پسر - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:27
کارفرمای یکی از بچه ها بهم زنگ زد:آقا این چرا یهو اینجوری شده، نمیفهممش. عجیب غریب شده، خوب بود ها. اما یهو اینجوری شده.هفته پیش از باخت در قماری که کرده بود خشمگین شد، گوشی سه میلیونی اش را به دیوار
پوست پرتقال - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:27
فصل سرد سال، یک آجر روی اجاق دکان میگذاریم و از این طریق، گرمای دکان تامین میشود.آجر، داغ و میله های زیرینش، سرخ میشود.فصل سرد سال، فصل پرتقال نیز هست . معمولاً پوست پرتقال ها را بر روی آجر داغ گذاشته
پوست موز - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:27
بعد از رکابزنی به تهران بازگشته و تقریباً یک ماه بود که از پارک و دویدن صبحگاهی به دور بودم.از ورزشکاران آن ساعت پارک نیز طبعاً بی خبر.یکی از مصمم ترین ورزشکارانxa0 صبحگاهی پارک، آقای فرخ نیا است. فردی
بلیعده شدن - تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:27
این روزها که پیرامون کودکان کار تماس گرفته میشود، سازمان با یک بی تفاوتی برخورد میکند.نتیجه این بی تفاوتی، تاثیر عمیقی دارد. از درون آن ثریایی که در قبر ، برای فلافلی، تن، حراج کرد، تا فرهادی که با م
گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.xa0بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته
گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه بسیار مقدس زرتشتیان وxa0 قبل از آن مهر پرستان بو
گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
پرده اولدر جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم میرسند و سرعت کم میکنند.حوصله هِلو و هاواریو ندارم.یک سلام علیکم غلیظ تحویل میدهمشان.:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟میگ
پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت اول - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
روز آخر رکاب زنی است و به شیراز نیلوبلاگ رسیده ایم. حافظ و سعدی و غزل خوانی از آنها و رفتن به ترمینال همانا و سوار اتوبوس شدن و برگشت به تهران.xa0به شب قبلxa0 و« مهربانو،»،مادربزرگی که ما شب را در خانه اش مهمان شد
پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت دوم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
پس از سفر قسمت دوم:ما شانزده روز در سفر بودیم و در نتیجه شانزده شبمانی داشتیم. خانه معلم، مسافر خانه، بوم گردی، مسجد، امامزاده، حسینه، آشپزخانه حسینه، اتاقک های قبرستان، و خانه مردم محلی، منازلی بود
در انتظار باهار - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
پس از بیست روز ندویدن و در سفر بودن، پارک رفته و شروع به دویدن کردم.در پارک، دوxa0 دوستْ درخت دارم که همیشه اول دویدن سلامشان میکنم. اولیش کهنسال ترین درخت پارک احتمالاً باشد و دومی، از لحاظ هندسی یکی ا
پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت سوم - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
گزارش پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز نیلوبلاگ قسمت سومدر همه استان هایی که رکاب زده ام استان یزد، به طور سیستمی و یکپارچه چه بصورت نرم افزار و چه سخت افزار، یک سر و گردن از دیگر استان های کشور، به روز تر، مدر
داستان های من وچنبر - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
داستان نیلوبلاگهای من و چنبرجمعه است و سوار چنبر هستم که، یادم می افته که ورود دوچرخه به مترو آزاد است. پس متناسب با این موقعیت، قرارهایم را تنظیم مجدد میکنم.برای اول بار است که با دوچرخه وارد مترو میشوم.xa0اگر
بعد از واقعه - تاریخ: 1398/9/4 ساعت: 19:21
پس از نزدیک به ده روز، دوباره پرچنان را میخواهم آپ کنم.روزهای سختی را گذرانده و میگذارنیم.نوشتن سخت شده است.بارها نوشته و پاک کردم، نمیخواهم مروج این فضای یاس که در همه آنچه من میبینم افتاده است باشم
عالم درون - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
کتاب عالم درونxa0نوشته نیل سوییتمترجمان شادی حامدی نیلوفر قشنگ سازمعتقدم برای رهیافت بیشتر و زندگی این جهانی تر و فهم زندگی و زنده بودن ما یک شاه کلید داریم و آن،xa0 شاه کلید، نظریه تکاملی داروین است.کتاب
گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز اول - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
اوایل هفته بود که گویی سرما خورده بودم. انگاری که در بام جمجمه ام باران ببارد و بینی ام ناودان باشد. سر درد مختصری هم بود. شیفت شب بودم و باید اداره میرفتم. مادر دم نوش کرد و نوشیدم و حاضر شدم برای حر
گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوم - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:49
سوار چرخمان هستیم که بهxa0 روستای خَویدک ( طبس ها به جای جالیزار خوید میگویند)میرسیم. بچه های خُرد روستا در حال بازی بودند.یک شیر آب سرد کن دیدم و رفتم آب خُنُک بنوشم.:کجایی هستی؟ خودش، جوابش را در قال
اجازه میفرمائید گاهی خواب شما را ببینم - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
کتاب داستان اجازه میفرمائید گاهی خواب شما را ببینمxa0نوشته محمد صالح علانشر پویندهداستان آخرینش را که میخوانم، کتاب را میبندم و در صندلی هندی که نشسته ام، لمیده میشوم با خودم میگم، ای کاش در پشت خط ۱۲۳
گلبه ( گربه) - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
یکی از کارهایی که از آن بسیار لذت میبرم، ول گشتن در بین کتابهای یک کتابفروشی یا لاس زدن از کتابهاست. و حساب کن هم وِل بچرخی بین کتابها و همزمان پیرامون کتابی لاس بزنی.از کتاب خرافی کنی و پرحرفی کنم و
که چی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
سئوالی هست که سخت ویرانگر و شاید سازنده باشد. نمیدانم حتی سئوالی حکمت آمیز بنامم یا خیر. سئوالی حکمت آمیز است یا خیر، نمیدانم؟پرسشی با این عنوان:«که چی؟»سوالی بسیار ویرانگر. تقریباً تو را به طرز غیر
اسکار و خانوم صورتی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:01
رکاب زده بودم و گرسنه بودم، این جور مواقع اگر در تهران باشم و به مسیرم بخورد، معجونی رو به ساندویجی ترجیح میدهم.وارد دکان شدم و یک معجون سفارش دادم. چشمم به آن قرآنی که در عکس هست افتاد. مترجم را دید

برچسب‌های مرتبط

لایه های زیرین پوست | لایه های زیرین زمین | نصیب و بهره | کوزت و ژان والژان | کوزت بینوایان | خالق کت سفید | خالق معین | خالق اثر جوجه اردک زشت | خالق اثر اسفار اربعه | خالق اعتماد الحكما