دماخ
-
تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 4:34
پرچنان:گاهی با خودم، به این معنای زندگی که برای خود انتخاب کرده ام فکر میکنم و همچنان خود را پایبند به آن میبینم. این که با لحظات مرزی انسان ها، سر و کار داری و...این که همکارانی داری از جنس چشمه، چشمه های زلال کوهستانی.همکارانم جهت یک خودکشی به ساخت
امین آباد
-
تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 4:34
امین آبادم. برای اول بار این جا آمده ام. از قدیم دیوانه خانه را با این نام میشناختند. زن مجنونی که کودکش را حبس میکرد و... را با خود اورده ایم. درب اتاقش را شکستیم و وارد خانه اش شدیم. از صبح فحش بود که میخوردیم. اما جالب آن بود که همه ما، از مامور ک
تمنا
-
تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 4:34
برای اجرای حکمِ مادری که کودک خود را معتاد کرده است در کلانتری هستیم ، چون مجلوب، خانم هست، با افسر خانم نیز هماهنگ میکنیم. افسران خانم دور هم جمع شده اند و حرف میزنند، وقتی اطلاعات پرونده را میدهیم، یکی از آنها از ما می پرسد: خدایی پیگیری هم میکنید
سرما
-
تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 16:53
به مدرسه مراجعه میکنیم. مدیر مدرسه عنوان میکند، یک هفته است که دخترک خواب را از چشمانش ،ربوده است. دختر را صدا میزنیم. بی قرار است و دارای استرس بالا، ناخن میجود، ارتباط چشمی برقرار نمیکند. میشیند و بلند میشود. بابت این که شبها در خیابان ، به همراه خ
مذاکره
-
تاریخ: 1396/7/24 ساعت: 17:08
قبل از محرم بود که پسرک بدلیل مشکلات با نامادری، زندان رفتن پدر و... آواره خیابان ها بود و در مغازه های دوست دایی اش میخوابید. یک مذاکره یک ساعته کردیم و قرار شد تا بهبود وضعیت خانواده اش در بهزیستی باشد. فقط فرجه گرفت که محرم میخواهم در دسته خودمان
این روزها
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 16:28
این روزهای خوش آب و هوایی نیمه دوم سال، بیشتر با دوچرخه و چمبرم میرکابم، تقریباً هر روز و هر شب. با خودم به حرف پرستار اورژانس فکر میکردم:کار شما از کار ما هم سخت ترِو راست میگوید. گاهی یک شیفت کاری مان بسبار یهت میشود، هم از بعد جسمانی و هم از بعد روانی ، حالا میتوانم این سختی را به کل زندگیم پخش ک...
فکر میکنم
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 16:28
از آخرین شیفتم، خیلی تلخ به خانه برگشتم . رکابیدن شبانه هم کمکی در کم کردن این تلخی وجودی نکرد، با خودم هی فکر کرده و هی فکر میکنم و می اندیشم که چرا این قدر فکر میکنم.به جنازه ای فکر میکنم که قبل از این که ما برسیم کار را تمام کرد. در پرت ترین جایی که میشد به سخت ترین روش انتحار کرد و فکر میکنم اگر...
رکابیدن در شهر
-
تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 16:28
برای رکاب زدن در شهر شلوغی مثل تهران باید یک تحلیلگر باشی. ذهنت آن ساعت، رکابیدن، در بهترین حالت خود باشد. بخصوص که اگر این مسیر از شمال به جنوب باشد و بخاطر یک طرفه بودن قسمتی از خیابان هایی که میخواهی برکابی، ممنوع این که تو اگر خود ممنوع میروی مثلا خ دربند با آن شیب تندش، یک ارزیابی از ماشینی که ...
سرباز
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:46
این روزها به واسطه حضور در کنار برادرم و مغازه، بیشتر با پیاده رو خیابان برخورد دارم و نکات جالبی می بینم.مادری در حال هل دادن کالسکه کودک اش است. کالسکه ظریف و نازک و ساده است و کودک درون آن و معصومیت کودکانه اش و خُردی و نازدانگیش را راحت هویدا میکند. کالسکه شبیه همان کالسکه های قدیمی و ساده ای اس...
همچنان کودک و سرباز
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:46
پرچنان:همچنان کودک و سرباز.به دیدار کودکی که بهم سلام رسانده بود رفتیم تا مقدمات پذیرشش را در شبانه روزی آماده کنیم، همان کودکی که مرا سرباز میدانست.شوق زیادی برای دیدارش داشتم. دو تا از تفنگ های زمان کودکی ام را در جیبم گذاشتم و رفتیم به مرکز مربوطه. تا مرا دید، خوشحال شد، خوشحال شدم. آمد، بغلم، بغ...
تفنگ دسته نقره
-
تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 10:46
پرچنان:بعضی از خوانندگان پرچنان، نسبت به تفنگ هدیه دادند سوالاتی در ذهنشان پدید آمده بود که سعی میکنم به شیوه خود، پاسخ آن گویم.بسیاری از خوانندگان که مرا از نزدیک میشناسند، بعید میدانم اگر از آنها پرسیده شود خلق و خوی سهیل چگونه است، پاسخ دهند که عصبی و نا آرام و خشن و عصبی است. البته شاید گاهی در ...
نوستالوژی
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:04
چند روزی مهمان مادربزرگم هستم.میروم باغچه حیاط را آب میدهم و مقدمات ناهار و استانبولی را فراهم میکنم. به درون اتاق می آیم و میبینم گلدانهای پاسیو اش هم خشک هستند، آنها را هم آب میدهم. بوی خاک خیس خورده بلند میشود و مرا به عمق خاطراتم پرتاب میکند. استانبولی دم کشیده و می آورم سر سفره، با هم بخوریم. م...
شش دانگ نبودن
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:04
حکم ورود به منزل را داشتیم. به همراه مامور کلانتری رفتیم درب منزل آدرس اشاره شده. کودک سه ساله ای به همراه پدر معتادش بیان میشد، در منزل است. خواستیم وارد شویم، خانه زنگ نداشت، همسایه ها جمع شدند که چه شده، در زدیم، همسایه از پشت در گفت، بیا فلانی، در را باز کن از بهزیستی آمدند. داخل خانه رفتیم. انب...
مادربزرگ
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:04
چند روزی مهمان مادر بزرگ کهنسالم بودم، مادربزرگم گوشهایش بسیار سنگین است و حافظه اش شدت و ضعف پیدا میکند. صبح ها که از خواب بیدار میشدیم، باید تقریبا با فریاد به مادربزرگ اعلام میکردم که نماز صبح است و البته پرسش و پاسخ بعدی شروع میشد، "نماز صبح ایکی رکعت است؟ و بیر حمد و بیر قول هوا..؟" و با اشاره ...
قلب شیشه ای ها
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:04
گزارشی شده که کودک دوازده سیزده ساله ای در خیابان رهاست. به آدرس میرویم. نامادریش میگوید، پدرش در زندان است و زن اولش که مادر او بوده ، پسر را نمیپذیرد. کودک را در مغازه ای می یابیم. آثار خودزنی در دستانش مشهود است. پاسخ سوالاتمان را ، صحیح نمی دهد. میگویم؛ هر کدام را که خالی میبندی نوک دماغت قرمز م...
دختر بودن
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 14:04
گزارش شده بود برادر بزرگ خواهر کوچک خود را که مشکل فقراتی نیز دارد، آزار جسمی و روانی می رساند.همکارانم یک بازدید چند هفته قبل رفته بودند و این بار دوم بود که میرفتیم. حرفها را زدیم و تمام شد. اما راستش دلم برای آن دختر که سال آخر دانشگاه بود و بخاطر، داشتن پدر مستبد و برادر مستبدتر و مادر مظلوم تر ...
انسان توجیه گر
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 15:57
پرچنان:دو کاسب نزدیک بازار هستند، به شوهر زن، قول داده اند، پس از مرگ او مراقب زنش باشند. اکنون، سالهاست مرد، مرده و پیرزن بواسطه کمک آن دو ، زندگی میکند. هزینه غذا و خورد و خوراک و سیگار و... حتی غذای گربه هایی که دم خور پیرزن هستند را تامین میکنند. اما از وقتی پیرزن زمین گیر شده و آلزایمر های گهگا...
لوتی
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:20
در خیریه نشسته بودیم و با کودک مصاحبه میکردیم. کودکی از همان ها که دست فروش و فال فروشند. در مترو داد میزنند: آدامس رزیدنت ، هزار. احتمالا والدین معتادش او را به باندی اجاره داده بودند و او اگر نمی فروخت تهدید میشد. حتی با چاقو و خطر مرگ، اینکه تو را در چاه میاندازیم. و رشد و نمو در خانواده معتاد، و...
مادونایی با پالتو پوست
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:20
امروز بیشتر قصد معرفی های کوتاه کوتاه در سه اپیزود دارم ۱. معمولاً، شباهنگام که از غوغای کار و درگیر ذهنی و عملی شدن با آدمها و زندگیها، در حال رکابیدن سمت منزل هستم، دو ساعتی زمان میبرد. در این مسیر معمولاً پادکستهای رادیویی اینترنتی گوش میکنم. بهترین آنها، رادیو پای است که تا به حال دوازده قسمت بی...
شبهای روشن
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 21:20
پایان ساعت اداری بود، آماده میشدم سوار چنبر شوم ، جلو حسینیه ارشاد، با همرکابی که چند وقتیست، هم مسیر شده ایم و داستانش را قبلا گفته ام قرار گذاشته ام. همکار گفت: دارید میرید کیس بعدی؟ گفتم ، دوست ندارم به دید کیس نگاه کنم و نگاه دوستی را بیشتر می پسندم، در نوع نگاه اول، زاویه دید از بالا به پایین ا...