پرچنان

متن مرتبط با «پیاده رو ها» در سایت پرچنان نوشته شده است

افشای جزئیات رواقی

  • نیلوبلاگ

    رواقی در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «رواقی» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و...

    ادامه مطلب
  • رواقی

  • نیلوبلاگ

    دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشدکنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمی‌گذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج هزار تومان از آن رخ نشان میداد. اولین موتور راهش را کشید رفت اما دومی گفت بپر بالا. هنگام سوار شدن یک الهی شکر گفتم و ترک موتور فیکس شدمراننده با لحنی طعن آمیز پرسید برای بازار و کسب و کار خوب شکر گفتی ؟ گویی داغ دلی داشت از کسادی بازارش.قند پ...

    ادامه مطلب
  • تاتر شب روی سنگ فرش خیس

  • نیلوبلاگ

    انتظار نداشتم اکبر رادی این مقدار و با این جزییات ریز، فرهنگ ایرانی را شناخته باشد، چیزی چون یک جامعهشناس.وقتی این نمایش را دیدم دنبال کلیدی گشتم که قفل فهم آن را گشاید و یافتم: عدم امکان گفتگوهمه نمایش آن بود که اقشار گوناگون و مطرح در جامعه امکان گفتگو و فهمیدن هم را ندارند. علی رغم مجالس متعددی که دکتر مجلسی! جهت گفتگو بین دوستان و همسایه و آشنایانش برپا میکرد امکان گفتگو سازنده و فهمیدن یکدیگر صورت نمیپذیرفت. گفتگو بین خودش، خواهرش، همسرش نیز هم. اکبر خان بدرستی ارجاعات متعددی به حافظ داد.حتی قهرمان داستان نیز چون عنصری از جامعه بود خود اهل تزویر بود و مرا یاد این بیت حافظ انداخت:مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر میکنند.و حافظ سالها قبل تر از رادی گفته بود :گفتگ...

    ادامه مطلب
  • کتاب رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ

  • نیلوبلاگ

    به آخرین صفحه کتاب که رسیدم با دست خط خود روبرو شدم: پایان خوانش کتاب را در تاریخ نود و هفت نوشته بودم و اکنون بعد از پنج سال دوباره این کتاب را خواندم:رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ آندره کنت اسپونویلدکتر مرتضی کلانتریان انتشارات آگهکتاب ۱۸ فصل دارد، ترجمه خوبی ندارد، گاهی سخت و قامض میشود اما ارزش دوبار خواندن را حتما دارد.در طول عمر خود بسیار شنیده ایم که فلانی فاضل است، بهمانی فرزانه است اما به واقع فاضل یا فرزانه چه ویژگی های را داراست؟جامعه مذهبی و فرهنگ دینی شدیدی که در چند سال گذشته در مملکت حاکم بود، تعریف از فاضل و فرزانه را به سمت و سوی ایده و آرمان خود میکشاند و هر چه فرد در ظاهر اهل تقوا و تعبد و عبادت بود را به عنوان فضیلت و فرزانگانی به جامعه نشان میداد حل کنه آن را نام ...

    ادامه مطلب
  • گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه xa0روز اول

  • نیلوبلاگ

    گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه روز اولروز اول را با کلید واژه کاشف السلطنه در پندارم بایگانی میکنم. باورش برایم سخت بود که با کاشف السلطنه هم عصریم. در سده ای به دنیا آمده ام که او در دهه اول آن بر اثر تصادف با ماشین مُرده است.شاید به خاطر لقبش است که فکر میکردم در سده های قبل تر زیسته است و از هم بسیار دوریم. او حتی شهردار تهران نیز یک سال بوده است.او میتواند یکی از گزینه های قهرمانی و الگویی زیسته من باشد. اما او که بود؟ اگر ساده و مختصر بخواهم توضیح دهم او فرد متولی بود که صنعت کشت و فرآوری چای را در ایران متولد کرد و انبوه هزاران انسان ایرانی که در این یک قرن از چای و مزه آن لذت میبرند با آن خستگی از تن میزدایند مدیون او هستیم. در موزه چای لاهیجان با او آشنا شدم. یکی از روشنفکران ا...

    ادامه مطلب
  • کارگردان قصههای مجید

  • نیلوبلاگ

    سلام، می دانم که در زمینه ی مددکاری اجتماعی تجربه هایی دارید.به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش گویا قصد خودکشی دارد. آیا می توان از طریق مجاری قانونی نشانی نویسنده را پیدا کرد و خانواده اش را از این خطر خبردار کرد؟به نظر شما بهترین شکل مواجهه با این مشکل چیست؟ و آیا کاری از دست کسی بر می آید؟ لطفاً اگر ممکن است در یک پست در این مورد توضیح دهیدسلام دوبارهگویا موضوع به خیر گذشت،شاید با لطف و تدبیر شما یا دوستانی چون شما.به هر حال ممنونم و ببخشید که شما را درگیر کردم.البته امیدوارم پستی بگذارید و به خوانندگان بگویید در چنین مواقعی چه میتوان کرد، و آیا اصولاً با این عدم دسترسی به فرد، کاری از کسی برمیآید؟یا اگر قبلاً چنین پستی داشتهاید، لطف کنید و نشانیاش را بدهید.با ارادت فراوان.چند صباح قبل بود ...

    ادامه مطلب
  • چشمهایش

  • نیلوبلاگ

    چَشمهایشبزرگ علویچند کتاب همزمان با هم در حال خواندن هستم و خیلی کند جلو میروم، چَشمهایش را روزهای عید در کتابخانه منزل سروچمانم یافتم و خواندم.کتاب عاشقانه خوبی بود، حال و هوای جغرافیای کتاب را به واسطه حضور فعلی منزل در همان حول و حوش بیشتر درک کردم و مزه ویژهای بخشید.وقتی آدرس های داستان که در حول و حوش دهه بیست میگذرد را مرور میکردم و میدیدم هنوز بعضی همان نام را دارد که در کتاب بود.حس عاشقی را از زبان یک زن شیوا و رسا معرفی کرد. اما آنچه که من از این کتاب دریافتم:رجوع به تاریخچه آنچه که برایم مهم است، بخصوص آثار هنری، و یافتن عواطف و احساسات انسانی پیرامون آن، اثر هنری را تر میکند.گفتگو پیرامون اثر هنری غنای آن را بیشتر میکند و اجازه میدهد در جان آدمی نَشت کند.نتیجهگیری:پیرامون آثار ه...

    ادامه مطلب
  • نوروزتان پیروز

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:جمعه هفته پیش بود که شب قبلش مهمان دوستی بودیم و تا پاسی از شب بیدار.نتیجه این شب زنده داری آن بود که جمعه صبح ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم. اما برای اولین بار بود که این حسی که بعد از بیداری به سراغم آمد را در وجودم مزه کردم: از آفتاب شرمنده بودم، از خودم نیز هم.آفتاب بهاری و هوای خوشی که ساقه مرده درختان را زندگی میبخشد را بی تفاوت بدان خوابیده بودم وو این حس شرمندگی از آفتاب را در پندارم تقویت.چند روزی بدان فکر کردم و اندیشیدم. اینگونه نبوده که من همیشه صبح زود بیدار باشم و پیش آمده خواب مانده ام. اما این حس در وجودم نشر پیدا نکرده بود.به گمانم چهلمبهار زندگیم حس و دریافتم از هستی را نیز تغییر داده است. اکنون گویا دریغ حتی یک روز را بیش از پیش درک میکنم و در دل به آفتاب میگویم ب...

    ادامه مطلب
  • بهار

  • نیلوبلاگ

    اولین شکوفه های بهاری را امروز در حالیکه با دنده سنگین سربالایی خیابان سهروردی را قبل از میدان قندی میرکابیدم بر یک درخت احتمالأ آلو دیدم و گل از گلم شکفت. گویی دوپینگ کرده باشم سخت تر بر رکابی که سنگین بود فشار دادم و در آن سربالایی سرعت افزودم.سلام بر بهار چهلمچهل سال بهارجان را دیدن را سلام. بی بهار زیستن گویی مردگی است. سلام بر چهل سال زندگی. سلام بهار***این روزها هر روزم با دوچرخه میگذرد از این رو این هوای بهاری را بیشتر بهره میبرم. به الگوریتم راکبان موتور در تهران و ترافیک اش و عبور و مرور آنها از لالو های ماشین ها می اندیشم. البته که دوچرخه هم حکم موتور میگیرد در این الگوریتم. چه بسا لالوهای ماشین ها تنگ تر شده باشد و حتی موتور امکان حرکت پیدا نکند و متوقف شود اما دوچرخه باریک تن راه...

    ادامه مطلب
  • قسمت چهارم

  • نیلوبلاگ

    قسمت چهارم گلشهرنامش را از کتاب چای سبز روی پل سرخ پیمان شنیده بودم و با سروچمان مشتاق دیدن این محله بودیم.نزدیک ساعت سه عصر به آدرس رسیدیم. گلشهر، محله افغان نشینان مشهد است. از همان اول شگفتی حاصل شد. پا بر خیابانِ سنگ فرش شده به سبک سنتی که گویی یاد آور هِرات است گذارده بودیم. چهره ها، لباس ها، دکان ها، نشان از افغان داشت. بیشتر دکانها برای ظهر بسته بودند و ما ابتدا رفتیم به دنبال یک ناهار افغانی.قابلیپلو ازبکی و مِنتو سفارش دادیم و از مزه لذیذ و نو آن لذت وافر بردیم. زیر زبان عطر تازه ای ناشی از ادویه های نویی میچرخید. قابلی، یک پلو پر ادویه است که بر روی آن با هویچ و کشمکش تزئین شده است به همراه یک تکیه بزرگ گوشتِ به استخوان چسبید که با تکان دستی گوشت ها لخت شده و بر ظرف غذا سُر میخورد....

    ادامه مطلب
  • عروسک فرنگی

  • نیلوبلاگ

    رمان صوتی به نام عروسک فرنگی نوشته آلبا دسس این چند وقت خواندم یا بهتر است بگویم گوش دادم. از این نویسنده رمان دیگری به نام دفترچه ممنوعه چند سال قبل خوانده بودم.معمولاً وقتی موضوعی در بطن پندارم نفس بکشد دنیا را حتی بصورت ناخودآگاه از فیلتر آن پندار مینگرم. این کتاب با حال و روز این روزهای ایران بسیار بسیار بسیار نزدیک است و شباهت دارد. اگر لولیتای ناباکوف را خوانده یا دیده باشید این رمان تقریباً با همان نگاه اما با نویسنده ای زن و نگاهی زنانه نوشته شده است، اما چرا بر این گمانم که کتاب به حال و روز این روزهای سرزمینم شبیه است؟ اولا موضوع آن زن یا به عبارتی دختر زیر هجده سال یا دختر نوجوان است. دوم نگاه ریاکار و سنت زده نسل قدیم ایتالیای روستایی دیکتاتور دوست را در مقابل نسل نو بخصوص دختر ا...

    ادامه مطلب
  • روغن

  • نیلوبلاگ

    به آدرس رفتم دو قلو داشتند و تقاضای کمک.داخل منزل که شدم دختری نه ساله را هم در جمع خانواده دیدم .کمی که گفتگو انجام شد متوجه بحران منزل شدم. صاحب خانه جوابشان کرده بود و حتی یک ریال پول پیش نداشتند. وقتی که توضیح دادم بهزیستی در حد دویست سیصد هزار تومان بتواند جهت بچه ها و شیر خشک کمک کند، دختر نه ساله خانواده گفت: روغن شده چهارصد تومان.استرس و ترس و خشمی که در رُخ دختر مشاهده کردم، استرس این چند روزه خودم را فراموش کردم.من اما به چیزی دیگر فکر میکنم. این که فرق این دختر با دختری در خانواده ای به سامان و بی دغدغه چیست؟ دختری نه ساله ای که از بازی های دخترانه اش، عروسک هایش استاتوس میگذارد و نمیداند قیمت روغن یعنی چه با این دختر چه فرقی دارد؟ اگر خود را خوشبخت میدانیم و در خان...

    ادامه مطلب
  • هویج وری ها

  • نیلوبلاگ

    با توجه به کرونا و حداکثری کردن اقدامات سلامتی، به خاطر کاهش ابتلا به آن، زیر باران چتر به دست راهی اداره شدم.سالهای سال بود که چتر بدستم نگرفته بودم. همیشه، در اوج باران لباسهای ضد آبم را میپوشیدم و...

    ادامه مطلب
  • حجم عظیم تلفن ها

  • نیلوبلاگ

    بعد از اس ام اسِ ملی که برای همه ایرانیان رفت v. Behdasht زدخط ۱۲۳ ما منفجر شد.هزاران تماس داریم. از کیفیت ماجرا مجبوریم بکاهیم و کمیت را دریابیم.صدها و صدها تلفن اختلافات زن و شوهری.واقعاً بعد از این...

    ادامه مطلب
  • سیزن چهار خانه کاغذی

  • نیلوبلاگ

    سیزن چهار سریال خانه اسکناس:من در مواجه با اثر هنری به دنبال معنا هستم، و از فرم به راحتی عبور میکنم، و به همین دلیل، معمولا، از هر متنی حتی زاقارت، تلاش میکنم معنایی استخراج کنم.در سیزن چهار ، فرم خو...

    ادامه مطلب
  • درختکاری و کرونا

  • نیلوبلاگ

    روز درختکاری گذشت و یادم آمد مدتهاست ذهنم از از فضای درخت و دوستدرخت فاصله گرفته است. زمانی برام مهم بود درختکاری و اکنون از آبان و بعد از سفر دیدار با درختان کهنسال تا شیراز، میخواستم سرو بکارم و ه...

    ادامه مطلب
  • تنها صداست که میماند

  • نیلوبلاگ

    وارد خوابگاه شدیم.یک سوله مستطیلی شکل که دور تا دورش را تخت های دو طبقه در سه ضلع سوله قرار داده اند .ضلع شمالی هم در ورودی می باشد. در دو طول سالن، چهار پنجره قرار دارد که پرده های آن کشیده شده بودا...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم

  • نیلوبلاگ

    وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم

  • نیلوبلاگ

    از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه بسیار مقدس زرتشتیان و قبل از آن مهر پرستان بو...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم

  • نیلوبلاگ

    پرده اولدر جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم میرسند و سرعت کم میکنند.حوصله هِلو و هاواریو ندارم.یک سلام علیکم غلیظ تحویل میدهمشان.:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟میگ...

    ادامه مطلب