پرچنان

متن مرتبط با «پیاده راه های ایران» در سایت پرچنان نوشته شده است

کتاب رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ

  • نیلوبلاگ

    به آخرین صفحه کتاب که رسیدم با دست خط خود روبرو شدم: پایان خوانش کتاب را در تاریخ نود و هفت نوشته بودم و اکنون بعد از پنج سال دوباره این کتاب را خواندم:رساله ای کوچک پیرامون فضیلت های بزرگ آندره کنت اسپونویلدکتر مرتضی کلانتریان انتشارات آگهکتاب ۱۸ فصل دارد، ترجمه خوبی ندارد، گاهی سخت و قامض میشود اما ارزش دوبار خواندن را حتما دارد.در طول عمر خود بسیار شنیده ایم که فلانی فاضل است، بهمانی فرزانه است اما به واقع فاضل یا فرزانه چه ویژگی های را داراست؟جامعه مذهبی و فرهنگ دینی شدیدی که در چند سال گذشته در مملکت حاکم بود، تعریف از فاضل و فرزانه را به سمت و سوی ایده و آرمان خود میکشاند و هر چه فرد در ظاهر اهل تقوا و تعبد و عبادت بود را به عنوان فضیلت و فرزانگانی به جامعه نشان میداد حل کنه آن را نام ...

    ادامه مطلب
  • کارگردان قصههای مجید

  • نیلوبلاگ

    سلام، می دانم که در زمینه ی مددکاری اجتماعی تجربه هایی دارید.به وبلاگی برخوردم که نویسنده اش گویا قصد خودکشی دارد. آیا می توان از طریق مجاری قانونی نشانی نویسنده را پیدا کرد و خانواده اش را از این خطر خبردار کرد؟به نظر شما بهترین شکل مواجهه با این مشکل چیست؟ و آیا کاری از دست کسی بر می آید؟ لطفاً اگر ممکن است در یک پست در این مورد توضیح دهیدسلام دوبارهگویا موضوع به خیر گذشت،شاید با لطف و تدبیر شما یا دوستانی چون شما.به هر حال ممنونم و ببخشید که شما را درگیر کردم.البته امیدوارم پستی بگذارید و به خوانندگان بگویید در چنین مواقعی چه میتوان کرد، و آیا اصولاً با این عدم دسترسی به فرد، کاری از کسی برمیآید؟یا اگر قبلاً چنین پستی داشتهاید، لطف کنید و نشانیاش را بدهید.با ارادت فراوان.چند صباح قبل بود ...

    ادامه مطلب
  • چشمهایش

  • نیلوبلاگ

    چَشمهایشبزرگ علویچند کتاب همزمان با هم در حال خواندن هستم و خیلی کند جلو میروم، چَشمهایش را روزهای عید در کتابخانه منزل سروچمانم یافتم و خواندم.کتاب عاشقانه خوبی بود، حال و هوای جغرافیای کتاب را به واسطه حضور فعلی منزل در همان حول و حوش بیشتر درک کردم و مزه ویژهای بخشید.وقتی آدرس های داستان که در حول و حوش دهه بیست میگذرد را مرور میکردم و میدیدم هنوز بعضی همان نام را دارد که در کتاب بود.حس عاشقی را از زبان یک زن شیوا و رسا معرفی کرد. اما آنچه که من از این کتاب دریافتم:رجوع به تاریخچه آنچه که برایم مهم است، بخصوص آثار هنری، و یافتن عواطف و احساسات انسانی پیرامون آن، اثر هنری را تر میکند.گفتگو پیرامون اثر هنری غنای آن را بیشتر میکند و اجازه میدهد در جان آدمی نَشت کند.نتیجهگیری:پیرامون آثار ه...

    ادامه مطلب
  • ابراهیم

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:دوستی در کامنتی برای یکی از جستارها نوشته بود معنای شعر را نمیداند، اما من در سفر بودم و وعده کردم بعد از بازگشت برداشت خودم را از شعر ابراهیم سروده حسین صفا و به خوانندگی چاووشی بنگارم.چه حکمتیست در این مُردندر عاشقانه ترین مُردنو مغز را به فضا بردنو گریه را به خلاء بردنچه حکمتیست که در آغازنگاه من به سرانجام استبِبُر به نام خداوندتکه لطف خنجر ابراهیمبه تیز بودن احکام استنبخش مرتکبانت راتو حکم واجب الاجراییو عشق جوخه ی اعدام استبه دستِ آه بسوزانمکه شعله ور شدنم دود استکفن به سرفه بپوشانمکه سر به سر بدنم دود استو نخ به نخ دهنم دود استغمت غلیظ ترین کام استو نخ به نخ دهنم دود استغمت غلیظ ترین کام استنگاهِ من به سرانجام استسرنگها همگان قرمزو رنگ ها همگان قرمزسماعِ مولویان قرمزجهان کَران ...

    ادامه مطلب
  • داستان های من وچنبر

  • نیلوبلاگ

    داستان نیلوبلاگهای من و چنبرجمعه است و سوار چنبر هستم که، یادم می افته که ورود دوچرخه به مترو آزاد است. پس متناسب با این موقعیت، قرارهایم را تنظیم مجدد میکنم.برای اول بار است که با دوچرخه وارد مترو میشوم.اگر ...

    ادامه مطلب
  • سنگر تنهایی

  • نیلوبلاگ

    به صفحه ۸۷ کتاب انسان خداگونه میرسم: از همین حالا هم میتوانیم این فرآیند را در بیمارستان ها در بخش های ویژه نگهداری سالخوردگان، شاهد باشیم. برثر باورِ انعطاف ناپذیر اومانیستی به تقدس زندگی، انسان ها ر...

    ادامه مطلب
  • به دنبال راه نو

  • نیلوبلاگ

    حجم انبوهی مطالب دارم که ننوشته ام و یک روز ننوشتن بر این حجم می افزاید. پس ترجیح میدهم حتی اواسط روز هم شده بنویسم. موضوع عدالت چیزی بوده که همیشه ذهنم را درگیر کرده و تلاش داشته ام مناسبات فردی و کا...

    ادامه مطلب
  • نیکی های کوچک

  • نیلوبلاگ

    این روزها که با چمبر به محل کار نمیروم، ترجیحم استفاده از مترو و بی آرتی است تا ماشین شخصی.زمانی بود که کارت مترو ام مدتها طول میکشید خالی شود و مربی هم که بودم، از بس بکارم نمی آمد میدادم بچه ها استفاده کنند. روزگار است دگر. گهی رو هستی و گهی زیر.این روزها در مترو چیزهای متفاوتی میبینم. یکی از آنها شکسته شدن و تخریب مانیتورهای واگن ها میباشد.با خودم یک مانور ذهنی انجام میدهم، این که در واگن مترو نشسته ام و به ناگه، مردی با خنده های عصبی ، وارد واگن شده و در برابر چشمانم با مشت به مانیتور می کوبد. و مانیتور واگن را میشکند وظیفه من در مواجهه با این صحنه چه خواهد بود؟چه واکنشی، بهترین رفتار و متمدنانه ترین و اخلاقی ترین رفتار خواهد بود؟«بی تفاوتی»، یا« کنشگر فعال» بودن؟این روزها همه تلاش جانکا...

    ادامه مطلب
  • جزیره تنهایی

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:گاهی، حس عجیب «تنهایی» به سراغم می آید. این که تو جزیره ای دور مانده، بی آب، بی علف، بی درخت در اقیانوس آرام هستی. در مسیری که حتی پرنده های مهاجر نیز از آن گذر نمیکنند.در خیل جمعیت، دوستانت، اقوامت، عزیزانت، انبوه آدمها، مترو، خیابان، حس جزیره بودن، حس « تنهایی» به دست میآوری. راستش اصلاً حس خوبی نیست.با خودت دایم تکرار میکنی.چرا؟چرا؟چرا؟من چمه؟ چراو به پاسخِ بی جوابی میرسی و در همان جزیره « تنهایی»، جزیره ای در وسط اقیانوس آرام که حتی مسیر پرنده های مهاجر نیست، به نیمه غاری گود شده، اما مشرف به اقیانوس میخزی و چمباتمه مینشینی و چانه سرت را به تکیه گاه زانوانت، می سپاری. حتی خیال و اندیشه ات هم در این حس و حال، مجال پرواز نمی یابد، باید چَشمانت به نور کم غارک مشرف به اقیانوس، عادت کن...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شب نوزدهم، بچه های مدرسه میر حسینی)

  • نیلوبلاگ

    بچههای مدرسه شبانه روزی میر حسینی مهرستان بلوچستان. وارد خوابگاهشان شده بودیم و بچه ها کنجکاو بودند. از سرپرستی اجازه گرفتم که آیا میشود با بچه ها گفتگو کرد و اجازه دادند. با معلم پر انگیزه و دل سوزشان، همراه شدیم. ابتدا میخواستند همه بچه ها را در نمازخانه مدرسه جمع کنند ، تقاضا کردیم اتاق به اتاق ملاقات بچه ها برویم. کلا چهار ملاقات رفتیم. با بعضی از دوچرخه و سفر صحبت شد. با بعضی درباره درس و شغل صحبت شد، با بعضی درباره محیط زیست صحبت شد، بیشتر تلاش شد از آنها پرسش شود و از آنها سوال بخواهیم. روایت یک دیالوگ:آقا! : بفرمایید. میشه به مسیولین بگین روستای ما دچار کم آبیه:(حرف رفت تا به بلوچستان رسید و سوالاتی که امیر از آنها پرسید، بچه ها به این نتیجه رسیدن خیلی کم از بلوچستان میدانند. گفتم:و...

    ادامه مطلب
  • شبهای روشن

  • نیلوبلاگ

    پایان ساعت اداری بود، آماده میشدم سوار چنبر شوم ، جلو حسینیه ارشاد، با همرکابی که چند وقتیست، هم مسیر شده ایم و داستانش را قبلا گفته ام قرار گذاشته ام. همکار گفت: دارید میرید کیس بعدی؟ گفتم ، دوست ندارم به دید کیس نگاه کنم و نگاه دوستی را بیشتر می پسندم، در نوع نگاه اول، زاویه دید از بالا به پایین اتفاق می افتد و ارتباط، خدشه بر میدارد. فاصله ای بین من و او شکل میگیرد و بهم کمتر مومن خواهیم بود. ا...

    ادامه مطلب
  • گربه هایم

  • نیلوبلاگ

    چند روز است ننوشته ام و این برایم میتواند زنگ خطری باشد که: «شاید به تکرار و عادت دچار شده ای». این که هر روز مطلبی برای نوشتن داشته باشم، برایم نشانه ای از موج است، از فعال بودن در مقابل مرداب و سکون بودن.*طبق رویه ای که برای خودم تعریف کرده ام، بچه هایی که برای پزشک قانونی میبریم را تا لحظه تحویل جواب، که زمانی حدودا یک تا یک و نیم ساعت است را به پارک روبروی آنجا میبرم.دو برادر هستند که هر دو ل...

    ادامه مطلب
  • رهایی

  • نیلوبلاگ

    همکارم یکهو سر از پنجره خانه ای که به بازدیدش رفته بودیم، بیرون آورد و مرا صدا زد که بالا بروم.قبل از اینکه برسم خانه شان در راه پله سوم، گفت که: پاهایش را بسته اند. وارد خانه شدم. پاهای دخترک را با سیمهای تابیده شده آهنی، برادرش بسته بود. برادر دخترک برای آنکه به پارک نرود، او را بشدت مضروب کرده بود و اینگونه اسیر کرده بود. چشم و صورتش آثار کبودی و باد داشت. هر کار کردم که با ابزارهای دم دست سیم ...

    ادامه مطلب
  • لایه های زیرین

  • نیلوبلاگ

    با دوچرخه در دل شب دارم از محل کار بر می گردم ، نسبت به قبل کمی خسته رکاب میزنم، همین جمعه بعد از مدتها قله رفته بودم( روح و روانم قله لازم بود) و دوشاخ را صعود کرده بودیم ( با تشکر از امیر شجاعی و داود)و هم کار سنگین بود و فرصت رفرش شدن به بدنم رو نداده بودم. با خودم بودم به شیفت صبح فکر می کردم، پیرزن چقدر نفرینم کرد، وقتی که از خونش در آوردیم و بردیم سرای سالمندان : با اون لنگای درازش، دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم، به من نگو مادر، من مادر تو نیستم!، آی دونت لایک وقتی که برادرش را در سارا دید باز هم ازمون دلخور بود می گفت از تو بدم میاد، خیلی سمج هستی. یاد حرف بچه ها می افتاد ، وقتی که باهام خودمانی میشدند می گفتند که روز اول و نگاه اول، نگاهمون نسبته به تو منفی بود و بعد از مدتها نگاهمون ...

    ادامه مطلب
  • کودکانه های خیالم

  • نیلوبلاگ

    برای مراسم های شب جمعه پدرم اقوام در خانه مادر بزرگ جمع میشیم. برای یکی از شبهای جمعه مداح گرفتند مداح می خواند و اقوام گریه می کردند من اما صداهایی دگر را هم می شنیدم صدای بازی بچه های فامیل(از سه تا شش سال) و قه قه شان و خنده شان یاد جمله ای از عیسی مسیح افتادم: نزد عیسی آمدند و گفتند: چه کسی در ملکوت آسمان بزرگتر است؟ آنگاه عیسی طفلی را برپای داشت و گفت: هر آینه به شما میگویم تا بازگشت نکنید و مثل طفل کوچک نشوید، هرگزبه ملکوت آسمان ره نمییابید.» [۱] چقدر حرف بزرگی بود که من در جمع گریان و حزنی که نوحه خوان میداد و خنده و قه قه بچه ها، داشتم فهم...

    ادامه مطلب
  • پیاده ها

  • نیلوبلاگ

    حرف خصوصی سازی مرکزمون جدی شده یاد مرکز قبلیم افتادم که پنج سال آنجا کار می کردم. روزهای اول که رفتم شبه خانواده دیدم بچه ها ته دیگ نمیخورند( گازماخ به ترکی) و من عاشق گازماخ رفتم به آشپز که پیرزنی مهربان بود گفتم به من فقط گازماخ بده و روش خورشت بریزید لطفا گفت ترکی؟ گفتم آره و مدتها کارم این بود که فقط گازماخ بخورم. حساب کنید یک کوه گازماخ تا کم کم بچه ها حساس شدند و رگ حسادتشون گل کرد و گفتند ما هم میخوایم آخر کارم در آنجا دیگه بین گازماخ خوردن هامون دعوا شده بود. می آمدند می گفتند تو همه گازماخ ها رو میخوری.و من دیگه یک کوه گازماخ بهم نمیرسید.ذائقه بچه ...

    ادامه مطلب
  • فصل های مقدس و قله پرسون

  • نیلوبلاگ

    بعد از مدتها کوه و قله رفتم. با آلاله ای ها و دوستان چندین ساله. قله پرسون را از یال زمستانه صعود کردیم که نیم نگاهی به صعود زمستانه آن داشته باشیم. مزه ای خاص داشت. احمد آقا پرتوان ،در قله ما را خربزه ای مهمان کرد. امیر برای صعود تابستان طالبی آورده بود. آقا فرهاد بود و شوخی های معمولمان و پارسا که کنکور داده است و رها بود و داشت برای گواهینامه اقدام میکرد. گذر عمر را ببین: یاد اولین برنامه خودم با پارسا افتادم. در کویر بودیم و او کودکی پنج یا شش ساله بود و اینک او جوان برومندی است. امیدوارم در برنامه و کوه های آینده پیش رویش موفق باشد و البته د...

    ادامه مطلب