دلمه برگ - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 11:37
پرچنان:برای بازدید از منزل، به همراه مامور کلانتری عازم آدرس مورد نظر میشویم. هنگام برگشت به مامور کلانتری میگم: آقا شما خیلی خوش برخوردی و روابط عمومیت قویست، خیلی نظامی نیست. میگوید: چند ماه دیگه باز نشسته میشوم. هیچ گاه از شغلم خوشم نیامد. لابد قسمتم بوده. یکبار ریس کلانتری کشیدم کنار، گفت با لبخ
غم انتظار - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 11:37
پرچنان:مامان، خلاصه ای از برنامه دیروز تلوزیون را بیان کرد و گفت: امروز هم قسمت دومش پخش خواهد شد، داستان خواهران ورزشکاری که توانسته بودند خود را از فقر و بدبختی، به وسیله ورزش، رها کنند.برنامه را دیدم، چیزی از جنس غم بود، غمی دوست داشتنی، غمی از برای دیگری، غم دختری از برای مادری، غم انتظار، انتظا
خانه دوست کجاست ۱۲ - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:و ما به قسمت آخر داستان سفرمان رسیدیم، تازه مسافر بودن برایمان، رویه شده بود،صبح زود بیدار شوی، آب جوش بیاوری، در فلاکس بریزی، یک چاشت اولیه بخوری، وسایل را بار دوچرخه کنی و برکابی در طول رکابیدن، مشاهده کنی، فکر کنی، گاهی بخندی، شوخی کنی ،بحرفی. تا غروب، و بگردی جای خوابی بهتر بیابی و شامار
اولین روز کاری پس از سفر - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:بعد از بیست روز و هزار کیلومتر سفر، اولین روز کاریم شروع شده، به بازدید از منزل، پرونده اول اقدام میکنیم. مردی قوی هیکل، از خانه بیرون میآید و با صدای بلند و عربده ، فریاد میزند،تا مماس شدن و درگیری فیزیکی جلو میرود ، به کمک اهالی محل، از بحران خارج میشویم، در ماشین گشت می نشینم و فکر میکنم،
دریوزگی - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:دیروز گفتمان کوتاهی پیرامون طبقه متوسط با عزیزی داشتم و اینکه پیرامون طبقه ای که خودم هستم یا فکر میکنم هستم درنگی کردم.یاد دوچرخه و رکاب زنی که در هفته گذشته داشتم، افتادم. این که تو شاید وزنه اجتماعی، شغلی، مالی، ات متوسط و یا بالا باشد و سوار دوچرخه هستی، نزدیک های غروب دنبال مکانی برای ما
روحانی - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
چهار سال پیش بود که تحریم کردم و رای ندادم، از دوره قبل ترش و فضای بعد از آن، دیگر انگیزه ای نداشتم، ناامید و حتی بی امید بودم، و اکنون که به چهار سال قبل، و آن ناامیدی وجودی فکر میکنم، باورم نمیشود این حجم از ناامیدی را. چرا که همیشه در دل سیاهی معمولا میتوانستم، سفیدی استخراج کنم، زاویه دیدم را عو
پا پتی ها - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:سوار چمبر هستم از اداره به سمت خانه می آیم، از حسینه ارشاد به بالا خیابان قفل است و دوچرخه هم جهت عبور، سخت تر راه پیدا میکند، گاهی پیاده رو، گاهی بیخ جوی بزرگ شریعتی، راه خود باز میکنم و به سمت خانه میروم. مردم در کنار خیابان ایستاده اند و تبلیع نامزد انتخاباتی خود، با حالتی جشن و سرور گون م
مقاوم - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:بیمارستان بودیم و گوش دفرمه شده کودک جلوی چشمم بود، گزارشی نوشته شد و قاضی حکم داد از پدر مسامحه گر بی خیالش که مدتها دنبالش بودیم گرفته شود. پدری که فکر میکرد فرزندش، مُلک اوست و بدیهی ترین امر ممکن مالکیت بر فرزندش است، اما دیگر در دستانش نبود. دیگر، سرپرستش نبود، لیاقتی نداشت و از آن سلب ش
یک سوزن به خود - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:سوار چمبر هستم و از جلوی حسینه ارشاد ترافیک بسیار سنگین، جشن پیروزی شیخ حسن، راه را بر سوار ها بسته. اما مرا چه غم که چمبری دارم که از هر کجا که اراده کنم، خواهد رفت. صدای بوق ، بوق ماشینها واقعا چه لذتی میتواند به آدمی بدهد؟ در چهره ماشین سوارها، شادی منعکس نیست. در غول ترافیک گیر کرده اند
یک روز عجیب - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:بچه ای بس شیرین زبان است، با پدرش که هنوز درگیر مشکلات خود و بیجا و مکان است صحبت میکنم، فعلا تا به سامان رسیدن وضعیتش، کودک در بهزیستی بماند. مادر کودک، آدم بهنجاری نیست و پدر از او جدا شده، از پدر کودک میخواهم با اوصحبت کند ، تا با تلخی و گریه و بدی از او جدا نشود و نگاه کودک به ما از زاو
دشت لار نود و شش - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:پنجشنبه و جمعه قبل از رمضان، یک پیمایش و دشت نوردی از ابتدا تا انتهای دشت لار داشتیم. دشت همچون سالهای گذشته پر از جمعیت و ماشین و رمه نبود. و گویی بعد از سالها، اکنون فقط از پانزده خرداد تا پانزده شهریور اجازه ورود میدهند. گویا سازمان محیط زیست به آن اقتداری که باید می داشت، رسیده است. از خا
خنگولانه - تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:02
پرچنان:یکی از خصیصهای رویه شکنی، عادت شکنی، که در روزه داری اتفاق می افتاد، آن است که متوجه میشوی به چه چیزی معتاد هستی. من سالهای سال آدم سحر خیز، اما خواب آلودی بودم. در دوران مدرسه چه گچ هایی که از معلم جلو تخته سیاه، به سمتم پرتاب نشد. چه برنامه های کوه و در چه جاهای ناهمواری که نخوابیدم. پشت نی
لایه های زیرین - تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 16:57
با دوچرخه در دل شب دارم از محل کار بر می گردم ، نسبت به قبل کمی خسته رکاب میزنم، همین جمعه بعد از مدتها قله رفته بودم( روح و روانم قله لازم بود) و دوشاخ را صعود کرده بودیم ( با تشکر از امیر شجاعی و داود)و هم کار سنگین بود و فرصت رفرش شدن به بدنم رو نداده بودم. xa0با خودم بودم به شیفت صبح فکر می کردم...
نصیب و بهره سی درصد تخسانه - تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 16:57
xa0 xa0 باران خوبی شب تهران را فرا گرفته بود، هوا سرد شده است و خیابان لیز، همکارانم تاید داشتند با چمبر نرکابم!70 درصد خودم هم، خستگی کار و تنبلی و سردی و خیسی ، به سمت نرکابیدن سوق داده بودمرا. یاد روزی افتادم که اولین بار با امیر شجاعی پا به جاده گذاشتیم و از کنار ریل تهران به سمت مشهد رکابیدیم، ...
کوزت - تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 16:56
امروز من کوزت را دیدم. xa0دخترک با اون سن کمش خوبxa0 خوب بلد بود غذای تناردیها رو بار بگذاره، خوب بلد بود بچه تنادیر ها رو جمع و جورش کنه. کوزت داستان ما اما با این همه خوبی خیلی کتک خورده بود xa0خانم تناردیه داستان ویکتور هوگو که کابل نداشت. xa0داشت؟ xa0خانواده تناردیها ویکتور هوگو مواد مصرف نمیکرد...
اولین روز بخش جدید - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 11:31
نمی خواستم بنویسم پیرامون روزهای جدید کارم xa0گفتم شبیه حوادث روزنامه شاید بشود xa0یا شاید به قول و فکر بعضی از دوستان: وبلاگ نویسی مرده تو چرا با اسب مرده و دون کیشوت وار سفر میکنی و مینویسی؟ xa0 تو عالم وب بودم ، نوشته های خرمالو سیاه را میخواندم، دیدم او هم پر کاره و البته نوشته هاش شبیه روزنامه ...
کودکانه های خیالم - تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 11:13
برای مراسم های شب جمعه پدرم اقوام در خانه مادر بزرگ جمع میشیم. xa0برای یکی از شبهای جمعه مداح گرفتند xa0مداح می خواند و اقوام گریه می کردند من اما xa0صداهایی دگر را هم می شنیدم xa0صدای بازی بچه های فامیل(از سه تا شش سال) و قه قه شان و خنده شان xa0یاد جمله ای از عیسی مسیح افتادم: xa0نزد عیسی آمدند و ...
خالق - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 17:56
این مدت گاهی سر خاک می رویم xa0به سنگ نوشته ها دقیق میشوم xa0بیشتر اشعار از سمت داغ دیده گان است و شرح حالشان. xa0به فرزند آوری فکر می کنم، این که ما فرزندی می آوریم، لحظه ، لحظه مهر و محبت بر او تزریق می کنیم وxa0 خودمان را به او گره میزنیم، با خاطرات مشترک، با مهر و مهربانی و یک دفعه روزگار فرزند ...
خودت باش - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 21:27
xa0 xa0 xa0 xa0شب شده و یکی از بچه ها ترخیصی آمده باهات صحبت کنه. xa0زیر درخت توت نشستیدxa0 و صحبت می کنید.( یاد درخت سیب معرفxa0 نوفلوشاتو پاریس می افتم هر وقت که می نشینم) گرم صحبتیم که یکی دیگه از بچه های ترخیصی با دوچرخه ای میاد جلو می ایسته. xa0این دوچرخه نوجوانی ات بود. که چند صباح پیش به یکی ...
پیاده ها - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 21:26
حرف خصوصی سازی مرکزمون جدی شده یاد مرکز قبلیم افتادم که پنج سال آنجا کار می کردم. روزهای اول که رفتم شبه خانواده دیدم بچه ها ته دیگ نمیخورند( گازماخ به ترکی) و من عاشق گازماخ رفتم به آشپز که پیرزنی مهربان بود گفتم به من فقط گازماخ بده و روش خورشت بریزید لطفا گفت ترکی؟ گفتم آره و مدتها کارم این بود ک...

برچسب‌های مرتبط

لایه های زیرین پوست | لایه های زیرین زمین | نصیب و بهره | کوزت و ژان والژان | کوزت بینوایان | خالق کت سفید | خالق معین | خالق اثر جوجه اردک زشت | خالق اثر اسفار اربعه | خالق اعتماد الحكما