پرچنان

متن مرتبط با «قله توچال کجاست» در سایت پرچنان نوشته شده است

قله پرسون و سه پست دیگر

  • نیلوبلاگ

    پرچنان:معمولاً کفش و کوه کوهنوردی زمستانه ام از اواسط آبان جایش را در کمد کوه تثبیت میکرد، اما امسال تا اواخر دیماه به تاخیر افتاد.در واقع برف نبود که کوهستان، شوق حضور بطلبد.برای من زمستان و کوه بی برف مثل چلو بی خورشت است.باری این هفته چکاد پرسون را صعود کردیم. دشت گرچال ( دشت هویج) مثل همیشه برف نداشت ، از آن برف هایی که تنه درخت های بید کنار چشمه را بپوشاند و تنها شاخه ها از برف بیرون زند. آن قدر برف کم بود که نیاز ندیدیم از مسیر زمستانه صعود کنیم و همان مسیر تابستانی را انتخاب کردیم، مسیری که اگر مثل همیشه برف می بود، احتمال بهمن را میشد جدی گرفت. در هنگام بازگشت از قله، برف ها بشدت آب شده بودند و برفآب جاری. اتفاقی که معمولا در از اواخر بهمن و اسفند می آغازید. و در هنگام عبور از روی ر...

    ادامه مطلب
  • نگاه سوم کجاست؟

  • نیلوبلاگ

    از زاویه دید دیگر: در انتهای جلسه، یکی از اقوام سببی دختر آمد. با دخترک، از لحاظ عاطفی ارتباط خوبی داشت. میگفت حاضر است او را پیش خود نگهدارد ( اما پلنی نداشت، هیچ) و تاکید داشت که او، بهزیستی نرود. ...

    ادامه مطلب
  • پس از خانه دوست کجاست

  • نیلوبلاگ

    نگاهی به فرهنگ بلوچ از بعد تربیتی و اقتصادی: در سفر بلوچستان و سیستان اکثرا مشاهده میکردی بچه ها در بازی کردن در آزاد ترین حالت خود هستند. در خاک و خل غلت بخورند و خاکی و خلی بشوند. خاک بازی و گل بازی کنند و کسی نبود از اهل خانه و محل و بزرگترها که بر آنها خرده بگیرد؛ کثیف میشوی و غر و لند کند و بازی بچه را برایش کوفت کند.وقتی هم که به خانه می آمدند، لباسی میتکاندن و پایشان را میشستند و تمام.معمولا هنگام سفره انداختند برای مهمان، اجازه نشستن در کنار یک سفره و مهمان نداشتند. تا آداب سفره به کمال رعایت شود و بچه را از برای مهمان به بکن و نکن و زشته و دست نزن و حالا جون مامانی بخور و... نندازند.اولین گام کودک و گذار از کودکی به بزرگسالی، زمانی است که نوجوان، اجازه حضور در سر سفره بزرگتر ها را م...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز سی و پنجم، زلزله)

  • نیلوبلاگ

    هر کار کردم آنتن نداشتم و نشد به خانه زنگ بزن و با مادرم صحبت کنم، در این شبهای سفر و مسافرت، تلاش داشتم هر روز با ایشان صحبت کنم، صدایش را شده برای دقایقی بشنوم. اما آن شب آنتن نداد که نداد.صبح که پا به رکاب شدیم و در جاده رکابان شدیم، جاده جایی رسید که آنتن و نت داد. در گروه خانه دوست کجاست، نوشتم صبح بخیرروز سی وپنجم کامنتی نظرم را جلب کرددر حال رکابیدن آن را باز کردم و خواندم:تهران دیشب زلزله امده، ۵.۲ ریشتر. گوشی را بستم و در جیبم گذاشتم و چند دقیقه ای رکاب زدم. کم کم خبر جای خود را در وجودم باز کرد، مثل قطره جوهر مرکبی که در آب زلال ریخته شود و کم کم رنگ و وجود آب را به تسلط خود آورد. فکرم رفت به زندگی، به همان نوشته ای که پیرامون « ما» و « دیگری» نوشته بودم. زلزله بلاخره به ما هم زد.ب...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز سی و ششم، نامه)

  • نیلوبلاگ

    مسلم جان برادر خوبم سلام.وقتی که از کتاب و نوشت افزار فروشی شما در راسک، خرید کردم، شما را جوانی نیکو و ورزشکار یافتم و از آن جهت این نامه را به اسم شما مینویسم.دوست ما وحید که ما در ساحل درک با او آشنا شدیم، و به همراه همسرش بصورت کوله گردی از چزابه تا گواتر را طی کردند، شبی به من زنگ زد. گفت از درک تا گواتر، دایم حرف آن سه دوچرخه سوار بود و من هم به آنان میگفتم که از دوستان ما هستند.این روایت را از برای آن ذکر کردم که نشان دهم، نمایان کنم، اثر کاری تا چند روز پس از ما میتواند ماندگار باشد. بعضی ، ثانیه ای بعد فراموش میشود، بعضی ساعاتی بعد، و بعضی روزها و هفته و سالهای بعد. با توجه به آنکه پر انگیزه هستی و کوهنورد و در این دو با هم، هم صفت هستیم، پیشنهادی برایت داشتم: این که برنامه ای ردیف ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز سی و هفتم, برش)

  • نیلوبلاگ

    برش هایی از سفر چند کودک بدو بدو خود را به کنار جاده رساندند و سلام دادند. امیر و زهرا را دیده بودند و تا بدوند و برسند، من آنها را نصیبم شد.ترمز زدم. ایستادند، جلوتر نیامدند. هر چه گفتم، بیایید جلو تا جایزه بدهم، نیامدند. گفتم اول کسی که بیایید مداد رنگی خواهم داد. ترسان ترسان، پسرکی آمد، به او مداد رنگی و کتاب و مداد و پاک کن دادم، چند تای بقیه هم آمدند، به آنها بغیر از آن مداد رنگی ، بقیه اش را دادم. یکیشان بسیار اصرار داشت که به او مداد رنگی بدهم و من امتناع میکردم.آخر پرسید چرا به او مداد رنگی دادی و به ما نمیدهی، ما هم گناهی هستیم.: چون او شجاع بود و نترسید و آمد اما شما ترسیدید و بعد از او آمدید. ترسو نباش تا آنچه لایقش هستی نصیبت شود.بی رحمی شده بودم برای خودم، رکابان شدم و دوباره من...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز آخر)

  • نیلوبلاگ

    چند روز مانده بود، سفر را شروع کنیم.نمیدانم چقدر از گزارش اول روز سفر خاطرتان مانده است،این که چهل روز قرار بود جایی برویم که میگفتند، امنیت کاملی ندارد. چهل روز قرار بود در مواجهه عریان با جاده و کامیون و تریلی و سرعت باشیم. احتمال اینکه بروی و بر نگردی بود و احتمال معناداری هم بود. اینکه این آخرین سفر باشد. آخرین نفس. آخرین درنگ. وقتی به این آخرین ها فکر میکردی، میگفتی بروم یا نه ؟ و تصمیم گرفتی بروی. حال شروع میکنی از همه، حلالیت طلبیدن. درست است که تصمیم گرفتی بروی، اما آن احتمال ها همچنان سر جای خود هست. شاید این روزها آدم های بسیار اندکی، مفهوم حلالیت گرفتن را ادراک کنند. نهایت امر، میخواهند سفر حج بروند که کلی امکانات هست، پزشک هست و اعتبار هست، یک حلالیت ویترینی گرفته میشود و تمام. ب...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شب اخر)

  • نیلوبلاگ

    Soheil R:بلوچستان و سیستان سرزمین بسیار بزرگی است. بعضی شهر هایش با مرکز استان ۸۰۰ کیلومتر فاصله دارند. چیزی اندازه تهران نیشابور. و با توجه به دروازه ورود کالا به کشورهای آسیا مرکزیاستعداد قابل توجهی از برای رشد داردهنوز صنعت لبنیات، دامداری و غیره در این استان رشد متناسب با پتانسیل منطقه را پیدا نکردهو از استان های همجوار تامین میشود. هیچ کارخانه لبنیانی در آنجا ندیدمحال آنکه هم جمعیت منطقه بالاست و همجوار با پاکستان و جمعیت زیاد این کشور است. هر سرمایه گذاری که در این صنعت وارد شود با توجه به حضور منطقه آزاد و رودخانه های فصلی و کمی مدیریت خودشامکان سود آوری بالایی دارد تقریبا هر شب که یا در رستوران یا در خانه عزیزی مهمان بودیم، به آدرس دستمال کاغذی ها توجه میکردیم. بغیر از یک مورد که کار...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( مثبت چهل ،نیاز)

  • نیلوبلاگ

    نیازابتدای سفر بودیم و هنوز در استان خراسان جنوبی، در بقالی سر راهی مشغول خرید بودم که شامار درست کنیم.مردم روستا به ما در مسجد راه داده بودند و ما را تکریم کرده بودند. همین مغازه دار که از او خرید میکردم، زنگ زده بود، با برادرش هماهنگ کرده بود که او بیایید مغازه را اداره کند و خودش با ما آمده بود که مسجد را به ما نشان دهد و با بزرگان ده هماهنگ کند. در آخر هم کلی مقاومت کردیم که مزاحم مردم روستا نشویم و در خانه خدا بمانیمآخرین خرید ها را هم کردم و داشتم حساب میکردم که یک ماشین شاسی بلند جلو مغازه ترمز زد. راننده داخل مغازه آمد، سیگار میخواست. مغازه دار که سیگار را دستش داد، راننده پرسید اصله؟ اینجاها همه سیگارها تقلبی است.!منتظر جواب فروشنده نشد. سیگار را برداشت و رفت سوار ماشین خود شد و رفت...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شب بیست و ششم، کار)

  • نیلوبلاگ

    دیروزنزدیک رمین بودیم و بابت فرار از گرما رفتیم بقالی و بستنی یخی خوردیمپسر نوجوانی آمد با او گرم گرفتم.با یک لحن مضلومانه پرسید:تهران کار پیدا میشه؟آقا من زبانم را تیز کردم و یک حمله تمام عیار را شروع کردم.گفتم کنار عمان باشی دریا این گونه بهت برکت بده و ماهی بهت ارزانی کنه و تو بگی من بیکارم میخوام تهران بروم؟ _ صیادی در این فصل به کمک قایق های کوچک و بصورت قلابی انجام میشود.صبح ساعت سه ملوانان به دریا میزنند و تا ده یازده صبح هر چه دریا بهشان داد بر میگردند. ماهی شیر کیلو ده هزار تومان و میش ماهی بابت کیسه ای که دارد و از جهت نخ بخیه استفاده میشود را با قیمت بالاتری میفروشند. یک صیاد ممکن است بین سی تا دویست هزار تومان در روز صید کند._ گفت قایق ندارم, گفتم بین این همه قایق ران رفیق نداری ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و ششم، وقت بگذاریم)

  • نیلوبلاگ

    صبح تنها رفتم کنار ساحل، دریا حتی اخمالو ترین آدم روی زمین را خندان میکند. دلم فراخ و فراخ تر میشد.بی خود نیست مردمان جنوب روحیه ای دگر دارند.سه پر هیبت ترین مظاهر عالم را پیش روی دارنددریا ،افتاب، آسمان شب دیدم ملای بلوچی بر صخره ای نشستهرفتم با او گرم گرفتم. گفت اهل خاش هستند و برای تفریح آمده اند. گفتم با دوچرخه آمده ایم و از آنجا هم رد شدیم.با هم صمیمی شدیم.بلوچ دل بزرگی دارد، و دل نازک چون گنجشک است. بچه ها و نوه هایش هم امدند و با آنها هم دوست شدم. میخواستم خداحافظی کنم و بروم دریا کوچک، پسر کوچک حاجی گفت ما هم میاییم. حاجی هم گفت با هم برویم.سوار ماشین حاجی شدیم و رفتیم دریا کوچک. آنجا دریا ارام بود. لباس ها و کیف و موبایلم را به حاجی سپردم با بچه ها تنی به آب زدیم و ارتباط حسی و لامس...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و هفتم، پسرک سیاه)

  • نیلوبلاگ

    در بریس بودیم و حال و احوال و افکاری دگر بدست آورده بودم. روستایی صیادی، با انواع و اقسام قایق های ریز و درشت، اسکله ای جمع و جور و خودمانی، ساحل دریایی بسیار بسیار زیبا و مردمانی پر مهر و مهربان. از بالای کوه مشرف بر دریا میشد دم غروب رفت، قایق ها و دریای اینک طلایی شده را و غروب آفتاب را و هم لحظه غرق شدن آفتاب در دریا را دید.از کار صیاد پرسیده بودم. اینکه صیاد سحرگاهان، به دریا میزند، و قلاب به دریا میریزد و آنچه روزی آن روزش هست را از دریا دریافت میکند. نیازی نیست سکوت باشد، با خود ضبط میبرد و از موسیقی بر روی آب لذت میبرد.به این کلمات که در متن استفاده کردم دقت کنید:سحرگاه، دریا، آفتاب، غروبو این صیادان ، کلمه را در خیال حسش نمیکنند، در واقعیت هر روز شان تجربه میکنند.رویایی ترین زندگی ک...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و هشتم، چابهار)

  • نیلوبلاگ

    چابهار و مجموعه اقماری منطقه آزاد، یکی از قطب های اقتصادی استان هستند. شهر ساعت به ساعت و روز به روز در حال رشد است. اما رشدی ناهمگون.شاید این را از روی مجسمه صیادی که در شهر نصب شده است بتوان دید.صیادی که با تنی عضلان، در حال فرو کردن نیزه بر کوسه ای تیز دندان و پهن پیکر است!!واقعا صیادها اینگونه همچون اسطوره های یونانی، زئوس وار صیادی میکنند؟من احتمال آن را نزدیک به صفر میدانم. صیاد بلوچ توکلی میکند و تور خود در آب پهن میکند. تا روزی اش چه باشد.در این مقام بلوچ ارام و صبور و صلح طلب است اما این مجسمه که خشونت از آن میبارد و هیچ تناسبی با بافت تاریخی ، معرفتی و واقعی ندارد، داستان را جوری دگر روایت میکند. گویی مجسمه ساز هیچ احاطه ای به تاریخ منطقه نداشته و تنها میخواسته آن چه در دانشگاه آمو...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( شبانه ترین بیست و نهم سفر)

  • نیلوبلاگ

    رسیدیم به روستا و با دهیار هماهنگ کردیم شب را در مدرسه شبانه روزی باشیم. دم در مدرسه منتظر مسئول مدرسه بودیم و طبق معمول « دوستانمون، یعنی کودکان روستا» دورمان جمع بودند.از پسرک نامش را میپرسم . کلاس چندمی؟ چهارم، آقا. چه درسی دوست داری؟ فارسی. میتونی برام یک شعر بخوانی؟یک کمی؟ آره یک کمی. شروع میکند به خواندن: باز باران با ترانه با گوهر های فراوان ...تقریبا هشتاد درصدش را میخواند.جایزه یک مداد رنگی دریافت میکند و فقط اوست که جایزه میگیرد. و نه هیچ کس دیگر. میپرسم درست خوبه؟بله. معلم مان میگوید تو آدم متفکری هستی.متفکر بمانی الهی.در مدرسه، با معلم هم کلام میشویم.درس بچه ها چگونه است؟ افتضاح. بغیر از چهار پنج نفر بقیه شون حتی شاید نتوانند اسم خودشان را بنویسند. او معلم راهنمایی است. شب است و ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و نهم، او)

  • نیلوبلاگ

    در بنادر صیادی شرق ایران زندگی کنیهمه زندگی تو متأثر از دریاست.روز تعطیلی ات با طوفانی بودن دریا شناخته میشود. رزق و روزیت با اوست. اگر بخواهی تفریح کنی و دست بچه هایت را بگیری ببری جای خوبی، آنجا ساحل دم دمای غروب میباشد. میتوانی روی قایق ات که کنار ساحل کشیده ای و دارد خستگی روزانه اش را در میکند بنشینی و شروع به تعمیر تور ماهیگیری ات کنی.موسیقی هم میخواهی؟ خیرشوخی ات گرفته؟امواج آرام دریا که بر ساحل میزند و ریتم خاصی به خود گرفته، برایت زیباترین موسیقی است. و هنگام اذان به مسجدی که کنار ساحل قرار دارد میروی و پر از معنویت میشوی.دریا برای این قسمت از سرزمینیعنی همه چیز.یعنی « او» روز بیست و نهم @parrchenan...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز سی ام، درَک)

  • نیلوبلاگ

    از جاده اصلی به جاده فرعی میروی و شیب تندی را بالا میکشی. بر روی بلندا که میرسی، بویی حس میکنی، بویی آشنا، کهن، بوی دریا. چند متر جلوتر دریا خود را نُمایان میکند.ساحل و شن و دریای آبی عمان منظره ای شگرف خلق میکنند و تو به کمک بچه هایی که اینک دوستت هستند دوچرخه را در تپه ماهور های مشرف به دریا میکشانی و از این همه بودن و خندیدن و دریا و آفتاب و شن غرق لذت میشوی. به همسایگی نخل و دریا رَسیده ای و چشمانت از این همه زیبایی سیر نمیشود. کاش میشد حتی پلک نزد.شب را در حضور این دو همسایه کهن، یعنی نخل و دریا به صبح میرسانی. در درختان خرما، سنجاب های بلوچی حضور دارند و مسافران دیگر این سفر آنها را مشاهده کرده اند. این دو همسایه زبانی مشترک دارند. با هم گفتگو می نمایند، زبان ، نسیم یا باد است. بادی که...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز سی و یکم، باران)

  • نیلوبلاگ

    تقریباً در حال خروج از منطقه بلوچستان و ورود به استان هرمزگان هستیم.در این سفر حس های متفاوتی گرفتم، اما عجیب ترین آن حس نوزادی است که در فیلم children of men , متولد میشود ، بود. موضوع فیلم که پیشنهاد دیدن آن را بسیار دارم اینگونه است که زمانی از تاریخ فرا میرسد که انسانها نمیتوانند بچه دار شوند، و از آخرین نوزادی که در زمین به دنیا آمده ۲۵ سال گذشته است. همه ناامید و خاک خاکستری شهرها و اذهان را پوشانده است. به ناگاه زنی سیاه پوست کودکی به دنیا میآورد و جنگ قدرتی بین گروه های مختلف بر سر تصاحب این نوزاد در میگیرد.قسمتی از فیلم است که حکومتی ها با گروه های مخالف برای تصاحب این نوزاد، در حال جنگند و تیر و انفجار و کشتن و کشته شدن هست و صدا و صحنه و میزانسن ها در اوج است که ناگهان، صدای گریه ...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و سوم، دریا)

  • نیلوبلاگ

    نزدیک به هشت هزار کیلومتر در ایران رکاب بزنی، از البرز تا چالدران، از مشهد تا کویر، از لوت تا قشم، کوچه به کوچه تهران، قدم به قدم جاده ریل راه آهن تهران- مشهد، وجب به وحب خاک بلوچستان و سیستان، کم کم حس قطره ای پیدا میکنی که در در جریان رودخانه هستی روان شده است. قطره ای که گاهی کدر شد و گاهی زلال، گاهی آفتاب بیجان اش کرد و گاهی شفاف. گاهی به گوالی میرسید و متوقف میشد و گاهی آبشاری بود و سرعت باد میگرفت، گاهی ابری پر توانش کرد و حرارت نوری، کم زور. گاهی بر بالای کوهی ایستاد و مغرور شد و کاهی در ته گندآبی ماند و مغموم. گاهی از چشم یاری چکید و گاهی سیراب تشنه ای شد. اما امروز که دریا را دید، فهمید راه نزدیک است. لحظه دیدار نزدیک استوقتی از دروازه های اعجاب آور کوهستانی -کویری که به کوه های مری...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و چهارم، دلتنگی)

  • نیلوبلاگ

    آفتاب در حال غروبیدن بود و دریا پیش رویمان و ما در بلندای اسکله .دل غمکی گرفتم. به افکار چند روز پیش خودم در نزدیکی رودخانه سرباز فکر میکنم. اینکه چه شد و چه انگیزه ای مرا تا به اینجای سرزمین کشانده است. یاد کودکی ام می افتم که بابا می آمد زاهدان و چابهار. و مسیر قدیم زاهدان چابهار، همین جاده ایست که ما اکنون در حال رکابیدنیم، وقتی به « خانه» بر میگشت، برایمان موز های کوچک این منطقه را میآورد. میگفت برای سرباز است. آن روزها تا این نام به گوشم میرسید، رودخانه ای را به شکل یک سرباز نظامی متصور میشدم.گوشه ذهنم بود که آن جا کجاست؟ موز هم میشود ایرانی باشد؟ و شاید همین سفرهای پدر، همین گفتن ها، همین خاطره بازگو کردن از سفرهایش، از مسافر شدن هایش، بذری در وجودم کاشت، تخمه ای در لایه های زیرین ذهنم...

    ادامه مطلب
  • خانه دوست کجاست ( روز بیست و ششم، دریای عمان)

  • نیلوبلاگ

    در کناره دریای آبی عمان دارم رکاب میزنم، ابهت دریا مرا گرفته است، عظمت و «سکوتی »که در این پهنه کرانمند شده وجود دارد، وجودم را فرا گرفته است.یاد هفته دوم سفر می افتم، سمت لادیز بودیم که مردم روستا در حال تشیع جنازه یکی از اهالی در آرامستان روستا بودند. از ما نسبتا دور بودند و جاده به آرامستان مشرف بود و سربالایی. تو مجبور بودی آرام برکابی و میشد همه مراسم را دید. در مراسم تنها مردان روستا شرکت داشتند و سکوت عجیبی در مراسم حاکم بود. سکوت کامل. سکوت مواجهه با خاموشی یک هستی .هستانی. مراسم پر از فریاد ترین «سکوت »را داشت .یاد لحظات و ساعات ابتدایی خبر مرگ بابا افتاده ام، آن دو سه ساعتی که هنوز دور و برمان شلوغ نشده بود، حرف مراسم و رسوم که اینگونه باشد و کی دنبال چی برود ها نبود. «سکوت» بود و ...

    ادامه مطلب