پرچنان

متن مرتبط با «قله توچال در زمستان» در سایت پرچنان نوشته شده است

کتاب از خداحافظی در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    کتاب از خداحافظی در ادامه، هر آنچه باید درباره «کتاب از خداحافظی» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. خانم نسرین مولا از خوانندگان قدیم هستند و از زمانی که مددکار اجتماعی بودم با پرچنان همراه بوده اند. چند صباح قبل لطف کرده و هدیه ای برای نویسنده پرچنان ارسال کردند که آن عبارت بود از سه جلد از کتاب‌ها منتشر شده از...

    ادامه مطلب
  • آنچه باید درباره مطالب این چند وقت که در اینجا نگذاشته بودم بدانید

  • نیلوبلاگ

    مطالب این چند وقت که در اینجا نگذاشته بودم موضوع «مطالب این چند وقت که در اینجا نگذاشته بودم» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. پرچنان: دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پر...

    ادامه مطلب
  • مطالب این چند وقت که در اینجا نگذاشته بودم

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:دم دمای غروب است که از باشگاه در آمده ام و آسه سمت خیابان میرفتم. باشگاه ما داخل پارک است و فرصت داشتم خودم را تنظیم مجدد کنم. یک پرتقال پوست کندم و خوردم تا قند خونم روان شد. شنا سوئدی آخر کار تا آخرین گرم قند خونم را بلعیده بود و نیاز داشتم و اینگونه مزه آن پرتقال صد چندان میشدکنار خیابان ایستادم منتظر موتور، ترافیک اسفند ماه تهران جا برای حرکت وسیله چهار چرخ نمیگذارد. موتوری آمد آدرس را در یک واژه دادم و سپس اشاره به دستم کردم که دو اسکناس ده و پنج هزار تومان از آن رخ نشان میداد. اولین موتور راهش را کشید رفت اما دومی گفت بپر بالا. هنگام سوار شدن یک الهی شکر گفتم و ترک موتور فیکس شدمراننده با لحنی طعن آمیز پرسید برای بازار و کسب و کار خوب شکر گفتی ؟ گویی داغ دلی داشت از کسادی بازارش...

    ادامه مطلب
  • قله پرسون و سه پست دیگر

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:معمولاً کفش و کوه کوهنوردی زمستانه ام از اواسط آبان جایش را در کمد کوه تثبیت میکرد، اما امسال تا اواخر دیماه به تاخیر افتاد.در واقع برف نبود که کوهستان، شوق حضور بطلبد.برای من زمستان و کوه بی برف مثل چلو بی خورشت است.باری این هفته چکاد پرسون را صعود کردیم. دشت گرچال ( دشت هویج) مثل همیشه برف نداشت ، از آن برف هایی که تنه درخت های بید کنار چشمه را بپوشاند و تنها شاخه ها از برف بیرون زند. آن قدر برف کم بود که نیاز ندیدیم از مسیر زمستانه صعود کنیم و همان مسیر تابستانی را انتخاب کردیم، مسیری که اگر مثل همیشه برف می بود، احتمال بهمن را میشد جدی گرفت. در هنگام بازگشت از قله، برف ها بشدت آب شده بودند و برفآب جاری. اتفاقی که معمولا در از اواخر بهمن و اسفند می آغازید. و در هنگام عبور از روی ر...

    ادامه مطلب
  • درخت

  • نیلوبلاگ

    آدرس انبار جدید شأن را نمیدانستم مرز انتهای روز و شب و بازار بود واگر آدرس در بازار بلد نباشی با آن کوچه های تو در تو و تنگ، سخت میشود.اما طرف کار بلد بود، نه از پلاک گفت و نه از شماره حرف زد گفت روبروی تک درخت کوچه. در کوچه تنها یک درخت هنوز نفس میکشید. تک درختان بسیاری در طول سفرها دل از من ربوده اند در بیابان ها و کوهستان ها، اما این تک درخت کوچه تنگ از لونی دگر بود. نه آنچنان زیبا و دل ربا، اما به راستی تنها بازمانده بود، تنهای تهناhttps://t.me/parrchenan بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دوچرخه در باران

  • نیلوبلاگ

    روز بارانی یک خانواده دوچرخه سوار زمانی بود که به تنهایی رکاب زده و دوچرخه وسیله حمل و نقلم در تهران بود. اما اینک سروچمانم نیز به این جرگه وارد شده است و مقصد های خود را بیشتر با دوچرخه اش( گُلبه) طی مسیر میکند.دوچرخه سواری نیز میتواند سلوکی باشد برای خود و دوچرخه سوار سالک، اگر که در معنای دقیق واژه و نه استعاره ای آن به کار بریم. باری صبحگاهان با چنبر( دوچرخه ام) سر کار رفته و اینک که زمان بازگشت به منزل فرا رسیده باران شدیدی این شهر بزرگ را فرا گرفته است.یادم آید او نیز با چرخش رفته و اینک حیرانیم که چه کنیم؟ خود را به ترافیک عظیم ماشین ها یا خیل بسیار مردم در اتوبوس ها و تاکسی ها و مترو بی افکنیم وچرخ ها را در همان مکان گذاشته، یا دل به باران زنیم؟ انتخاب هر دو ما دل به آب زدن است.پوشش...

    ادامه مطلب
  • برادران لیلا

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:تحلیلی مختصر بر فیلم برادران لیلافیلم از همان دقایق اول اعلام میکند که گُل درشت است. جمله های قلمبه ای که شخصیت ها در طول دیالوگ هایشان استفاده میکنند نماد این گل دُرشتی است.ولی آیا این گل دُرشتی ناپسند است؟و اما یک خاطره: کرونا گرفته بودم و گوشهایم سخت میشنید. گوش سمت چپ هیچ و گوش سمت راست به سختی به همین دلیل برای گفتگو با فردی دیگر نیاز داشتم که فرد روبرو ماسکش را پایین بکشد و به نحوه ادا شدن کلمات در دهان نیز دقت کنم و از آن در خواست کنم واضح تر و شمرده تر سخن بگوید تا بفهمم.با ذکر این خاطره پرسشم را پاسخ میدهم: برای سیستمی که گوش ناشنوا دارد و گیرایی آن اندک است اتفاقا گل درشتی حسن حساب میشود چرا که این امکان را برایش فراهم میکند که به درک بهتری از واقعیت برسد و در سیطره ایده ها ...

    ادامه مطلب
  • تندرستی

  • نیلوبلاگ

    چند روزی کسالت ریزی داشتم و در نتیجه نمیتوانستم با دوچرخه مسیر رفت و برگشت ِسی کیلومتری هر روزه ام را با دوچرخه طی کنم. برای رکابان شدن بدنی قبراق نیاز است و در حد اعلای تندرستی و سلامتی.باری روز اول با مترو رفتم و برایم دلسرد کننده بود از آن حال و هوای بهاری و شکوفه ها و سبکی هوای دلچسب به هوای نمور و چهره های گرفته و کنسرو های پر از آدم که واگن نام نهاده اند و تاریکی تبعید شدم، قطار با تأخیر های چند دقیقه ای به ایستگاه های بعدی میرسید و تا به مقصد جان آدمی را زایل کرد. روز دوم به پَک فشرده شده آدم و چهره های در هم و کلافگی و اعتراض های گاه و بی گاه آدم های فشرده مثل پرنده آزادی که به قفسش خو کرده عادت کرده بودم که قطار در یک ایستگاه چهل دقیقه توقف کرد. قطاری نای رفتن نداشت و ده ها قطار بعد...

    ادامه مطلب
  • مرگ مادربزرگ

  • نیلوبلاگ

    یکی از شخصیت های فیلم رو میکند به قهرمان داستان و میگوید تو باعث شدی زندگی ما بهم بریزد قبل از تو در بهشت زندگی میکردیم و تو که آمدی یاد استقلال خواهی و هدف و آرمان خود افتادیم. ببینده در اتفاقات سیزن های قبلی زندگی بهشتی آنها را دیده است. از خودم پرسشی مطرح میکنم. اینکه آیا حاضر بودی زندگی بهشتی را فدای دنبال کردن آرمان و ایده و استقلال خواهی ات کنی؟ اگر این پرسش را سالهای قبل از خودم میکردم قاطعانه پاسخ آری میدادم. اما اکنون تردید جدی دارم. زندگی بهشتی داشته باشم، خیلی هم نفهمم و آگاه نباشم هم گویی خیلی بد نیست. بخصوص که در گذشته طالب آرمان و ایده بودم و اکنون دنیای بی معنی یا معناهای کوتاه مدت را تجربه میکنم. این که رنج و عذاب آگاهی میارزد یا نه، تردید و شَکی است که این روزها مبتلای آن هس...

    ادامه مطلب
  • درسگفتار

  • نیلوبلاگ

    باز هم یک درسگفتار خیلی خوب از دکتر مکری گوش میدادم پیرامون خود کشی.در هنگام رانندگی با خودم مرور میکردم اگر در حوزه قبلی شغلم مانده بودم این درسگفتار چقدر میتوانست بیشتر برایم مفید باشد. اما همین که یاد سختی های ذاتی کار، بدنه مدیریتی ظالم و حقوق بسیار اندک آن افتادم، در عین اینکه راضی نبودم از اینکه در کاری که خبره هستم نیستم، راضی بودم از شرایط اکنونم که هم آرامش دارم و هم خودم را دچار ظلم بالادستی ها نمیبینم.اما نکته ای که از این درسگفتار برداشت کردم. اهمیت خواب شبانه و عمیق بود.همیشه با دوستانم پیرامون سالها شب کاری از ذیقیمت بودن خواب شبانه گفتگو کرده ام. خودمان نیز معمولا ساعت ده شب برای خواب آماده میشویم و معمولا کمتر چیزی هست که این عادت را برایمان بشکند. با این درسگفتار پی به اهمیت...

    ادامه مطلب
  • درختکاری و کرونا

  • نیلوبلاگ

    روز درختکاری گذشت و یادم آمد مدتهاست ذهنم از از فضای درخت و دوستدرخت فاصله گرفته است. زمانی برام مهم بود درختکاری و اکنون از آبان و بعد از سفر دیدار با درختان کهنسال تا شیراز، میخواستم سرو بکارم و ه...

    ادامه مطلب
  • در انتظار باهار

  • نیلوبلاگ

    پس از بیست روز ندویدن و در سفر بودن، پارک رفته و شروع به دویدن کردم.در پارک، دو دوستْ درخت دارم که همیشه اول دویدن سلامشان میکنم. اولیش کهنسال ترین درخت پارک احتمالاً باشد و دومی، از لحاظ هندسی یکی ا...

    ادامه مطلب
  • عالم درون

  • نیلوبلاگ

    کتاب عالم دروننوشته نیل سوییتمترجمان شادی حامدی نیلوفر قشنگ سازمعتقدم برای رهیافت بیشتر و زندگی این جهانی تر و فهم زندگی و زنده بودن ما یک شاه کلید داریم و آن، شاه کلید، نظریه تکاملی داروین است.کتاب...

    ادامه مطلب
  • در این حصار بشکن

  • نیلوبلاگ

    به مادر پیشنهاد میدم بیا بریم فلان تاتر. درنگی میکند و میگوید:« نمی ایم، با چادر بیام آنجا، انگشت نما میشوم».تفکر ذهنی ما میتواند حصار ایجاد کند. واقعاً این تفکر ذهنی و خیالی مادرم بود و لزوما اینگونه...

    ادامه مطلب
  • مادران جانان

  • نیلوبلاگ

    در گشت سیار که بودم، پس از یک پرونده که در اینجا شرحش را نوشته ام، نظرم را جلب کرد. موضوع پرونده کودک آزاری از سمت مادر بود و پس از اولین مواجه با اشکهای مادر که ناشی از دل نگرانی اش نسبت به فرزندانش...

    ادامه مطلب
  • درون و برون

  • نیلوبلاگ

    شیفت شب هستم و تا صبح کنار گوشی تلفن. و اگر گوشی زنگ نخورد تو هم چشمانت همانند تلفن، سنگین میشود. و اگر زنگ بخورد و تو در سنگینی چشمانت گرفتار شده باشی، به آنی از عالم رویا به عالم بیداری پرتاب میشوی....

    ادامه مطلب
  • رفتار درست کدام است؟

  • نیلوبلاگ

    منزل ما بیخ کوهستان است و کوهستان، این روزها پر از سگ شده است. اصولاً ترسی از حیوانات ندارم و خاطره های جالبی از مواجه شدن با گله های چند تایی سگها دارم. زمستان که میشود سگها به پایین دست کوهستان می ...

    ادامه مطلب
  • مادر

  • نیلوبلاگ

    میخواستم این نوشتار را مثل همیشه صبح زود بنویسم اما ترسیدم وقت کم بیاورم و مطلب حیف شود. پس وسط روز و زمان کاملی به آن اختصاص دادم. احتمالا این متن طولانی تر از حد معمول باشد چرا که سعی خواهم کرد جزئی...

    ادامه مطلب
  • شش سال در شبه خانواده

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم تا به حال به عکس پروفایل پرچنان دقیق شده اید یا نهاما این عکس را تا به حال دلم نیامده تغییر بدهم.نمیدانم چرا، شاید شش سال از سخت ترین و ناب ترین لحظات زندگی ام را با آن میبینم. بعد از خبرهای نه خوبی که از موسسه ای به گوشم خورد که شب و روزم را در آنجا با بچه ها کار کردم، ناراحت شدم و شب با همان ناراحتی و خستگی خوابیدم ، تا صبح. بعد کم کم شروع کردم شطرنج بازی کردن با روزگار آن موسسه.کم کم مهرهایی را برای تغییر آن موسسه و ثبت تخلفاتشان که باعث نابودی بچه ها شده و میشود را از صبح چینش کردم.از صبح از چند زاویه حمله کردم تا غروب که خبرهای خوبی از احتمال موفقیت داده شد و احتمالا تا روزهای آینده این موسسه نادان دست از سر بچه هایم بر خواهد داشت.سوار چنبر بودم حس قدرت و رضایتی داشتم و با خود ت...

    ادامه مطلب
  • درد مددکار بودن

  • نیلوبلاگ

    بر سر کار برگشته ام و موضوعی ذهنم را مشغول کرده است. مشاهدات سفرم را وقتی با پرونده هایم میکس کردم، یک موضوع ذهنی از آن در آمد که چند روز است به آن می اندیشم.در بلوچستان شاهد ازدواج زودرس بودیم، بعضا دختران دوازده و سیزده، چهارده ساله ای که ازدواج کرده بودند. البته آنجا این، ازدواج زودرس مرسوم و متداول میباشد.قانون کشور سن ازدواج دختران را سیزده سال در نظر گرفته است و دولتمردان و نمایندگان مجلس،تلاش آن دارند که این سن را به پانزده سال برسانند.این که پدری که هفت هشت بچه دارد و شکم این بچه ها را سیر کردن، در این زمانه خود، کاری ستروگ است را در یک قسمت معادله بگذاریم، فقری که در خانواده های پر جمعیت هست را در قسمت دیگر معادله، و این پتانسیل اقتصادی که از طریق ازدواج خانواده میتواند، بصورت مشروع...

    ادامه مطلب