پرچنان

متن مرتبط با «قله توچال از دربند» در سایت پرچنان نوشته شده است

گراز وحشی

  • نیلوبلاگ

    داستان گراز وحشی احسان عبدی پور را شنیدم یاد گفتگو هایم با راننده وانت و اسنپی افتادم:یک نیسان آبی قبراقی است و معلوم بود به آن رسیده است. بارم را که زدیم افتادیم در ترافیک تهران و گفت و شنودهایم شروع شد. از خاطرات سربازی و تویوتایی که در آن دوران دستش بود گفت و حرف زد و عکسهایش را نشانم میداد و میگفت سرم را با حرف هایش درد آورد که من مشتاقانه ادامه سخنش را طلب میکردم. اما از روزی گفت که وانت سابق اش را در شهریار دزدیدند.احازهددهید از زبان خودش روایت را بیان کنم: «دیوانه شده بودم، یک چاقو در پر ...

    ادامه مطلب
  • قله پرسون وu200c سه پست دیگر

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:معمولاً کفش و کوه کوهنوردی زمستانه ام از اواسط آبان جایش را در کمد کوه تثبیت میکرد، اما امسال تا اواخر دیماه به تاخیر افتاد.در واقع برف نبود که کوهستان، شوق حضور بطلبد.برای من زمستان و کوه بی برف مثل چلو بی خورشت است.باری این هفته چکاد پرسون را صعود کردیم. دشت گرچال ( دشت هویج) مثل همیشه برف نداشت ، از آن برف هایی که تنه درخت های بید کنار چشمه را بپوشاند و تنها شاخه ها از برف بیرون زند. آن قدر برف کم بود که نیاز ندیدیم از مسیر زمستانه صعود کنیم و همان مسیر تابستانی را انتخاب کردیم، مسیری...

    ادامه مطلب
  • تحلیلی چند از رمان موزه معصومیت

  • نیلوبلاگ

    رمان موزه معصومیت نوشته اورهان پاموک کتاب را چند سال پیش مرحوم حمید یکی از یگانه ترین دوستانم که فقدانش را گاهی به گونه ای حس میکنم که گویی کسی گریبانم را تنگ گرفته، امانتم داده بود و اما مُرد و نشد بهش پس بدهم و پیرامون اش ساعتها در وقت خلوتی شیفت گفتگو کنیم.رابطهی من با رمانی که گرفته باشدم اینگونه است که گویی جزئی از آن میشوم و آن را زندگی میکنم. با غمهایش غمینم و با هیجاناتش پر هیجان.رمان، آنی داشت که با آن حسی بیش تر از یک رمان معمولی گرفتم، گویی به شخصیت کمال خان داستان نزدیکی یا قرابتی دا...

    ادامه مطلب
  • پست قبلی تر از قبلی

  • نیلوبلاگ

    ۱.پیرامون جستار پیشین، مشاهداتم از همان روزها و همان هفته را نوشتم و امروز البته روز دیگریست. به گمانم این سه روز جهت و نشانه ادامه راه را تا حدودی نشان خواهد داد.۲. زاویه دیگری که از این اعتراضات دو ماه به آن رسیدم، نوع همدلی یا عدم همدلی با اعتراضات است. در این دوگانه زنجیره ها و طبقه های گوناگونی حضور دارند و زنده است و من از زاویه ساختار خانوادگی مشاهده ام را برای این جستار تنظیم کرده ام. اینکه موافقان اعتراضات و ادامه آن ساختار خانوادگی شان زنانه است. یعنی احتمالا فرزند دختری در سنین چهارده...

    ادامه مطلب
  • دوچرخه بازار

  • نیلوبلاگ

    با سروچمان روز کاری با دوچرخه هامان داخل بازار رفته ایم و کارهای مربوطه را انجام میدهیم. وقتی از بازار خارج میشویم رو میکنم به او و میگویم شاید از اولین ها باشیم که بازار تهران در عمر سیصد ساله اش به خود دیده باشد. این که یک زوج ایرانی با دوچرخه در ساعت کاری به بازار رفت و آمد میکنند.منزل جدید ما فلت و تا حدودی پر ترافیک است. از این رو بیشتر اهالی موتور دارند. و میدانیم متاسفانه در مملکت ما، موتور مزینی جنسیتی است بدین معنا که تنها آقایان امکان استفاده از آن را دارند و خانم ها دچار محدودیت استفا...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم

  • نیلوبلاگ

    وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.xa0بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم

  • نیلوبلاگ

    از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه بسیار مقدس زرتشتیان وxa0 قبل از آن مهر پرستان بو...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم

  • نیلوبلاگ

    پرده اولدر جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم میرسند و سرعت کم میکنند.حوصله هِلو و هاواریو ندارم.یک سلام علیکم غلیظ تحویل میدهمشان.:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟میگ...

    ادامه مطلب
  • پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    روز آخر رکاب زنی است و به شیراز نیلوبلاگ رسیده ایم. حافظ و سعدی و غزل خوانی از آنها و رفتن به ترمینال همانا و سوار اتوبوس شدن و برگشت به تهران.xa0به شب قبلxa0 و« مهربانو،»،مادربزرگی که ما شب را در خانه اش مهمان شد...

    ادامه مطلب
  • پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    پس از سفر قسمت دوم:ما شانزده روز در سفر بودیم و در نتیجه شانزده شبمانی داشتیم. خانه معلم، مسافر خانه، بوم گردی، مسجد، امامزاده، حسینه، آشپزخانه حسینه، اتاقک های قبرستان، و خانه مردم محلی، منازلی بود ...

    ادامه مطلب
  • پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    گزارش پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز نیلوبلاگ قسمت سومدر همه استان هایی که رکاب زده ام استان یزد، به طور سیستمی و یکپارچه چه بصورت نرم افزار و چه سخت افزار، یک سر و گردن از دیگر استان های کشور، به روز تر، مدر...

    ادامه مطلب
  • بعد از واقعه

  • نیلوبلاگ

    پس از نزدیک به ده روز، دوباره پرچنان را میخواهم آپ کنم.روزهای سختی را گذرانده و میگذارنیم.نوشتن سخت شده است.بارها نوشته و پاک کردم، نمیخواهم مروج این فضای یاس که در همه آنچه من میبینم افتاده است باشم...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز اول

  • نیلوبلاگ

    اوایل هفته بود که گویی سرما خورده بودم. انگاری که در بام جمجمه ام باران ببارد و بینی ام ناودان باشد. سر درد مختصری هم بود. شیفت شب بودم و باید اداره میرفتم. مادر دم نوش کرد و نوشیدم و حاضر شدم برای حر...

    ادامه مطلب
  • گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوم

  • نیلوبلاگ

    سوار چرخمان هستیم که بهxa0 روستای خَویدک ( طبس ها به جای جالیزار خوید میگویند)میرسیم. بچه های خُرد روستا در حال بازی بودند.یک شیر آب سرد کن دیدم و رفتم آب خُنُک بنوشم.:کجایی هستی؟ خودش، جوابش را در قال...

    ادامه مطلب
  • اجازه میفرمائید گاهی خواب شما را ببینم

  • نیلوبلاگ

    کتاب داستان اجازه میفرمائید گاهی خواب شما را ببینمxa0نوشته محمد صالح علانشر پویندهداستان آخرینش را که میخوانم، کتاب را میبندم و در صندلی هندی که نشسته ام، لمیده میشوم با خودم میگم، ای کاش در پشت خط ۱۲۳...

    ادامه مطلب
  • مسخره باز

  • نیلوبلاگ

    جستاری پیرامون مسخره باز.من تلاش دارم اگر فیلمی کتابی، را میبینم یا میخوانم آن را در مواجهه با زندگی خود، لمس کرده باشم و نگاهم به این فیلم نیز اینگونه است.هنگام خرید بلیط از گیشه سینما، فرد فروشنده ...

    ادامه مطلب
  • برنده و بازنده

  • نیلوبلاگ

    آخر وقت از ماموریت رسیدم اداره، خسته بودم و ساعت کاری مان تمام. پسرک نوجوانی با ناپدری اش مشکل پیدا کرده و کارشان بالا گرفته و در نهایت خانه را ترک گفته و سر از بهزیستی در آورده بود. یک حس آشنایی با پ...

    ادامه مطلب
  • پس از خانه دوست کجاست

  • نیلوبلاگ

    نگاهی به فرهنگ بلوچ از بعد تربیتی و اقتصادی: در سفر بلوچستان و سیستان اکثرا مشاهده میکردی بچه ها در بازی کردن در آزاد ترین حالت خود هستند. در خاک و خل غلت بخورند و خاکی و خلی بشوند. خاک بازی و گل بازی کنند و کسی نبود از اهل خانه و محل و بزرگترها که بر آنها خرده بگیرد؛ کثیف میشوی و غر و لند کند و بازی بچه را برایش کوفت کند.وقتی هم که به خانه می آمدند، لباسی میتکاندن و پایشان را میشستند و تمام.معمولا هنگام سفره انداختند برای مهمان، اجازه نشستن در کنار یک سفره و مهمان نداشتند. تا آداب سفره به کمال ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( مثبت چهل ،نیاز)

  • نیلوبلاگ

    نیازابتدای سفر بودیم و هنوز در استان خراسان جنوبی، در بقالی سر راهی مشغول خرید بودم که شامار درست کنیم.مردم روستا به ما در مسجد راه داده بودند و ما را تکریم کرده بودند. همین مغازه دار که از او خرید میکردم، زنگ زده بود، با برادرش هماهنگ کرده بود که او بیایید مغازه را اداره کند و خودش با ما آمده بود که مسجد را به ما نشان دهد و با بزرگان ده هماهنگ کند. در آخر هم کلی مقاومت کردیم که مزاحم مردم روستا نشویم و در خانه خدا بمانیمآخرین خرید ها را هم کردم و داشتم حساب میکردم که یک ماشین شاسی بلند جلو مغاز...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز دوازدهم حلقه)

  • نیلوبلاگ

    بر روی عکس زوم میکنم. حلقه ای تشکیل شده و کسی را در وسط این حلقه تماشا میکنند.بعضی خندانند. بعضی او را میبینند و میخنند و بعضی دیگر دوربین را. بعضی نگاه ها گویی رشکی دارد و بعضی قبطه. بعضی میگویند خوش به حالش، ای کاش ما هم. و بعضی دیگر میگویند خوش نه به حالش اما ما هم و بعضی دیگر میگویند خوش نه به حالش و ما نا هم( نه خوشبحالمون)بعضی نگاهشون از مرکز دایره بیرون است، حواس پرتند، یا با دوست خود صحبت میکنند یا به دوربین نگاه میکنند. یکیشان دست به کمر است، نقشه ای شاید. و دو دختر سمت راست چه زیبا با ...

    ادامه مطلب