موتوری
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
پشت موتور بود که زنگ زد، از خودش بسیار ترسیده بود.xa0با مقاومت بسیار موتور را کشیده بود کنار تا بر وسوسه کشتن خودش و انداختن زیر کامیون ها غلبه کند.داد زده بود میخواهم خودم را بکشم و فردی شماره ما را به
دو کتاب
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
دلقکنوشته هدی حدادیکتاب چرتی بود. پایان بندی هندی، کلی شخصیت اضافه رو هوا و از این رو به آن رو شدن های ایرانی طوری.اما چیزی که نظرم را جلب کرد، این نکته است که معلمی از خوانندگان جانم این کتاب و کتاب
دموکرات
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
تماس گرفته بود و از این که دخترشان وقت شریف ما گرفته بود عذر خواهی میکرد.سپس همسر گرامشان تلفن را گرفتند و صحبت کردند و اینکه از خانواده بسیار دموکرات منشان صحبت کردند. اینکه هر چه در کودکی و گذشته خو
دو برداشت
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
پرده اولتماس گرفته بود و گریه کنان از کتک خوردن توسط همسرش و افکار خودکشی که بوجود آمده بود، صحبت میکرد.از او خواستم تاریخچه ای از آغاز این طوفان بیان مند ( حرف بزند تا سبک شود)از این که شش ماه پیش ت
خالکوبی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
در روستا بودم و کنار شیر آب.نگهبان یکی از ویلاها آمده بود برای خودش آب بهداشتی و چشمه ای را ببرد که درون لوله جاری بود و ظاهراً در منطقه آنها قطع شده بود.دستانش پر از تتو ها و خالکوبی های جاهلی بود.پ
مسخره باز
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
جستاری پیرامون مسخره باز.من تلاش دارم اگر فیلمی کتابی، را میبینم یا میخوانم آن را در مواجهه با زندگی خود، لمس کرده باشم و نگاهم به این فیلم نیز اینگونه است.هنگام خرید بلیط از گیشه سینما، فرد فروشنده
خود خودم دگر دگری
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 17:00
در گفتگویی هستم و میگوید: نوشته های حسی عاطفی ات خوب بود و این روزها کمتر اینگونه می نویسی.xa0در گشت سیار که بودم عاطفه ام و احساساتم به سختی درگیر موضوع میشد. گاهی در همان لحظه بروز نمیدادم و بر روی
آشغالها دوست داشتنی
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 17:00
شیفت هستم و تلفنم زنگ میخورد. زنی گزارش دامادش را میدهد که بر روی پای نوه سه ساله اش آب جوش ریخته است.xa0بعضی وقتها معطل میکنم، سیم جین میکنم ، تا تشخیص دهم تماس واقعی و حقیقی است یا خیر؟اما اینجا نه، س
صداست
-
تاریخ: 1397/12/6 ساعت: 17:00
امان ازxa0 «صدای »فقرسوار بی آرتی که میشوم و در اتوبوس بسته میشود، بوی تند ادرار مشامم را سخت می آزارد. با نگاهی به مسافران و درب بسته اتوبوس میکنم و، متوجه اوضاع میشوم. بویناکی از ویلچر پیرمردی است که
در این حصار بشکن
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
به مادر پیشنهاد میدم بیا بریم فلان تاتر. درنگی میکند و میگوید:« نمی ایم، با چادر بیام آنجا، انگشت نما میشوم».تفکر ذهنی ما میتواند حصار ایجاد کند. واقعاً این تفکر ذهنی و خیالی مادرم بود و لزوما اینگونه
دی شیخ با چراغ
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
پرچنان:زنگ زد،xa0«آقا هر چی قرص پیدا کرده ام ریختم جلو رویم، جلوم پر از قرص است...»شروع به دیالوگ با او شدم.xa0 دیالوگی از این جنس، نفس گیر و دقیق باید باشد. حواسم را جمع میکنم تا از جنس دیالوگ فاصله نگیر
دی شیخ با چراغ دو
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
این نوشته را اول صبح، بعد از شیفت نیمه خواب هوشیار بیداری نوشتم و یک پی نوشت هم دارد که زایشی است جدیدxa0 از آنی و لحظهای ،بعد از رکابیدن تا به منزل:xa0دقیقه هفت:xa0در دقیقه هفت او نا امید و من هم کم امید
ما و دیگران
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
تا به حال تاتر پرفرم نرفته بودم. پیمان نمیدانست چگونه کاریست؟ گفتم هر چه بادا باد. پوسترش گیرم انداخته بود و من مدتهاست گیر « ما شدن» هستم و اینک در این پوسترxa0 یک دیگرانی را نیز وارد « مایی » میکند. و
کافه
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
این روزها فضای کسب و کار خوب نیست. یکی از این کسب و کارها، کافه ها فست فود ها و رستوران هاست. حال چه باید کرد؟xa0طبیعتی ترین حالت ماجرا آن است که رفتن به این مکان ها را از سبک زندگی خود حذف کنیم. اماxa0در
تابو
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
پرچنان:خانمی تماس گرفت بر صدایش بسیار مسلط بود. مشاوره میخواست، تا آمدم تلفن صدای مشاوره را بدهم، گفت دو هفته پیش افکار خودکشی داشته است و مدتیست چیزی خوشحالش نمیکند.xa0و... کمی درنگ کردم، گفتگو را ادام
مثانه
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
تراکت را که آمد مغازه و داد دستم، چَشم در چَشم شدیم. درنگی کرد و گفت: « امتحان کردم ها و از بین این سه تا غذا، این از همه خوشمزه تر بود» ازش تشکر کردم و تا دو ساعت در پوست خود نمیگنجیدم، و وقتی نمیتوا
پرِشال
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 10:54
پرچنان:همکارم یکی از پستهای پرچنان را که مدتها پیش نوشته بودم خوانده و مینویسد:xa0آمد بچه هایش را با حکم قاضی تحویل گرفت.حالم گرفته میشود. ای کاش مشتی زده بودمش،xa0 این فکری بود که از سرم گذشت. از این ک
خود ترس
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
دو _ سه بامداد بود که تماس گرفت. افکار خودکشی داشت. کلام را به تاریخچه زندگی اش کشاندم.xa0«: مادرم سه سال پیش خودسوزی کرد و پدرم شش ماه پیش مرد و من خودم را بابت مرگ مادرم گناه کار میدانم چرا که در کودک
الکی
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
در شبانه تهران به کوهستان میزنیم و در برف و بورانی که همین تهران دارد به بالا رفته و خود را به کلبه می رسانیم. اکنون در جای امنی هستیم. باد خشمگین دیگر تنه اش را به ما نمیزند. به دیوار و در کلبه میخور
گفتگو
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
من اهل گفتگو هستم و معمولا در فضاهای گفتگوییxa0 نشست و برخاست دارم. یکی از نقاط ضعف بسیاری از گفتگو کنندگان که اتفاقاً مدعی کتاب خوانی هستند، ضعف در فن بیان و اندیشه است. گفتارشان از منطق ضعیفی برخوردار