پرچنان

متن مرتبط با «پیاده رو های شهری» در سایت پرچنان نوشته شده است

رواقی

  • نیلوبلاگ

    دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشدکنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمی‌گذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج هزار تومان از آن رخ نشان میداد. اولین موتور...

    ادامه مطلب
  • تاتر شب روی سنگ فرش خیس

  • نیلوبلاگ

    انتظار نداشتم اکبر رادی این مقدار و با این جزییات ریز، فرهنگ ایرانی را شناخته باشد، چیزی چون یک جامعهشناس.وقتی این نمایش را دیدم دنبال کلیدی گشتم که قفل فهم آن را گشاید و یافتم: عدم امکان گفتگوهمه نمایش آن بود که اقشار گوناگون و مطرح در جامعه امکان گفتگو و فهمیدن هم را ندارند. علی رغم مجالس متعددی که دکتر مجلسی! جهت گفتگو بین دوستان و همسایه و آشنایانش برپا میکرد امکان گفتگو سازنده و فهمیدن یکدیگر صورت نمیپذیرفت. گفتگو بین خودش، خواهرش، همسرش نیز هم. اکبر خان بدرستی ارجاعات متعددی به حافظ داد.حت...

    ادامه مطلب
  • کتاب رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ

  • نیلوبلاگ

    به آخرین صفحه کتاب که رسیدم با دست خط خود روبرو شدم: پایان خوانش کتاب را در تاریخ نود و هفت نوشته بودم و اکنون بعد از پنج سال دوباره این کتاب را خواندم:رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ آندره کنت اسپونویلدکتر مرتضی کلانتریان انتشارات آگهکتاب ۱۸ فصل دارد، ترجمه خوبی ندارد، گاهی سخت و قامض میشود اما ارزش دوبار خواندن را حتما دارد.در طول عمر خود بسیار شنیده ایم که فلانی فاضل است، بهمانی فرزانه است اما به واقع فاضل یا فرزانه چه ویژگی های را داراست؟جامعه مذهبی و فرهنگ دینی شدیدی که در چند سال گذشت...

    ادامه مطلب
  • گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه xa0روز اول

  • نیلوبلاگ

    گزارش برنامه رکابزنی لاهیجان و حومه روز اولروز اول را با کلید واژه کاشف السلطنه در پندارم بایگانی میکنم. باورش برایم سخت بود که با کاشف السلطنه هم عصریم. در سده ای به دنیا آمده ام که او در دهه اول آن بر اثر تصادف با ماشین مُرده است.شاید به خاطر لقبش است که فکر میکردم در سده های قبل تر زیسته است و از هم بسیار دوریم. او حتی شهردار تهران نیز یک سال بوده است.او میتواند یکی از گزینه های قهرمانی و الگویی زیسته من باشد. اما او که بود؟ اگر ساده و مختصر بخواهم توضیح دهم او فرد متولی بود که صنعت کشت و فرآ...

    ادامه مطلب
  • کارگردان قصهu200cهای مجید

  • نیلوبلاگ

    سلام، می دانم که در زمینه ی مددکاری اجتماعی تجربه هایی دارید.به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش گویا قصد خودکشی دارد. آیا می توان از طریق مجاری قانونی نشانی نویسنده را پیدا کرد و خانواده اش را از این خطر خبردار کرد؟به نظر شما بهترین شکل مواجهه با این مشکل چیست؟ و آیا کاری از دست کسی بر می آید؟ لطفاً اگر ممکن است در یک پست در این مورد توضیح دهیدسلام دوبارهگویا موضوع به خیر گذشت،شاید با لطف و تدبیر شما یا دوستانی چون شما.به هر حال ممنونم و ببخشید که شما را درگیر کردم.البته امیدوارم پستی بگذارید و به ...

    ادامه مطلب
  • چشمهایش

  • نیلوبلاگ

    چَشمهایشبزرگ علویچند کتاب همزمان با هم در حال خواندن هستم و خیلی کند جلو میروم، چَشمهایش را روزهای عید در کتابخانه منزل سروچمانم یافتم و خواندم.کتاب عاشقانه خوبی بود، حال و هوای جغرافیای کتاب را به واسطه حضور فعلی منزل در همان حول و حوش بیشتر درک کردم و مزه ویژهای بخشید.وقتی آدرس های داستان که در حول و حوش دهه بیست میگذرد را مرور میکردم و میدیدم هنوز بعضی همان نام را دارد که در کتاب بود.حس عاشقی را از زبان یک زن شیوا و رسا معرفی کرد. اما آنچه که من از این کتاب دریافتم:رجوع به تاریخچه آنچه که بر...

    ادامه مطلب
  • نوروزتان پیروز

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:جمعه هفته پیش بود که شب قبلش مهمان دوستی بودیم و تا پاسی از شب بیدار.نتیجه این شب زنده داری آن بود که جمعه صبح ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم. اما برای اولین بار بود که این حسی که بعد از بیداری به سراغم آمد را در وجودم مزه کردم: از آفتاب شرمنده بودم، از خودم نیز هم.آفتاب بهاری و هوای خوشی که ساقه مرده درختان را زندگی میبخشد را بی تفاوت بدان خوابیده بودم وو این حس شرمندگی از آفتاب را در پندارم تقویت.چند روزی بدان فکر کردم و اندیشیدم. اینگونه نبوده که من همیشه صبح زود بیدار باشم و پیش آمده...

    ادامه مطلب
  • عروسک فرنگی

  • نیلوبلاگ

    رمان صوتی به نام عروسک فرنگی نوشته آلبا دسس این چند وقت خواندم یا بهتر است بگویم گوش دادم. از این نویسنده رمان دیگری به نام دفترچه ممنوعه چند سال قبل خوانده بودم.معمولاً وقتی موضوعی در بطن پندارم نفس بکشد دنیا را حتی بصورت ناخودآگاه از فیلتر آن پندار مینگرم. این کتاب با حال و روز این روزهای ایران بسیار بسیار بسیار نزدیک است و شباهت دارد. اگر لولیتای ناباکوف را خوانده یا دیده باشید این رمان تقریباً با همان نگاه اما با نویسنده ای زن و نگاهی زنانه نوشته شده است، اما چرا بر این گمانم که کتاب به حال ...

    ادامه مطلب
  • روغن

  • نیلوبلاگ

    به آدرس رفتم دو قلو داشتند و تقاضای کمک.داخل منزل که شدم دختری نه ساله را هم در جمع خانواده دیدم .کمی که گفتگو انجام شد متوجه بحران منزل شدم. صاحب خانه جوابشان کرده بود و حتی یک ریال پول پیش نداشتند. وقتی که توضیح دادم بهزیستی در حد دویست سیصد هزار تومان بتواند جهت بچه ها و شیر خشک کمک کند، دختر نه ساله خانواده گفت: روغن شده چهارصد تومان.استرس و ترس و خشمی که در رُخ دختر مشاهده کردم، استرس این چند روزه خودم را فراموش کردم.من اما به چیزی دیگر فکر میکنم. این که فرق این دختر با دختری در خ...

    ادامه مطلب
  • درختکاری و کرونا

  • نیلوبلاگ

    روز درختکاری گذشت و یادم آمد مدتهاست ذهنم ازxa0 از فضای درخت و دوستدرخت فاصله گرفته است. زمانی برام مهم بود درختکاری و اکنون از آبان و بعد از سفر دیدار با درختان کهنسال تا شیراز، میخواستم سرو بکارم و ه...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم

  • نیلوبلاگ

    وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.xa0بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم

  • نیلوبلاگ

    از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه بسیار مقدس زرتشتیان وxa0 قبل از آن مهر پرستان بو...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم

  • نیلوبلاگ

    پرده اولدر جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم میرسند و سرعت کم میکنند.حوصله هِلو و هاواریو ندارم.یک سلام علیکم غلیظ تحویل میدهمشان.:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟میگ...

    ادامه مطلب
  • داستان های من وu200cچنبر

  • نیلوبلاگ

    داستان نیلوبلاگهای من و چنبرجمعه است و سوار چنبر هستم که، یادم می افته که ورود دوچرخه به مترو آزاد است. پس متناسب با این موقعیت، قرارهایم را تنظیم مجدد میکنم.برای اول بار است که با دوچرخه وارد مترو میشوم.xa0اگر ...

    ادامه مطلب
  • عالم درون

  • نیلوبلاگ

    کتاب عالم درونxa0نوشته نیل سوییتمترجمان شادی حامدی نیلوفر قشنگ سازمعتقدم برای رهیافت بیشتر و زندگی این جهانی تر و فهم زندگی و زنده بودن ما یک شاه کلید داریم و آن،xa0 شاه کلید، نظریه تکاملی داروین است.کتاب...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز اول

  • نیلوبلاگ

    اوایل هفته بود که گویی سرما خورده بودم. انگاری که در بام جمجمه ام باران ببارد و بینی ام ناودان باشد. سر درد مختصری هم بود. شیفت شب بودم و باید اداره میرفتم. مادر دم نوش کرد و نوشیدم و حاضر شدم برای حر...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوم

  • نیلوبلاگ

    سوار چرخمان هستیم که بهxa0 روستای خَویدک ( طبس ها به جای جالیزار خوید میگویند)میرسیم. بچه های خُرد روستا در حال بازی بودند.یک شیر آب سرد کن دیدم و رفتم آب خُنُک بنوشم.:کجایی هستی؟ خودش، جوابش را در قال...

    ادامه مطلب
  • درون و برون

  • نیلوبلاگ

    شیفت شب هستم و تا صبح کنار گوشی تلفن. و اگر گوشی زنگ نخورد تو هم چشمانت همانند تلفن، سنگین میشود. و اگر زنگ بخورد و تو در سنگینی چشمانت گرفتار شده باشی، به آنی از عالم رویا به عالم بیداری پرتاب میشوی....

    ادامه مطلب
  • سنگر تنهایی

  • نیلوبلاگ

    به صفحه ۸۷ کتاب انسان خداگونه میرسم: از همین حالا هم میتوانیم این فرآیند را در بیمارستان ها در بخش های ویژه نگهداری سالخوردگان، شاهد باشیم. برثر باورِ انعطاف ناپذیر اومانیستی به تقدس زندگی، انسان ها ر...

    ادامه مطلب
  • نیکی های کوچک

  • نیلوبلاگ

    این روزها که با چمبر به محل کار نمیروم، ترجیحم استفاده از مترو و بی آرتی است تا ماشین شخصی.زمانی بود که کارت مترو ام مدتها طول میکشید خالی شود و مربی هم که بودم، از بس بکارم نمی آمد میدادم بچه ها استفاده کنند. روزگار است دگر. گهی رو هستی و گهی زیر.این روزها در مترو چیزهای متفاوتی میبینم. یکی از آنها شکسته شدن و تخریب مانیتورهای واگن ها میباشد.با خودم یک مانور ذهنی انجام میدهم، این که در واگن مترو نشسته ام و به ناگه، مردی با خنده های عصبی ، وارد واگن شده و در برابر چشمانم با مشت به مانیتور می کوب...

    ادامه مطلب