویی؟ میگه اره مادر فلانی، آمده ام منتظر پسرم هستم. او هم که مرا شناس می بیند، گل خند چهره اش رو می آید، میگه صدات آشناست، میگویم آره موهایم را زده ام. همراه دو مرد و یک زن در سایه درختی نشسته اند. میشنیم کنارشان. میگوید هنوز ترک نکرده چرا که غزال را جایی ندارد بگذارد. کمپی سراغ دارم که به همراه کودکش میتواند آنجا برود. قرار میشود کمک اش کنم. حتی آدرس خانه شان را حدودی یادم مانده. بقیه آن جمع هم، میگویند کمکشان کنم، جو ترک بین...
ادامه مطلب