ذکر - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
بابت یافتن مطلبی نوشته های ده سال پیش پرچنان و کامنتهایش را میخوانم. اول متعجب میشوم چقدر نوشته ام، ادبیات و جمله بندی هایم تغییر کرده است و اینکه بعضی مطالبی که نوشته ام را جزئیات اش را به خاطر نمی آ
مادران جانان - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
در گشت سیار که بودم، پس از یک پرونده که در اینجا شرحش را نوشته ام، نظرم را جلب کرد. موضوع پرونده کودک آزاری از سمت مادر بود و پس از اولین مواجه با اشکهای مادر که ناشی از دل نگرانی اش نسبت به فرزندانش
میتوانم صدایت کنم بابا؟ - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
به همراه مادرم مشغول دیدن سریال خانه کوچک هستیم. موضوع این داستانش آن است که پسرکی یتیم به جمع اینگلز ها پیوسته است و داستان در حال نمایش دادن عمیق تر شدن روابط عاطفی بین آنهاست.پسرک در حالیکه در مزرع
دو شقه - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
به خانه میرسم مادرم در حال دیدن شبکه « قرآن» است. من هم به کارهای خود مشغول اما شنونده میشوم.« نمکهای ارگانیک مصرف کنید، ... چای مصرف نکنید. «دشمن» مزارع گل گاوزبان ما را مجبور کرده چای بکاریم تا خنگ
ساعت سوغاتی - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
پرچنان:ساعت مچی مورد علاقه من، ساعت کاسیو کامپیوتری ایست که چندین بار پیرامون این موضوع نوشته ام. از کودکی که پدرم برایم خرید با آن اخت شدم. بسیار کارکردیست. زمان و روز و تاریخ و آلارم و کرنومرت و چرا
جلال ستاری - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
این روزها که در فضای شغلی جدید هستم حجم مطالعات بالا رفته است و قدرت تمرکز بیشتری برای خواندن دارم. چهار پنج سال قبل تر پتانسیل آن را داشتم پای کتابی تا ساعتها بنشینم و گذر زمان را متوجه نشوم، اما ظهو
نوستالژی - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 10:32
خانه ملوس و حاجی بابام، ناهار مهمان بودم، چشمم خورد به قابله. قابله ای که سی سال کار کرده و خوشمزه ترین ماکارونی های زندگیم را در کودکی، پخته است.xa0 نمیدانم چرا این قابله به ماکارونی برایم گره خوردگی د
درون و برون - تاریخ: 1397/10/1 ساعت: 7:14
شیفت شب هستم و تا صبح کنار گوشی تلفن. و اگر گوشی زنگ نخورد تو هم چشمانت همانند تلفن، سنگین میشود. و اگر زنگ بخورد و تو در سنگینی چشمانت گرفتار شده باشی، به آنی از عالم رویا به عالم بیداری پرتاب میشوی.
ترس - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
هنگام ظهر و ناهار بود که یک مورد اورژانسی بهمان خورد. به آدرس مدرسه که موضوع را گزارش کرده بود رفتیم. مسیولین مدرسه خیلی گرم و فعال با ما ارتباط گرفتند و همکاری کامل کردند و این برایم عجیب می نُمود. م
نگاه سوم کجاست؟ - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
از زاویه دید دیگر: در انتهای جلسه، یکی از اقوام سببی دختر آمد. با دخترک، از لحاظ عاطفی ارتباط خوبی داشت. میگفت حاضر است او را پیش خود نگهدارد ( اما پلنی نداشت، هیچ) و تاکید داشت که او، بهزیستی نرود.
دوسال و دو ماه - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
نزدیک به ده سال پیش بود که برای نیروی اورژانش اجتماعی وارد سازمان بهزیستی شدم. اگر قرار بود تغییری در سازمان، صورت گیرد اولین نفر بودم برای تغییر مسیر و اینگونه شد که از اورژانس تا شیلتر کودکان کار و
ادامه پست قبل - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
بابا تازه مرده بو هنوز چهلش نشده بود. پر از ریش بودم و دلی عمیقأ تکان خورده داشتم. بعد از شش سال کار با بچه ها و مربی شبانه روزی بودن گرگْ بچه ها بهزیستی، به عنوان مددکار به اورژانس اجتماعی منتقل شدم
آخرین مأموریت - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
پروندههای مربوطه به خط را بار ماشین میکنیم و به محل جدید میبریم. در راه آخرین , مأموریت , گشت سیارم را هم انجام میدهم. آدرس را پیدا کرده و وارد منزل میشویم. پرونده همکارم است و دیگه حوصله نکرده، پرونده
اولین آموخته - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
پشت خط تلفن۱۲۳ بعد از ساعت اداری بغیر از یکی پو نفر، دیگر کسی نیست. معمولا تلفنی که بهت شده را در اسپیکر قرار میدهی و گوشی بدست نمیشوی.میخواستم بروم شام را بیاورم و به همکارم زنگ خورد.خانم جوانی با یک
کاپشن نو - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
برای آبانم، یک دست لباس گرم کن ورزشی هدیه گرفتم. سالهای سال بود که با گرم کن قبلی سیاه رنگی که هشت سال پوشیده بودم همه جا رفته بودم. تقریباً همه سفرهای با دوچرخه ام را او کمک رسانم شده بود، قلقکش را گ
سنگر تنهایی - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
به صفحه ۸۷ کتاب انسان خداگونه میرسم: از همین حالا هم میتوانیم این فرآیند را در بیمارستان ها در بخش های ویژه نگهداری سالخوردگان، شاهد باشیم. برثر باورِ انعطاف ناپذیر اومانیستی به تقدس زندگی، انسان ها ر
سرت گرم - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
اول سرما، بافتنی را از بقچه در آوردم و در مغازه گذاشتم. وقتی که با لباس ورزشی از دوچرخه پیاده میشوم و در مغازه مستقر میشوم ، بافتنی را میپوشم. درواقع لباس کار زمستانه ام شده است.یک شب از مامان داستان
رفتار درست کدام است؟ - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 12:30
منزل ما بیخ کوهستان است و کوهستان، این روزها پر از سگ شده است. اصولاً ترسی از حیوانات ندارم و خاطره های جالبی از مواجه شدن با گله های چند تایی سگها دارم. زمستان که میشود سگها به پایین دست کوهستان می
پیش ده - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 6:04
پیشده صبح با چنبر بیرون میزنم. شنگول در حال رکابیدنم. باران تازه خوابیده و هوا، عشق است، تو کیف خودم هستم ، با این که در شیب تند خیابان شریعتی هستم، سرعتم کند شده، نگاهی به چرخ عقب می اندازم و میبینم
مرد اشکان - تاریخ: 1397/9/16 ساعت: 6:04
مرد اشکان, مرد اشکان, بود، آنچه که در ادب و شعر خوانده بودم را اینک با چَشم سر در حال دیدن بودم. اشک همچون سیل. شعر شیخ بهایی خاطرم آمد:تاکی به تمنای وصال تو یگانهاشکم شود از هر مژه چون سیل روانهلباسش ا

برچسب‌های مرتبط

لایه های زیرین پوست | لایه های زیرین زمین | نصیب و بهره | کوزت و ژان والژان | کوزت بینوایان | خالق کت سفید | خالق معین | خالق اثر جوجه اردک زشت | خالق اثر اسفار اربعه | خالق اعتماد الحكما