پرچنان

متن مرتبط با «خودت باش کسی هم» در سایت پرچنان نوشته شده است

ماجرای دوران همدلی

  • نیلوبلاگ

    دوران همدلی در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «دوران همدلی» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. کتاب دوران همدلی درس های طبیعت برای جامعه ای مهربان ترفرانس دِ وال برایم کتاب بی نظیری بود . اجازه دهید کمی از ماجرای آشنا شدنم با این کتاب بگویم. کتابی را بصورت جمعی می‌خوانیم که در قسمتی از کتاب همدلی را م...

    ادامه مطلب
  • دوران همدلی

  • نیلوبلاگ

    کتاب دوران همدلی درس های طبیعت برای جامعه ای مهربان ترفرانس دِ وال برایم کتاب بی نظیری بود . اجازه دهید کمی از ماجرای آشنا شدنم با این کتاب بگویم. کتابی را بصورت جمعی میخوانیم که در قسمتی از کتاب همدلی را مشروط تعریف کرده که دو رو از یک سکه دارد. قسمتی از آن که مهربانی است و روی دیگرش، بیرحمی!! استدلال های قانع کننده ای برایم میآورد و گیج تر میشدم. من سالها مددکار اجتماعی بودم و همدلی یکی از اصول و رکن های این شغل است و حالا از زاویه ای دیگر نیز آن را مورد ارزیابی میکنم من دو روز در هفته باشگاه ورزشی میروم و قبل از رفتن به باشگاه سری به کتابخانه عمومی محل میزنم. در لالوی کتابها پرسه میزنم و کتابها را از لانه و زندان و قفسه های خود بیرون آورده و تورق میکنم. تا که چشمم به کتاب همدلی خورد و تو...

    ادامه مطلب
  • چهرهمند

  • نیلوبلاگ

    برای خرید اجناس دکان به بازار رفته بودم . معمولاً حال و احوال مختصری با فروشندگان ثابتی که از آنها خرید میکنم دارم. به عباس آقا رسیدم. یادم آمد که هفته های پیش گفته بود سرش سیاهی رفته است و از هوش رفته بود. چند باری که پیگیر شدم ، روند عکس های پزشکی را پشت گوش می انداخت. این بار نیز از حالش و اقداماتی که کرده پرسیدم، بهانه آورد از سر شلوغی و کم کاری شرکایش و از روند پرداخت چک های مشتری ها نِق زد.به سخن درآمدم که در پاساژ کاشفی یکی از فروشندهها یکی از دکان ها که گاهی از آن خرید میکردم عکس ترحیمی اش را بعد از عید دیدم نه نامش را میدانستم و نه فامیل اش اما تا چند روز غمی مرا فرا گرفت هر بار هم که به بازار میآیم و از روبروی پاساژ کاشفی رد میشوم دلم میگیرد.عباس آقا که فامیلی شما را هم نمیدانم کار...

    ادامه مطلب
  • هوای هم داشتن یا ...

  • نیلوبلاگ

    در هوای سرد و برفی در سراشیب تهران با دوچرخه ام. آرام طی مسیر میکنم که خط آب لاستیک چرخم در پشت کاپشنم ننشیند و برودت وجودم بالاتر نرود.سر و صورت خود را چند لایه پوشانده ام. این جور مواقع تا حدودی ترسناک میشوم. این نوع پوشش رهزنی میکند پندار دیگری را. به گمانم یکی از مهمترین امکان های برای ارتباط با دیگری مشاهده صورت و رخ فرد مقابل و در عین حال دیدن مردمک چشم در سفیدی پیرامونی آن است و وقتی این هر دو میسر نشود، برای دیگران ترسناکی. چرا که از چهره ثبت شده در پندار آدمی دورتری.چراغ قرمز بود و پشت خط عابر ایستادم. وقتی با دوچرخه باشی و پشت چراغ ایستاده باشی فرق بسیار داری با دیگر وسایل حمل و نقل دیگر. ماشین و اتوبوس و موتور، همه نشسته هستند و منتظر سبز شدن اما تو ایستاده ای و نیمپا. گویی، لخت ب...

    ادامه مطلب
  • تاکسی

  • نیلوبلاگ

    سوار تاکسی شدم راننده با خانم نسبتا مسنی در حال بحث بود. زنی دیگر سوار ماشین شد و تاکسی حرکت کرد. هزار تومان کم داشتم که نقدی حساب کنم و شماره کارت راننده را خواستم،گفت اس ام اس برایش نمی آید و همان پول هزار تومان کمک را گرفت. هر دو زن نقدا حساب خود را پرداخت کردند و زودتر از من پیاده شدند. همین که آخرین نفر پیاده شد، راننده گفت خدا نسل زنها را از روی زمین بردارد!! هنوز در حال و هوای بحث با خانم مسافر در ابتدای خط بود. دقت کردید. تنها مسافری که پول ناقص به راننده داد منِ مرد بودم اما آرزوی سیاه راننده نصیب آن زنها شد.حصر ذهنی، خط قرمز های پهناور و مختلف که در پست های پیشین به آن اشاره کردم اینگونه عمل میکند.خط قرمز های ما بسیاری مواقع رنگ و بوی ایسم های منفی مثل فاشیسم یا...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم

  • نیلوبلاگ

    وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم

  • نیلوبلاگ

    از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه بسیار مقدس زرتشتیان و قبل از آن مهر پرستان بو...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم

  • نیلوبلاگ

    پرده اولدر جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم میرسند و سرعت کم میکنند.حوصله هِلو و هاواریو ندارم.یک سلام علیکم غلیظ تحویل میدهمشان.:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟میگ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شبانه ترین بیست و نهم سفر)

  • نیلوبلاگ

    رسیدیم به روستا و با دهیار هماهنگ کردیم شب را در مدرسه شبانه روزی باشیم. دم در مدرسه منتظر مسئول مدرسه بودیم و طبق معمول « دوستانمون، یعنی کودکان روستا» دورمان جمع بودند.از پسرک نامش را میپرسم . کلاس چندمی؟ چهارم، آقا. چه درسی دوست داری؟ فارسی. میتونی برام یک شعر بخوانی؟یک کمی؟ آره یک کمی. شروع میکند به خواندن: باز باران با ترانه با گوهر های فراوان ...تقریبا هشتاد درصدش را میخواند.جایزه یک مداد رنگی دریافت میکند و فقط اوست که جایزه میگیرد. و نه هیچ کس دیگر. میپرسم درست خوبه؟بله. معلم مان میگوید تو آدم متفکری هستی.متفکر بمانی الهی.در مدرسه، با معلم هم کلام میشویم.درس بچه ها چگونه است؟ افتضاح. بغیر از چهار پنج نفر بقیه شون حتی شاید نتوانند اسم خودشان را بنویسند. او معلم راهنمایی است. شب است و ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و نهم، او)

  • نیلوبلاگ

    در بنادر صیادی شرق ایران زندگی کنیهمه زندگی تو متأثر از دریاست.روز تعطیلی ات با طوفانی بودن دریا شناخته میشود. رزق و روزیت با اوست. اگر بخواهی تفریح کنی و دست بچه هایت را بگیری ببری جای خوبی، آنجا ساحل دم دمای غروب میباشد. میتوانی روی قایق ات که کنار ساحل کشیده ای و دارد خستگی روزانه اش را در میکند بنشینی و شروع به تعمیر تور ماهیگیری ات کنی.موسیقی هم میخواهی؟ خیرشوخی ات گرفته؟امواج آرام دریا که بر ساحل میزند و ریتم خاصی به خود گرفته، برایت زیباترین موسیقی است. و هنگام اذان به مسجدی که کنار ساحل قرار دارد میروی و پر از معنویت میشوی.دریا برای این قسمت از سرزمینیعنی همه چیز.یعنی « او» روز بیست و نهم @parrchenan...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز دوازدهم حلقه)

  • نیلوبلاگ

    بر روی عکس زوم میکنم. حلقه ای تشکیل شده و کسی را در وسط این حلقه تماشا میکنند.بعضی خندانند. بعضی او را میبینند و میخنند و بعضی دیگر دوربین را. بعضی نگاه ها گویی رشکی دارد و بعضی قبطه. بعضی میگویند خوش به حالش، ای کاش ما هم. و بعضی دیگر میگویند خوش نه به حالش اما ما هم و بعضی دیگر میگویند خوش نه به حالش و ما نا هم( نه خوشبحالمون)بعضی نگاهشون از مرکز دایره بیرون است، حواس پرتند، یا با دوست خود صحبت میکنند یا به دوربین نگاه میکنند. یکیشان دست به کمر است، نقشه ای شاید. و دو دختر سمت راست چه زیبا با مرکز دایره، همدل شده اند. گویی خود، اویند. و بعضی دیگر چه دست به سینه و مودب، گویی تلمذ میکنند.حال به مرکز پرگار بنگریم.مرکز پرگار، دوچرخه ایست قرمز رنگ و در زمانه ای که هزاران بازی و کامپیوتر و تبلت ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز چهاردهم خانواده )

  • نیلوبلاگ

    Soheil R:در روستای تمین مستقر شدیم. ماشین گرفته و بسمت محوطه تاریخی هفتاد مولا رفتیم.محوطه را دیدیم و برگشتیم.هنگام برگشت به راننده ای که ما را میبرد گفتم: مهمان نمیخواهی؟ و این شد که شب مهمانش شدیمچهار فرزند داشت که سه تا آنها پسر بودند، راشد، رامین و مِتین( متین). در خانه کم کم یخ هایشان فرو ریخت و با هم دوست شدیم. کلی بازی نشسته انجام دادیم و آن قدر خندیدیم و خندیدند که کل خانواده به ما ملحق شدند. برای اولین بار در این سفر بود که در جمع کامل خانواده بلوچ بودیم. خودی حساب میشدیم و نه فقط مهمان. لحظاتی از یک شب را در این پانزده روز، بودن در یک خانواده گرم را در یک اتاق گرم تر تجربه کردیم.تجربه شیرینی بود. به میزبان میگویم: دل بزرگی داری و بچه های خوبی هم.از پشت گوش اندازی خودم خشمگین بودم...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز پانزدهم جاده میرجاوه خاش)

  • نیلوبلاگ

    قبل از این که از میرجاوه به سمت خاش حرکت کنیم، کلی افسانه از نا امن بودن جاده به ما گفته بودند. ولی هر چه به میرجاوه نزدیک شدیم، آدم های که خود با این جاده به طور مستقیم برخورد داشتند، به ما اطمینان دادند که این حرف دروغ است. روز اول که کم کم از بیابان فاصله گرفتیم و محیط کوهستانی شد. غار لادیر و چشمه زلالش را مشاهده کردیم. باورش سخت بود بلوچستان و این حجم از باغ و مزرعه و آب. صدای روان شدن آب از چشمه،به به چه لذت صدایی است، لذیذ صدایی. باید گوشت به صدای باد بیابان عادت کرده باشد تا این لذیذ بودن را ادراک کنی. باید چشمت به رنگ زرد بیابان عادت کرده باشد تا از دیدن سبزی به شگفتی درآیی و حیرت اندر حیرت شوی.شب را در روستای انجره و در خانه ریش سفید منطقه ماندیم. تا به روستا رسیدم، مادر دهیار ما ر...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز شانزدهم، کلپورگان)

  • نیلوبلاگ

    ماشین گرفتیم و از سراوان رفتیم روستا کلپورگان.زنان روستایی مشغول درست کردن سفال بودند. یعنی شهر سوخته و موزه زاهدان، با آمدن به این روستا کامل میشود و بدون آن درک ناقصی از تمدن پنج هزار ساله ای خاک خواهی داشت. خانم دهواری مسئول موزه زنده روستا توضیحاتی پیرامون این سفال و این کار دادند. این که با این کار زنان روستا مشغول شده اند و خود ایشان الگویی برای دیگر زنان روستا شده اند.( در گروه اد شده اند، امید که خود توضیحاتی پیرامون زنان روستا و شیوه سفالگری شأن بدهند)در کارگاه و در میال سفال و سفال گر، قدم زدم. با توجه به این که دوچرخه وسیله ماست، دنبال کوزه ای بودم که بتوانم با خود مسافت هزار و اندی باقیمانده را همراه سازم. بدنبال لیوانی بی دسته. قدم میزدم و کوزه ها را بر دست میگرفتم و امتحان میک...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شب شانزدهم، عمو خیاط)

  • نیلوبلاگ

    دوست و استادم هنگامی که در اتوبوس به سمت بیرجند بودیم پیشنهاد کاشتن نهال را داد و همین جوری یک باشه گفتم.اما در طول سفر چشمم و حواسم به این باشه ای که گفته بودم، بود.تا آنکه دیشب در سراوان گردیمان یک نهال فروش دیدیم، یک سرایدار هم دل در خانه معلم این شهر یافتیم. کلنک و بیل در اختیارمان قرار داد و قول مراقبت از نهال غرس شده و به همه اینها فکر میکنم وقتی که ذهنت را برای کاری آماده میکنی، مسیر خود نشانت میدهد راه را.گویی شاخک هایی داری و به آن چه که موضوع ذهنت حساس شده، پاسخ مثبت یافت میکند.فقط کافیست بگویی« باشه» و خود را به دست جریان رودخانه ای هستی بسپاری. شب شانزدهم @parrchenan در گلپورگان بودیم که دختری که در آنجا کار میکرد، از زهرا پرسیده بود، عمو خیاط را میشناسی؟و همین باعث شد در نت، سر...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز هفدهم، خوراک)

  • نیلوبلاگ

    Soheil R:این چند روز داشتم، شیوه تغذیه خودمان را مرور میکردماینکه هر گاه در شهر ها ساکن میشویم غذای گوشتی، مثل همبرگر و مرغ و جوجه میخوریم و همچنین هرگاه مهمان هستیماما وقتی خودمان به پخت و پز مشغول میشویم، خوراکمان، گیاهی میشود و نهایتا به تخم مرغ ختم میشود. برنج، عدس نخود فرنگ، گوجه و از این قبیل، مواد تشکیل دهنده خوراک مان میشود.گویی هر چه مسافر تر باشی، هر چه در مسیر تر باشی، احترام و صلحی که به موجودات زنده داری افزون تر میشود. گویی شهر و شهر نشینی، به تو ارمغان کشتار موجودی دگر را میدهد. گویی وقتی، از تحرک و کنش جسمانی فارغ باشی، وقت آزاد داشته باشی ، تکنولوژی و راحتی به خدمت تو در میآیند و تو از خوردن تن موجودی دگر لذت می بری.حرف بسیار دارم و زمان کم. روز هفدهم @parrchenan...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز هجدهم، ۱۲۳)

  • نیلوبلاگ

    هنگامی که برای خرید کتاب اقدام کردم، متوجه شدم ، آن روز شنبه است. و من روزهای زوج سر کار میروم یک تماسی با اداره گرفتم و تا با همکارانم یک صحبت و خداقوتی بگویم. همکارام بعد از چاق سلامتی گفت که یکی از پرونده ها که بر عهده داشتم، مادر و فرزندان نسبت به هم طغیان کرده اند و فصای متشجنی بینشان حاکم است. ای کاش بودید و من گفتم خوشحالم نیستم و خدا را شکر که نیستم. ما اندیشیدم، دوباره خودت را پرتاب کنی در وسط فضای متشج و پر از فحش و فصحات و قرار شود بین آدم هایی که مشکلات شدید بهداشت روان دارند و کودکان نوجوانی که بی پدر بزرگ شده اند و از حداقل استدلال های منطقی در رفتار و کردارشان بهره میبرند و دچار فقر فرهنگی هستند، بخواهی دوباره نقطه ثابت و مطمئن و قابل اتکا بینشان پیدا کنی، هم سخت است و هم تو...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز نوزدهم مهمان نوازی)

  • نیلوبلاگ

    Soheil R:مهمانوازیصبح اول وقت است و سوار چرخ هایمان میشویم. سمت مهرستان شروع به رکاب میکنیم. روبرو نانوایی مرد بلوچ ما را میبیند و ما را دعوت به صبحانه در منزل اش میکند. نه دعوت الکی، چند دقیقه دستانم در دستانش و او در مقام تاکید بر مهمان بودن و دعوتش و ما هم در مقام تشکر و اینکه راه بسیار داریم. آخرش هم فکر کنم از دست ما کمی رنجید از بابت عدم پذیرش دعوتش. این حرکت تا از شهر خارج شویم سه چهار بار دیگر نیز برای ما تکرار شد. صبر کنید، زود از این تصویر کوچ نکنیم. کمی تامل داشته باشیم و تصویر سازی ذهنی. حال خود را در ساعت هفت صبح تصویر کنیم که میخواهیم برویم برای منزل نان بگیریم. معمولا تا به مووود و شخصیت اصلی خود از بعد از خواب شبانه برسی، یکی دوساعتی باید از صبح بگذرد، وگرنه آنی نیستی که همیش...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شب نوزدهم، بچه های مدرسه میر حسینی)

  • نیلوبلاگ

    بچههای مدرسه شبانه روزی میر حسینی مهرستان بلوچستان. وارد خوابگاهشان شده بودیم و بچه ها کنجکاو بودند. از سرپرستی اجازه گرفتم که آیا میشود با بچه ها گفتگو کرد و اجازه دادند. با معلم پر انگیزه و دل سوزشان، همراه شدیم. ابتدا میخواستند همه بچه ها را در نمازخانه مدرسه جمع کنند ، تقاضا کردیم اتاق به اتاق ملاقات بچه ها برویم. کلا چهار ملاقات رفتیم. با بعضی از دوچرخه و سفر صحبت شد. با بعضی درباره درس و شغل صحبت شد، با بعضی درباره محیط زیست صحبت شد، بیشتر تلاش شد از آنها پرسش شود و از آنها سوال بخواهیم. روایت یک دیالوگ:آقا! : بفرمایید. میشه به مسیولین بگین روستای ما دچار کم آبیه:(حرف رفت تا به بلوچستان رسید و سوالاتی که امیر از آنها پرسید، بچه ها به این نتیجه رسیدن خیلی کم از بلوچستان میدانند. گفتم:و...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست؟( روز نهم، تاسوکی)

  • نیلوبلاگ

    روز هفتم سفر که دیدیم جاده باریک است و باید احتیاط کرد، برای روز هشتم و برای قسمتی از جاده که احتیاط لازم داشت، با یک اتوبوس هماهنگ شدیم و آن قسمت مسیر که جاده دوطرفه یک بانده بدون شانه آسفالت جاده بود را سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس یک تور بود و مسافرانش از کل ایران به این منطقه بابت شهر سوخته آمده بودند و جالب آنکه تور تصمیم نداشتبه زابل و کوه خواجه و مناطق تاریخی آنجا برود!!اتوبوس به سرعت داشت در جاده ای که ما به آهستگی میرکابیم، میرفت. چشمم به تابلوی تاسوکی خورد، تا آمدم نسبت به اسم و فضای جغرافیایی آن حس بگیرم، اتوبوس صدها متر فاصله گرفته بود و جاده را به جلو رفت و میرفت.اگر سوار دوچرخه باشی اما اینگونه نیست. ابتدا با نام و واژه و سپس با جغرافیای محل و در نهایت روح تاریخی آن، قسمتی از وجودت...

    ادامه مطلب