
قسمت چهارم گلشهرنامش را از کتاب چای سبز روی پل سرخ پیمان شنیده بودم و با سروچمان مشتاق دیدن این محله بودیم.نزدیک ساعت سه عصر به آدرس رسیدیم. گلشهر، محله افغان نشینان مشهد است. از همان اول شگفتی حاصل شد. پا بر خیابانِ سنگ فرش شده به سبک سنتی که گویی یاد آور هِرات است گذارده بودیم. چهره ها، لباس ها، دکان ها، نشان از افغان داشت. بیشتر دکانها برای ظهر بسته بودند و ما ابتدا رفتیم به دنبال یک ناهار افغانی.قابلیپلو ازبکی و مِنتو سفارش دادیم و از مزه لذیذ و نو آن لذت وافر بردیم. زیر زبان عطر تازه ای ناش...
ادامه مطلب
آفتاب در حال غروبیدن بود و دریا پیش رویمان و ما در بلندای اسکله .دل غمکی گرفتم. به افکار چند روز پیش خودم در نزدیکی رودخانه سرباز فکر میکنم. اینکه چه شد و چه انگیزه ای مرا تا به اینجای سرزمین کشانده است. یاد کودکی ام می افتم که بابا می آمد زاهدان و چابهار. و مسیر قدیم زاهدان چابهار، همین جاده ایست که ما اکنون در حال رکابیدنیم، وقتی به « خانه» بر میگشت، برایمان موز های کوچک این منطقه را میآورد. میگفت برای سرباز است. آن روزها تا این نام به گوشم میرسید، رودخانه ای را به شکل یک سرباز نظامی متصور میش...
ادامه مطلب
از نیمه های شب بود که باد شروع شد و وقتی سحرگاهان پا به حیاط مسجد گذاشتیرقص نخل ها را زیر آسمان اینگ پر ستاره تر شب با نوای باد دیدی، گیسو جمع میکردند و به این سو آن سو میریختند.روز سوم هم در نوای باد گذشت. به امیر می پرسم؟ تا چند روز باید زیر باد قلاژ قلاژ کنیم تا زبانش را بفهمیم؟ بفهمیمم چی میگه؟ با ما چیکار داره؟امیر پاسخ میدهد که یکی از دوستانش که فهمیده عازم سفر بلوچستان است، پرسیده آنجا مگه چه دارد؟ آن جا هیچ نداردو ما به دنبال همین هیچستانیم.بدنبال سهراب.همین که جایی باشیم که با نور خورشی...
ادامه مطلب