
این روزها ایرانیان را میتوان به چند دسته در بعد روان تقسیم کرد که اکنون سعی بر شمارش این طبقه بندی ندارم. یکی از این طبقات که خودم را جز این دسته میدانم، اینگونه نام مینهم: غمینان شیفته زندگی.یعنی با همه غم بدنبال زندگی بودن، کشف خوشی و لذت و زیبا از ته لجن و خون!باریدر منزل کنار تنها شوفاژ روشن بر روی مبل با سروچمانم نشسته ایم. از برنامه برفی و کوهستانی آمده و در حال خوردن شام هستیم. سفره در عین رنگین بودن بسیار ساده است. پنیر و گردو در گوشه سفره و در دیگر سمت شیرهارده و نان سنگکی در وسط و در د...
ادامه مطلب
امروز دو روی سکه هستم، روی پر از شادی و دیگری، روی پر از غم. با توجه به اولین روز بیست بیست، رویه اول را برای این نوشتار انتخاب میکنم.یادم نمی آید، آخرین بار کی مسابقه رسمی دادم. رقابت کردن، رقابت بدن...
ادامه مطلب
در گشت سیار که بودم، پس از یک پرونده که در اینجا شرحش را نوشته ام، نظرم را جلب کرد. موضوع پرونده کودک آزاری از سمت مادر بود و پس از اولین مواجه با اشکهای مادر که ناشی از دل نگرانی اش نسبت به فرزندانش...
ادامه مطلب
Soheil R:با آفتابکار مان ( دوستانی که این واژه را ملتفط نمیشوند، با سرچ این کلمه در همین کانال، معنای آن را خواهند یافت) هماهنگ کردیم و به همراه او بدون هماهنگی قبلی، به منزل دخترک مراجعه کردیم.دختری که افکار خودکشی داشت و روز قبل نیز اقدام کرده بود. خانه درهم و برهم بود، از دنیا یک مادر مرزی دارد و به تبع آن نتوانسته مناسبت های اجتماعی، رسومات معمول را یاد بگیرد.از دیدن ما سوپرایز شده بود، وارد گفتگو شدیم. آفتابکار ما نرم نرم، آرام و کم حرف وارد گفتگو شد.«من میخوام پرنسس باشم»، دخترک گفت و ما ه...
ادامه مطلب
قسمت بادام تلخ.این که یک دخترک، همچون پرنسس، توانسته فردی را بیابد که از او، ازخانواده او بیاموزد، این که مورد پذیرش یک فرد قرار گرفته، خیلی خوب است. این که فردی او را به خانواده اش راه داده عالی است. نگاه از بالا به پایین به او ندارد معرکه است.اما از طرف دیگر ماجرا هم ببینیم.این که کودکان و فرزندان محروم این سرزمین، از جنس همین پرنسس، چرا نمیتوانند و نتوانسته اند به حریم خانوادگی و امن ما نزدیک شوند. چرا به آنها راه نداده ایم؟ چرا خودی حساب نشده اند؟ نهایتاً پولی بابت کمک داده ایم و تمام.ضعف قو...
ادامه مطلب
پرچنان:همچنان کودک و سرباز.به دیدار کودکی که بهم سلام رسانده بود رفتیم تا مقدمات پذیرشش را در شبانه روزی آماده کنیم، همان کودکی که مرا سرباز میدانست.شوق زیادی برای دیدارش داشتم. دو تا از تفنگ های زمان کودکی ام را در جیبم گذاشتم و رفتیم به مرکز مربوطه. تا مرا دید، خوشحال شد، خوشحال شدم. آمد، بغلم، بغلش کردم. ده پانزده کیلو رو آمده بود. شکم بامزه ای در آورده بود و رنگ و روی سیاهش، سفید و خوش آب و رن...
ادامه مطلب